6/2/04

ديگه هيچ پسر بچه اي توي اين كوچه از مدرسه تا خونه روي ديوار ها با انگشت يك امتداد خيالي رو رسم نميكنه
بايد خط روي ديوار كوچه باغها همينطور پيوسته مي ماند
اگر لازم بود تمام كوچه بن بست فرعي رو دور مي زدم
تا انگشتم از ديوار هاي كوچه كه دوستشان داشتم جدا نشوند
...
اين ديوار هاي بلند و اين نما هاي گرانيتي خاطره اي از دستان كوچك پسر بچه به ياد نمي آورند
كاش من هم خودم رو معرفي نكرده بودم
...كاش چيزي نگفته بودم...

5/30/04

خواب هايم كوتاه شده اند
خواب هايي كه در فاصله از خواب پريدن هاي پي در پي ديده ميشوند هميشه كوتاه خواهند بود
امشب با اين فكر مشغول شايد كوتاه ترين خواب جهان را ببينم
تو بگو دوست داري چه ببينم؟
...
كوتاه ترين خواب جهان خستگي ام را در نميكند و ماجرايي ندارد ولي....
...سبك و دوست داشتني است...

5/25/04

شايد اندوه يادش نباشد
دو سال پيش.... قرار مسافرت شمال
ليست مهمان هاي دعوت شده پدر :
...احمد داماد عمو ...
...حميد پسر عمو عباس...
...متولي خوش سفر است به او هم بگوييد بيايد...
...خدا كند اين دوقلو ها تا او نروز آرام تر شوند...
...البته تا اونروز سردرد من خوبه خوب شده...
...شايد اين آمپولزن مهربان را هم برديم...
...ميگذاريم 25 خرداد كه امتحان هاي شهاب تمام شده باشد...
...عليرضا به رضا (دوستت) و زنش هم بگو حتما بيايند...
...
پشت پرده هاي اشك -25خرداد-به مهمان هايي نگاه ميكنم كه او را در سفر بي بازگشت بدرقه ميكنند
...شايد اندوه يادش نباشد...

5/22/04

مورچه سياه هر روز از خانه تا شركت را روي دندانه هاي به هم فشرده طي ميكرد.
مسير ديگري وجود نداشت.
به مورچه كه روي دندانه هاي راه بالا و پايين ميرفت نگاه ميكردم.
از خانه نميشد دل كند
و شركتي كه براي يك مورچه سياه كار داشته باشد را نبايد از دست داد
فقط....
فقط كاش از اون كيف سامسونت دل ميكند.
شما نمي دونيد حركت روي يك دندانه با يك كيف سامسونت صلب يعني چي؟
....
مديران شركت مورچه را با كيف سامسونت استخدام كردند!

5/21/04

ديگر حتي يك روز هم
ديگر حتي يك ساعت هم
.....حتي يك ثانيه هم......
.....حتي !!!!!......
-تمامش كن از ثانيه كوتاهتر نداريم!
.....
اگر او هم مثل من در دهم ثانيه به ياد كسي افتاده بود
الان كه از اينجا رفته از من شنيده بود
از يادش بيرون نميروم...حتي !.....

5/17/04

پشه ها روزها كجا هستند؟
شايد جايي خوابيده باشند
و شايد به ياد نياورند شب قبل كجا بوده اند
پشه ها در روز ژست تفكر ميگيرند
براي اخلاق دل ميسوزانند و ......
.....
پشه ها شب ها كجا هستند؟!

5/12/04

كبريت ها را مي چيند.
با چوب ها مربع هاي دنباله دارميسازد
يادش نيست اگر مربع آخربسته شود خوب بود يا باز بماند
حتي يادش رفته چرا شروع كرد به ساختن مربع ها
.....
خودش را ميگذارد جاي مربع ها
چقدر خيال مربع هايي كه ساخته شده اند راحت است
و مربع آخر.....
باور نميكند كه كبريت هاي توي جعبه ته كشيدند!
.....

5/11/04

اي دل غافل كمي ازاين قلب شكسته ياد بگير
مي دانم گرفته اي ولي وقت آن رسيده كه دست از خواسته هاي بي پايانت برداري
دنيا دلبخواه نخواهد شد پس تمامش كن
يك چيز ديگر
اين هر روز هر روز به دام افتادن هم توي شخصيت اجتماعي دل ها اثر بدي دارد
قلب سرمشق خوبي است
....اسير شو....

5/6/04

مسخره نيست كه من هروقت با آسمون خيلي حال ميكنم يه گربه پايين پام خرخر ميكنه؟
ميدونم كه مسخره است. ملوس با اون پرزهاي نرم، خودش رو چسبونده به آسمون من!
آسموني كه من از پشت بوم بچگي ها قبل از خواب تماشا ميكردم هنوز هم مي افته رو تصوير هر آسموني كه زيبا و
پرستاره است
......
ملوس شبهاي تابستون پايين پاي من خرخر ميكرد
گربه ها راز موندگار شدن رو از آدمها بهتر بلدند
.....سكوت شب.... پشت بوم خنك....آسمون پرستاره
......
والبته كمي پرز نرم و خرخر محبت آميز!!

5/2/04

محو تدريجي يعني با آسمان و با ستاره هايش تا صبح بيدار بماني
زل بزني به موجود فرضي و مخاطب خيالي!
در سياره اي با فاصله بعيد ميليون نوري
صبح كهآفتاب بزند آسمان روشن ميشود
به اين ميگويند محو تدريجي!
.....
آن با ها در با ستاره و با آسمان حرف همراهي است
آن تا هم حرف فاصله است
.....همه حرف اضافه هستند.....
مثل به مثل در مثل كه ....
مثل اما مثل اگر ...مثل كاش....

4/28/04

چرا هر سه تا بچه گربه اي كه به فاصله يك سال آورديم خونه اسمشون ملوس بود؟
چرا ملوس ها باغچه خونه قديمي رو اونقدر دوست داشتند؟
.....مثل من ......
ملوس ها هر سه ته همون باغچه گم شدند
.....هيچكس حرف من رو باور نكرد.....
تا مدتها چشمهاي براقشون توي تاريكي از ته باغچه به من نگاه ميكردند
براي آب دادن به باغچه داوطلب بودم
براي حرف زدن با چشمهايي كه راضي به برگشتن نميشدند
.....
.....چشمها هم حرف هاي من رو باور نميكردند......

4/25/04

نور مزاحم!.....
سالها ميشود كه همديگر را نديده بوديم
من پير شده ام
ديروز آنقدر تنها بودم كه در يك اغتشاش بزرگ شركت كردم
با زدن يك گاز اشك آور بالاخره طلسم شكسته شد و بغض چندين ساله ام به خوبي و خوشي تركيد....راحت شدم
پليس ضد شورش كه دستگيرم كرد هنوز گريه ام بند نيامده بود
.....حالا هم كه اينجا هستم.....
روبروي تو ....و تو خودت رو انداختي روي صورت من تا اعتراف كنم
......
حالا تو تعريف كن
قرار بود همكار شمع بشي چطور سر از اتاق شكنجه در اوردي؟
اعتراف كن لعنتي

4/22/04

اينهايي كه اينجا گريه ميكنند خدا را قبول ندارند
آنهايي كه آنجا گريه ميكنند خدا را قبول دارند
آنها يي كه به اون اولي ها دلداري ميدهند پيامبران را باور ندارند
آن گروهي كه دومي ها را تيمار ميكنند به پيامبران عشق ميورزند
آن نوازندگان مارش عزا به وجود فرشتگان ايمان ندارند
آن دسته كه براي عزا داران آب و شربت ميبرند فرشته ها را ميتوانند ببينند!
آن گروهي كه در افق ديده ميشوند گيج شده بودند
براي اينكه مراسم به هم نريزد گفتم بروند كمي هوا بخورند
.....
من هم با اجازه ميروم هوا بخورم

4/18/04

آهاي با تو هستم........
اون بافتني سرنوشت منه كه مي بافي
از اون كشباف هاي طولاني و فشرده خسته شدم
اين يكي زير يكي رو هاي ساده تو كلافه ام كرده
گرما نمي خواهم.....زمستان آينده هرچه مي شود.... بشود!
......طرح بزن.....اگر كسي چيزي پرسيد بگوسرنوشتش از كلاف كلافگي هاي خودش بافته شد
......
يك ژوته سر بنداز
دو تا زير سه تا رو....دوتا كور...سه تا اضافه ........

4/16/04

كاش تيمسار سر به هوا بود
اونوقت حباب هاي دوقلو ها رو كه از طبقه دوم ول ميشدند تو آسمون ميديد
كاش تيمسار جدي بودن رو يادش ميرفت ميذاشت دنبال حباب ها
به هر حباب كه ميرسيد با كله طاسش به اون هد ميزد
......
من شك ندارم دوقلو ها ريسه ميرفتند
تيمسار سر به هوا نيست....سرش به كار خودش گرمه
دوقلو ها آخرش يه روز سطل كف رو ميريزند رو سر اين تيمسار بي اعتنا!
......
تيمسار همسايه ساكت و متفكر و نا اميديه
.....ولي دليل نميشه كه هيچوقت آسمون و حباب هاي رنگي رها شده توي اون رو نبينه......

4/14/04

صله رحم ويا.....ربل متهم ميكند
دختر ميرزا شفيع و تيمسار و بيگانه وننه حاجي و عمو بمونعلي جمع شدن خونه ربل اينا!
ربل انتقاد ميكند.....از تقليد
ربل تعريف ميكند .....از سادگي و حس نوستالژي
ربل متهم ميكند.....به نبوغ!!!!
.......
ربل شرمنده ميكند.....ربل شوخي ميكند

4/11/04

نور مزاحم!.....بهتر نيست بگردي دنبال يك شغل آبرومند تر!؟
زدن چشم هاي مردم هم شد كار؟
صبر كن ببينم!...اول از همه بايد لاغر بشي
بايد آروم بشي.....وقتي كه ميتابي بايد پخش نشي
كنار سايه ها و توي تاريكي نگهباني دادن براي بدنسازي خيلي خوبه.
ببين ميتوني از يك شمع خواهش كني بهت كار بده؟
.......
با شعله هاي لرزان اون ميتوني روي صورت مردم برقصي
فقط يادت باشه با صاحب كارت (هرشمعي ميخواد باشه)طرح دوستي نريزي
.....اون رفتنيه!.....

4/8/04

قرار است از زندگي من فيلم ساخته شود
صحبت هاي اوليه شده.....قرار است فيلم پر فروشي باشد
قرار شده تماشاگران ميخكوب شوند
هرچه گفتند زير بار نرفتم كه صحنه هاي خطرناك را بدل بازي كند
با بدلم رفيق شدم.....قرار شد در فيلم خودم بازي كنم و در زندگي او......
در حالي كه من در فيلم از دره سقوط ميكنم
او به ايكس ميگويد كه من از او متنفر هستم
او به ميم ثابت ميكند تقصير من نيست كه من همان آدم سابق نيستم(اثبات اين قضيه بسيار مشكل است)
او به سين ميگويد كه من هم مثل خودش بعضي از حرفهام دروغ بوده
قرار شد در فيلم من را به يك درخت ببندند و آتيش بزنند به شرط اينكه او به جاي من در بحران سي سالگي دست و پا بزند
.......
بدل خوبي است....به او گفتم اگر اراده كند مثل من بازيگر بزرگي خواهد شد!

4/5/04

عمو زنجير باف؟؟!!
زنجير منو بافتي ؟....من لازمش دارم ها!
اون چي بود پشت كوه انداختي؟....فكر كردم زنجير منه!
......
زنجيرمن آماده شد پشت كوه نندازش
يك مقدار معقول باش.....مگه آزار داري؟!
تو ناسلامتي ريش سفيد اين كوهستان هستي!
آخه تا كي مردم بايد از دست تو زنجيرهاشون رو از پشت كوه بردارن؟
همون ديوونه اول كه زنجيرش رو انداختي پشت كوه نبايد بهت ميخنديد!
هرچند كه همه مورخ ها به ديوونه اول حق دادند
.......
.....كارت واقعا خنده دار بوده.....

4/1/04

سقف هاي كوتاه معماري زيبايي دارند
طراحان بسياري اتاق هايي را با سقف كوتاه طراحي ميكنند
.......حتي اگر شده زير شيرواني.....
ميخواهم بگويم روزهايي هست كه من اتاق زير شيرواني را با هيچ تالاردلبازي عوض نميكنم
روزهايي هست كه من آسمون كوتاه ابري رو با هيچ آبي بلند و پر نوري عوض نميكنم
........ روزهايي هست كه من دل گرفته خودم رو و تو رو با هيچ شادي تصنعي حال به هم زني عوض نميكنم
........
اين روزها هستند....فرار نكنم بهتر است.....محكم باشم بهتر است
اين روزها وجود دارند......
.......ديگران هر چه ميخواهند بگويند.........