4/1/03

بن بست همينطوريش هم غمگينه چه برسه به بن بست يه جاده طولاني وپيچ در پيچ....
خودم رو تو خواب كوچه پس كوچه هاي ماسوله ميديدم
خواب روزهايي كه هنوز جاده هاي آسفالت تنها راه نبودند
خواب روزهايي كه ماسوله تو بن بست يه جاده طولاني به خواب نرفته بود
.....
ياد اون كشتي به گل نشسته روسي توي اسكله افتادم
به كشتي وقتي ياد ندي كه دريا يعني بن بست همين ميشه ديگه!
.....
دلم براي ماسوله سوخت...ولي به اون كشتي احمق خنديدم...
به كشتي هاي خنگي كه خودشون رو ميندازن تو ساحل بايد خنديد
......

3/24/03

عيدي كه بهم ندادين....لااقل براي تولدم يه كادويي چيزي برام بگيرين....
......
......
ديشب دهقون بازم تو مصرف آب هويج زياده روی کرد
لايعقل شده بود...برام يه داستان عجيب تعريف کرد
...سالها پيش پشت چشمهای پسر بچه خوش باوری زندگی ميکردم که بلد بود خيالبافی کنه
تو وجودش نيروی عجيبی داشت که ديگران ميگفتن وجدانه ولی خودش به اون ميگفت :خدا ... خوبی...
وقتی اون رو شکنجه ميکردند من بالای سرش بودم.وجدانش رو در اوردند به جاش به وجودش حرص پيوند زدند...عشق پيوند زدند و خيلی چيزای سرکاريه ديگه...
اون پسر بچه هيچوقت حالش خوب نشد..اون رو با زهر روز مرگی ضجرکش کردند...
براش هيچ مراسمی نگرفتند...اون رو تو يه آلبوم قديمی دفن کردند و هر سال سالمر گش رو به قاتلانش تبريک ميگن!
.......
.......

3/20/03

سال تحويل شده و قلب كوچيك من از حجم زياد كارتون ها به هيجان اومده
سال تحويل شده ومن هركس رو كه به من عيدي نده نمي بخشم
سال تحويل شده ومن توي لباس نوهام احساس خوبي ندارم
......
سال تحويل شده ومن آرزو ميكنم...آرزوي معجزه
سال تحويل شده ومن پدر رو در آغوش گرفتم
از خواهرام قول گرفتم كه گريه نكنند تا پدر نفهمه
سال تحويل شده وپدر نيست
ولي هنوز صداي جاري وعجيب لحظه تحويل سال هست...
هنوز به عقربه گنده وجادويي كه حساب كتاب زمانها رو با دقت نگه ميداره اعتقاد دارم
عقربه اي كه خطا نمي كنه...
من با اطمينان به اين ساعت جادويي آرزو ميكنم...آرزوي معجزه

3/17/03

تيمسارميگه اروج نگهبان رو درياب...
پيرمرد هرروز صبح توي صورتت خنديده وبا سلامش برات آرزوي سلامتي كرده
پيرمرد تمام سال براي صبحونه شركت برات نون داغ گرفته
ميگه خوب كردي كه تو روزاي سال با خورده فرمايشات پيرمرد رو اينور اونور نفرستادي
شايد اروج براي همينه كه دوستت داره
ميگم چشم تيمسار
......
به اروج نگهبان ميگم
بهار كه مياد ته دلم يه قلقلك شيرين ميشينه
ميگه خوب كردي لباسهاي با رنگ شاد پوشيدي
........
به سايه ميگم
اين قلقلك شيرين گاهي با يادآوري خاطره اي از ته دلم مياد بالا.......ميرسه تا گلوم و حلقه ميزنه تو چشمام ....
سايه ميگه من به خاطر خاطره هاست كه عيد رو دوست دارم
........
زيتون ميگه:
دم عيدي اخمات رو باز كن...به شكوفه ها نگاه كن.....به پرنده ها....سبزه بذار.....تخم مرغ رنگ كن.....ماهي قرمز بگير.....
ميگم چشم زيتون

3/16/03

مگه ميشه عيد باشه و تو نباشي!؟
قهقهه خنده تو وقتي دخترات دورت رو گرفتند توي خونه نپيچه؟!
مگه ميشه بهار باشه وقفس سينه من به اين تنگي باشه؟!
چرا نميخواي قبول كني كه نميشه
وقتي اين روزا همه چي تو رو به يادم مياره
توي روزهايي كه ديگه هيچي تسكينم نميده
...حتي خاطره ات
...حتي يادت
...حتي گريه

3/15/03

از تماشاي دنياي آدمها دست خالي برگشته بودم
دلزده از تمام آدمهايي كه نشناختمشون....
از سوءتفاهم ها وسوءبرداشت ها خسته بودم...
اگر من جاي اونها بودم درك اونها مال من ميشد...درك من ميشد
شناخت اونها از زندگي شناخت من ميشد
ولي من هميشه جاي خودم هستم......
من توي وجود خودم گير افتادم....
ترسناكه ولي درك چنداني از دنياي شما ندارم
.....
بدبختي بزرگ من اينه كه هر بارميخوام خودم رو بذارم جاي يكي ديگه بازم خودم رو ميذارم جاي خودم
گفتم كه آخه من تو وجود خودم گير افتادم

3/12/03

ممدآباد كجاست؟
ممدآباد چه جور جاييه؟
.....
فقط ميدونم اينجا نيست....من آوردمش توي دنياي امروز...
ميخوام باور كنم ميتونم سادگيش رو به سياهي دور وبرم پيوند بزنم
ممد آباد يه مدينه فاضله بدون زرق وبرقه مثل اسمش.....
توي ممد آباد جوونيم توي سرعت و ترافيك حروم نميشه....
سياست توي زندگيم دخالت نمي كنه
دزدگير همسايه آرامشم رو سلب نميكنه....توي ممد آباد آدمها دغلباز نيستند....
همه آدمهايي كه دوستشون دارم رو بردم اونجا....
نه نه نه حوصله ام سر نميره....اتفاقات هيجان انگيز رو هم همه رو بردم اونجا
...مثل مهموني.....مسافرت.....كار....بحث....ادبيات....فلسفه
توي ممدآباد آرومم....كار ميكنم.....فيلم ميبينم.....عاشقم....اميدوارم....آزادم
.......
مثل اون نهر جاري هستم وتموم نميشم حتي اگه بميرم

3/10/03

نقش اصلي فيلمهاي عروسي عروسه نه داماد
علت اصلي مزخرف بودن اين سناريوهاي رايج اينه كه شخصيت اصلي يك بعدي و كليشه اي از كار در اومده......
من يه سناريو براي فيلم عروسي نوشتم كه توي اون نقش اول ديالوگ داره.....
مادر شوهر كتاباي پسرش رو توي كارتن ميذاره و دوربين روي بعضي از كتاب ها (مثلا زنان از نگاه مردان)مكث ميكنه .....
پدر عروس با دوماد چايي ميخوره و از علاقه اش به دخترش ميگه.....
پدر شوهر از جنگ امريكا به عراق صحبت ميكنه.....
دوربين توي اتاق عروس تراولينگ ميكنه و عروس از علاقه اش به مثلا كوكتل مولوتوف صحبت ميكنه...
پرده سوم رو هنوز كامل نكردم چون هر كاريش ميكنم كليشه اي از آب درمياد
...
شايد مجبور شم آخر فيلم داماد رو بكشم
..چه پايان بندي اي ميشه توي قبرستون....عروس با لباس سياه و چشماي پف كرده

3/8/03

اين صداي آواز كه سلطان قلبها رو ميخونه
اين صداي خش خش جاروي رفتگر كه هر سحر از پشت ديوارها مياد
از جنس سرعت زندگي هاي امروز نيست
ميدونم كه مثل فيلماي كلاسيك مهربونه
مثل نون تافتون هاي تنوري قديمي طعم داره
.....
ميدونم كه آواز اين دوره گرد با اين شهر خاكستري تناسبي نداره
ميدونم هوا كه روشن بشه اين كوچه خش خش جارو رو از ياد ميبره
ميدونم بايد دنياي قديم رو از ياد برد
ميدونم بايد شتاب كرد
.....
اما اين آوازه خون هنوز وجود داره
و هنوز آواز دودلي ها از لابه لاي صداها شنيده ميشه
...يه دل ميگه.......يه دلم ميگه.......

3/6/03

امروز روز جهاني زنه......
حتما باز دوباره يه عده دور هم جمع ميشن....وامصيبتا سر ميدن....
حرفاي خوب ميزنن ولي ميدونم همه طفره ميرن
هيچكي ريسك نميكنه....حرفاي تكراري گوشنوازتره....
هيچكي قلب اين فرهنگ عروسك پرور رو نشونه نميگيره
اين فرهنگ بومي ومحلي نيست يه فرهنگ جهانيه..خيلي قدرت داره...
هركي و هر چي ميخواي باش...
به تحصيلات وشغل وپول و خانواده ات كاري نداره....
كافيه فقط بخواي زندگي كني..مثلا ازدواج كني...
بايد راهي رو كه اون ميگه بري....
...يه لباس عروسك چين چيني سفيد.....
...يه سفره پوچ اسباب بازي به اسم سفره عقد....
...يه آرايش غليظ و عجيب غريب .....
آفرين زن خوب....شعارهاي قشنگت رو ادامه بده
...سر بزنگاه توهم به اين فرهنگي كه ازش نفرت داري كمك ميكني.
.....

3/5/03

دختر ميرزا شفيع وقتي شنيد تموم زمستون رو بيدار بودم دلش برام سوخت
گفت كه اونم بي خوابي كشيده
تو دلم گفتم بي خوابي تو كجا و بي خوابي يه درخت تنها تو يه زمستون سرد كجا!
خوشحالم كه زمستون داره تموم ميشه
امسال كه نتونستم به خواب زمستوني برم ......
.....نكنه درخت نيستم!!!!
.....نكنه اين شاخه ها برگي نيارن!!!!
.....نكنه شكوفه هم نزنم!!!!
.....نكنه بي آبرو شم!!!!
چه جوري ميشه به يه درختي كه خودش رو باخته اعتماد به نفس داد؟

3/2/03

هنوز هم ميگم اگر من خدا بودم تشديد رو نمي آفريدم
اگه من خدا بودم گريه رو از چشمها مي گرفتم
خنده رو از صورت همه پاك مي كردم
صورتك بيگانه آلبر كامو رو به همه مي بخشيدم
مي بيني اگر من خدا بودم كارهاي گنده گنده نمي كردم
به جاش همه رو خيلي آسون نجات ميدادم......
......
دهقون ميگه:
ولي صبر كن ......
من ترجيح ميدم نجات پيدا نكنم ولي توي يه گريه درست وحسابي غرق شم
من ترجيح ميدم توي يه قهقهه طولاني مست و لبريز شم
......
تيمسار ميگه:
مرگ تو كتاب زندگي همه ماها تشديد داره
مثل پژواك اون صداي بلندي كه كوه ها اسيرش كرده باشن

2/28/03

ميدوني الان چند ساله ازت بي خبرم؟
از سر كلاس خانوم يراقچي...
يادته گفت محمد تشديد داره...ومن نفهميدم چرا...
يادته شكلت رو پاي تخته كشيد و من از قيافه ات نه خوشم اومد نه بدم اومد
يادته راضي نبودم تو رو روي هيچ كلمه اي بذارم و به خاطر اين لجبازي چند تا نوزده ونيم گرفته باشم خوبه؟...
خوشحالم كه سر حرفم وايسادم و كوتاه نيومدم...
...اون روزا تموم شد.....
پارسال سر كلاس ديناميك سازه ها چرتم پاره شد....فكر كردم باز سر وكله ات پيدا شده!
.......
ساختمان ها در يه فركانس خاص دچار رزونانس يا تشديد ميشن
توي جزوه ام نوشتم:
يعني همونطور كه مثلا محمد تشديد داره ساختمون هم تشديد داره...ديناميك سازه نه ونيم شدم
.......
...چون به نظر من هيچ چيزي توي دنيا تشديد نداره.....

2/26/03

اون همه درخت كه همشون چپيدند تو يه فسقله جنگل
و اون همه من كه گم شدم
و اون همه تو كه من رو صدا ميزني
مگه نميدوني جنگل كه انبوه ميشه صدا به صدا نميرسه؟
مگه نميدوني باد كه مياد صدا رو با خودش ميبره؟
من كه گم ميشم يه شانس بيشتر ندارم
جنگل انبوه نباشه كه صدا به صدا نرسه
باد نياد كه صدا رو با خودش ببره
...
اين صداي ولد چموش منتطره بهانه است كه به صدا نرسه!!!!
........................منتظره فرصته كه با باد بره.....بي خياله من و جنگل انبوه!!!!

2/23/03

دستاي كوچيكش رو از زير در ميده بيرون
دستاش تو فضاي اتاق من تكون ميخوره
من بيرحم ترين دايي دنيا هستم...اينجا اتاق منه....ورود براي خواهرزاده ها قدغنه مخصوصا اين دوقلو هاي آتيش پاره
حالا نوبت مداد رنگي هاست...بعد خونه سازي ها..يكي يكي از زير در ميان تو اتاق
دلم براي دستاش ميسوزه..دستاش رو ميبوسم....دستاش زير در بي حركت ميشه....خنده ته دلش رو ميشنوم..داداشش رو صدا ميكنه تا تو اين بازي باهاش شريك شه
......
چهار تا دست كوچيك وتپل زير دره كه من به نوبت ميبوسمشون
حالا چهار تا پاي كوچيك وتپل زيردره كه من به نوبت ميبوسمشون
.....
دوقلوها موفق شدند...خلوت من مال اونا شد...مال اونا وبازيهاي بچگونه اشون!!!!!

2/21/03

اگه يه روز صبح از خواب بيدار شي ببيني راه رفتن يادت رفته چي؟
اگه اسمت يادت بره چي؟
اگه يادت بره چه جوري خوابت ببره چي؟
اگه قلبت پمپ نكنه ...خون به مغزت نرسه....سرت گيج بره با مخ بخوري به جدول خيابون چي؟
اگه دستگاه گوارشت به خاطر اضافه حقوق اعتصاب كنه چي؟
اگه .......
.....
خدايا منو ببخش......خدايا ديگه نا شكري نميكنم.....
همينقدر كه گوارشم كار ميكنه...قلبم پمپ ميكنه...راه رفتن يادم نرفته...اسمم يادمه...خوابم كار ميكنه خوشبختم!!!!
.....
خدايا همينقدر كه مرگم يادم ميره شكرگزارم!

2/18/03

كاش ميتونستم مثل اونوقتا برم تو كوچه و فوتبال بازي كنم
يواشكي ودور از سختگيريهاي مامان با همه بچه كوچه ها كه ميدونم بددهن و درسنخون و شيطون و لات و بي پدر مادرند رفيق شم(مامان ميگه اگه بي پدر مادر نبودند كه بچه كوچه نبودند!)
كاش ميشد دوباره روي آسفالت هاي داغ ميدون هدايت ....
.....
.....
...معذرت كه بچه كوچه شدم...
...معذرت كه خاكي شدم....
...معذرت كه معني فحشاي بي تربيتي رو ميدونم.....
...معذرت كه شلوارم پاره شده....
...معذرت كه كتونيم باز دهن باز كرده...
......
....معذرت كه من تو كوچه پس كوچه هاي بچگي زندگي كردم....

2/16/03

دهقون هر سه روز يكبار گردگيري ميشود
دهقون هر سي روز يكبار گردگيري ميشود
دهقون هر سه ماه يكبار گردگيري ميشود
دهقون هر سه سال يكبار گردگيري ميشود
دهقون هر سه قرن يكبار گردگيري ميشود
دهقون هر سه.................
دهقون گردگيري شده....دهقون شفاف شده.....از بس برق افتاده اگه روي پوستش دست بكشي قيژي صدا ميده
......
به نظر بيگانه گرد وغبار توي هوا رو هيچ كاريش نمي كرد....ذره ذره ميشينه روي پوستت....به خودت مياي مي بيني تو هم يه غبار گنده شدي ....
بيگانه غبار بودن رو دوست داره....
دهقون ميگه غبار ها صداي قيژي رو ميشناسن...البته اضافه ميكنه كه هركسي نميتونه اين حرف رو باور كنه!!!
......
غبار اززمين با اون همه جاذبه به خاطر يه هدف كوچكتر چشم پوشي ميكنه

2/13/03

اگه خوش به حالتون شد.....اگه با يار مصمم شديد اين لحظه پرشكوه رو ثبت كنيد....
اگه تنها شاهد شما يه درخت بيگانه بود
با كارد ميوه خوريتون روي تنه اين درخت يادگاري ننويسيد
تنه اين درخت پر شده
بريد پاي يه درخت ديگه
اصلا بريد جلوي خونه خودتون بازي كنيد .
.....
برگرديد.......دروغ گفتم.....هنوز جا دارم.....اون بالا بالا ها هنوز جا هست

2/10/03

ديروز عمو ممد حسين مرد....بزرگ خانواده و آخرين عموي زنده بابا خدا بيامرز.....برادر كوچيك بابا حاجي خدا بيامرز
مامان ميگه عجب سالي بود امسال...ومن دارم فكر ميكنم كجاهاي اين سال عجيب بوده
ميگن زنعمو ممد حسين از ديروز گم شده...آبرو داري ميكنن و در گوش هم ميگن...خبر توي پچپچه هاي زناي فاميل مي پيچه
من فكر ميكنم زنعمو ممد حسين الان يه جايي نشسته و قليون ميكشه
يه جايي دور از اين شيون هاي بلند دختراش......
يه جايي دور از اين رفت وآمد هاي شلوغ پلوغ فاميل.....
......
زنعمو ممد حسين اگر اينجا بود حتما غش ميكرد......

2/7/03

اگر دنباله دار هالي سايه اش بيافته روي عقربه ساعت خونه دختر ميرزا شفيع
هر دويست ميليون سال يكبار.....
وقتي ثانيه شمار به نفس نفس ميافته ....و مدارش رو يادش ميره.....
دهقون يادش ميافته كه كاش ممد آباد يه ولنتاين راستكي داشت
در آن واحد بيگانه خيال دختر ميرزا شفيع رو ميذاره لاي شكوفه هاي بهار سالي كه نمياد
هر دويست ميليون سال يكبار....
.....سايه روشن ساعت ديواري وتيك تاك نفس هاي ثانيه شمار براي من شاخ و شونه ميكشه!!!!

2/4/03

دهقون زود تيمسار رو تعريف كن خسته ام ميخوام برم بخوابم
.....تيمسار؟!.....
تيمسار هم توي همون ايستگاه متروك نفس ميكشه
...نفس كه چه عرض كنم!....
خودش رو بسته به ريل قطار
...منتظره قطاري كه هيچوقت نمي رسه
....قطاري كه زنگ زده...
.....
ممد آباد اين روزا چرا اين رنگي شده؟!!!شايد تاثير فيلم كوريسماكي باشه....شايد....
...مردي بدون گذشته.......

2/1/03

تيمسار تولدت مبارك
تيمسار زود 120تا شمع رو فوت كن ميخوايم بريم كار داريم
تيمسار آدم باورش نميشه تو 120 سالت باشه...راحت 200سال بهت مياد
....گريه ميكني تيمسار؟!!.....آدم شب تولدش گريه ميكنه؟!
چي؟دلت تنگ شده؟!
براي تاركوفسكي؟براي برگمان؟...
...تيمسار الان كيك تولدت آتيش ميگيره...
جلز و ولز اشكاي تيمسار روي 120تا شمع روشن ...آهنگ خوبيه براي مراسم 120سالگي تيمساري كه پير تر از سنش به نظر مياد!!!!!!

1/29/03

اين ايستگاه متروك كه تنها قطارش سالهاست در فاصله يك متري ايستگاه زنگ زده !...شده دلخوشي من!.....
ميدونم كه يه چيزي جا مونده...... ولي هر چي سبك تر بهتر............
قطاري در كار نيست ولي دلهره جا موندن همه جا رو پر كرده.....
انگار زمان در يك متري ايستگاه متروك كش اومده....
من افتادم به فضاي تنگ يه زمان يك متري.....
....الان قطار ميرسه.....الان ميان بدرقه ام.....
.....دلم شور ميزنه از اين همه هيجان مسافرتهاي بدون مقصد كه زمانهاي يك متري رو پر از دلهره ميكنه!!!!!

1/26/03

يادم مياد كه اون موقع چهل سال از الان مسن تر بودم...درست يادم نيست ولي فكر كنم سوزنبان يه ايستگاه خلوت توي ممد آباد بودم
جاي شاليزار سرسبزم يه قطار خريدم كه هرروز صبح هر چي دود ذخيره كرده بود فوت مي كرد توي صورتم
دختر ميرزا شفيع شده معشوقه پير يه سوزنبان پير ....
يادم مياد تيمسار توي اين چهل سال هزار سال پير تر شده...
يادم مياد بيگانه هرروزصبح مياد ايستگاه كه از اينجا بره ولي نميدونه كجا !....
......
حالا كه فكر ميكنم ميبينم اين چهل سال آينده رو مفت از دست دادم

1/23/03

من لحظه هاي بسياري رو توي دودلي ها و دوراهي ها تلف كردم
اينكه بايد از بيراهه سمت چپ برم يا خودم رو توي سنگلاخ سمت راست گم كنم؟
اينكه به كوهپايه سمت راست خيره بشم يا تو درياي سمت چپ غرق بشم؟
اگر قرينگي رعايت شده بود.....
خودم رو ميرسوندم به مركز تقارن .....
....آروم ترين نقطه دنيا مركز تقارن اونه
اگر قرينگي رعايت شده باشه
اگر مركز تقارنش پيدا بشه
.....
...واگر.....مناظر قرينه و تصميم هاي يكسان رو دوست داشته باشي؟.......

1/21/03

به همه باغبونايي كه از اينجا رد ميشدند التماس كردم
با همه لهجه هاي ممد آباد ازشون خواهش كردم
كاش دهقون اينجا بود يه تبر برميداشت اين درختي كه من توي تنه اش خودم رو قايم كردم ريشه كن ميكرد
از درخت بودن خسته شدم
يه بيگانه وقتي ريشه ميكنه.بيگانگيش مزمن ميشه.
ميخوام تاب بخورم
تاب كه ميخورم اميدوار ميشم.
.......
حاضرم تاب بخورم حتي حاضرم همينجوري درخت بمونم ولي درس نمي خونم....با اين حالت بيگانگيم تضاد داره...
.......
دختر ميرزا شفيع كجايي كه به گاو مش حسن ميگن درس بخونه...من بيگانه نيستم من گاو مش حسنم!!!!!

1/18/03

سرم رو روي متكا فشار ميدم ...سر من مركز دايره است
مركز دايره روي متكاي بي خوابي بچگي هام ثابت ميمونه وبا پاهام چند بار دايره رو دور ميزنم
كاش خوابم مي برد
كاش قانون خونه براي اين خواب اجباري نيمروز وجود نداشت
كاش خواهرها به اين قانون بي رحمانه مادر تن نميدادند.
اگه اين قانون لعنتي نبود اون خرمگس گندهه كه به شيشه چسبيده رو مي گرفتم ....
يه سنجاق قفلي گنده مي كردم توي تنش و ساعتها با پرواز يه سنجاق قفلي و يه خرمگس تفريح مي كردم
........... يك مركز ثابت وگردش مدام دايره اي كه انرژي مازاد خودش رو نميدونه چي كار كنه
سرم رو روي متكاي بچگي هام محكم مي كنم و مي چرخم .....مي چرخم.....مي چرخم.
من يه چرخ وفلك عصباني و درمونده هستم
من محكوم به چرخيدنم تا زمان بيدار شدن بقيه
.........................تا زمان به خواب رفتن چرخ وفلك

1/15/03

اگه برم به اون جنگل عقبي....پشت شاليزار ميرزا شفيع ...آهنگ غمناكش رو براتون ميارم
شايد آهنگ رو براتون بپيچم تو يه خواب عميق.....
ولي نه حيفه ....
آهنگش رو مي تونم نقاشي كنم ولي با سوت نميتونم براتون اجراش كنم.
آخه ميدونيد فركانسش رو فقط يه نهنگ كه توي درياهاي سياه زندگي مي كنه ميتونه بشنوه
اگه خوابتون برد
اگه خوابتون عميق شد
اگه خوابتون خواب يه نهنگ دريا هاي سياه بود.
وقتي اون احساس اينرسي نهنگ بودن تو وجودتون ته نشين شد
اگه صداي آب بذاره آهنگ جنگل رو بشنويد......
........
البته بگم ها نهنگ هاي دريا هاي سياه آهنگ غمناك يه جنگل رو دوست ندارند ولي سوت زدنشون معركه است!

1/11/03

هگل ميگه :
درخت زندگي سبزتر از درخت انديشه است.
اين جمله از اون جمله ها ست كه دهقون خيلي دوست داره
از اون جمله هايي كه پتك ميكنه مي كوبه تو سر من
از اون جمله هايي كه ميتونه بهانه كنه وتا شاليزار آخري وتا نزديك غروب با دختر ميرزا شفيع خلوت كنه
از اون جمله ها كه از حرفاي ترسناك تيمسار ميشه پناه برد به اون ويه نفس راحت كشيد
از اون جمله ها كه......
هركس با اين جمله هممون ميميريم كنار اين صفحه مشكل داره ميتونه جمله بالا رو بچسبونه روي اون

1/8/03

هر كي هر چي گفت
هر كي هر كار كرد
بيگانه درخت شد كه شد....به درگ!
تيمسار خونه اشون ديوار به ديوار خونه آخرته كه باشه....به من چه!
دختر ميرزا شفيع موهومي شده كه....................................
.........................نه هر كي هر چي گفت نه.... هر كي هر كار كرد نه....
يه بازي ديگه بكنيم......من اين بازي رو دوست ندارم
يادته تو مدرسه قلعه بازي ميكرديم
...يه بازي پسرونه است ولي عيب نداره بازي كنيم ...
دختر ميرزا شفيع بازيهاي پسرونه رو دوست داره
ميخوام باز جر بزنم......
...قلعه ما ممد آباد...قلعه شما ها مهم نيست هركي هرچي گفت
...دختر ميرزا شفيع توقلعه ما....هركي با هر كي بود ..بود!!!

1/6/03

دختر ميرزا شفيع ميگه:
اگه بگم همه جمعيت ها مال تو باشه ميذاري فرديت خودم رو بردارم فرار كنم؟
اگه بگم حاضر نيستم صورت كسر هيچ تقسيمي باشم ميذاري عددم رو از همه اعداد حقيقي منها كنم برم دنبال كارم؟
اگه بگم حالم از هر چي دودوتا چارتا به هم مي خوره ولم مي كني؟
.....
موندم چي كار كنم؟
چه جوري به در و همسايه بگم دختر ميرزا شفيع يه عدد موهومي شد رفت پي كارش؟!
چه جوري به ممد آبادي ها حالي كنم راديكال منهاي يك شدن يعني چي؟!!!!!!

1/4/03

دعواي من با لولوي عزيزم:
...يا ضجه هاي يه فمينيست ممد آبادي....
لولو دارم فكر ميكنم كه اگر بگم رفاقت دخترونه نديدم اين يعني تعميم دادن؟
بيا فكر كنيم اون چيزي كه تو اسمش رو دريافت برتر زنها از دنيا گذاشتي افتادن از اونطرف بام نيست؟
تا وقتي كه تساوي رو نپذيريم بحث بي فايده است!
اگه تو تساوي رو بپذيري من تازه شروع ميكنم:
1-مسبب اصلي گرفتاريهاي زنان خود آنها هستن(من منكر موانع ديگر پيشرفت اونها نيستم.)
2-خود كم بيني يا حسادت زنان ما يه مشكل ريشه داره كه واقعا وجود داره(لطفا با استثنا ها صورت مساله رو پاك نكن)
3-حتي قشر مترقي دختر هاي ايروني هم اون ته ته هاي مغزش از واژه استقلال ميترسه!(اگه بگم مهريه باز هزارتا فمينيست دو آتيشه ميريزن سرم!)
4-لولوي عزيزم رفاقت فقط بين دو موجود برابر ومغرور(با كمترين گره روحي) امكان داره تو به من بگو نسبت اين موجودات در دختر ها وپسرها چه عدديه؟(ميدوني چه درصد بالايي از دختر هاي تحصيلكرده ايروني حداقل يكبار پيش فالگير رفته؟)
5-جامعه دخترونه ما نسبت به جامعه پسرونه چه كيفيتي داره؟اگر عقب موندگي اونها رو انكار كني حرفم رو راجع به رفاقت پس ميگيرم.(براي مقايسه هممون ميتونيم محيط كاريمون رو در نظر بگيريم)
.......
يه بار ديگه ميگم:
اين دهقون ممد آبادي معترف به برابري ذاتي مذكر ومونث ميباشد
اين دهقون ممد آبادي معترف به ظلم تاريخي همنوعان خودش نسبت به نوع مخالف مي باشد
اين دهقون ممد آبادي به لطف رازهاي بزرگ آفرينش وبه هزار ويك دليل ديگر نسبت به نوع مخالف در دل كشش عجيبي احساس ميكند!
.......
ولي اينها دليل نميشه كه به اونها امتياز بده ويا چشمش رو روي واقعيتهاي تلخ ببنده!

1/3/03

بماني داريوش مهرجويي رو ديدم.به تيمسار هم گفتم ببينه.
گفتم تيمسار وقتي فيلم تموم شد حالم بد بود.از اون حالها كه تلخيش رو دوست داري!
گفتم تيمسار احساساتي شدم از اون احساسها كه دم دستي نيستن.
گفتم تيمسار حتما ببين .
سكانس آخرش توي يه قبرستونه با يه نور پردازيه ....
تيمسار تعريف نكنم بهتره.
حس خوبي دارم.از اون حسها كه چند روز وقت لازمه تا تو وجودم ته نشين بشه!

12/31/02

-مكان داخلي -شركت ساختماني-ساعت 9:30صبح
-آقاي دكتر شما رو كار دارند.
......
-الان وقت اومدنه به شركته؟ تا كي ميخواهي اينقدر بي نظم وبي تفاوت باشي؟
......
ميخواستم بگم اين روزا سرم شلوغه.....چون درخت شدم وقت آزاد ندارم....
موبايلم زنگ ميخوره.....يه صداي دور خودش رو قندون معرفي ميكنه.....
ميگه با كروكديل و بقيه بچه ها زديم به جاده و الان هم ميامي هستيم.....(هنوز جلوي رييس هستم.زل زده به من)....
شايد اين صداها از ميامي نباشه
شايد اين خنده ها از سالهاي 71-75مياد
از دانشگاه شريف....از جلوي سگ پز.....از زير كولر جلوي تالار ابن سينا
اين رييس عصباني وسط اين همه خنده و خاطره چي از جونم ميخواد؟!

12/28/02

دلم هري ميريزه پايين.
احساس درخت بودن احساس ترسناكيه
ديروز تيمسار اومده بود ديدنم.....تبريك گفت...از ترسهام گفتم ....گفت با ترسهات خو بگير
بعد از رفتنشدختر ميرزا شفيع دور از چشم دهقون اومد كنارم.
گفت ميدونم چرا درخت شدي... درخت بودن آسون تر از درخت نبودنه
درخت دودل نميشه...
درخت شك نمبكنه...
درخت پشيمون نميشه..
درخت عاشق نميشه..
درخت.......
اينا رو ميگفت و ميخنديد....از اون خنده ها كه هر شب توي تاريكي شاليزار مي پيچه
من رو ياده طنين ملكوتي : ...گاليور نقشه رو رد كن بياد...ميندازه!
زندگي من شده آخرت گاليور.....
هر چقدر هم كه فرار كنم بالاخره يه جايي تو يه بن بست اين صدا نقشه رو از من طلب ميكنه.....

12/25/02

پاهام رو توي گل ولاي شاليزار دهقون فرو ميكنم
ريشه هام رو ول ميكنم ...برن برسن به مركز زمين
خوب كه محكم شدم دستام رو باز ميكنم....سبزينه هاي وجودم رو كار ميندازم
...بايد ياد بگيرم كه از آفتاب براي خودم غذا درست كنم....
...يه دفعه چقدر فرصت گيرم اومد....
توي اين سوز زمستون تا بهار وقت دارم فكر كنم
من چه درختي هستم؟...ميوه هام چي باشن؟(ميوه ميخوام چي كار؟با اين همه آدم قحطي زده)
يه درخت بيگانه وسط يه شاليزار....
حالا كو تا بهار تا اون موقع يه فكري ميكنم!..خوب موقعي درخت شدم...موسم خواب زمستاني
....بد شانسي اينه كه من اگه سردم باشه خوابم نميبره....

12/22/02

شايد اين هم يه ادا باشه...ميدوني كه چقدر از ادا و اصول بدم مياد!
-ادا نيست از جنس يه سرگيجه است ...يه چيزي مثل خستگي ....چه ميدونم يه دلزدگيه موقت!
پس اداست ديگه!
-نميتونه ادا باشه....اگه ادا بود كه اينجوري نصفه شبي من رو بيدار نگه نميداشت!
اگه بگم كارهات ننگه ممد آبادي هاست
اگه بگم به جاي اين اداها برو توي شاليزار كار كن
اگه بگم سرت رو با مشغله هات گرم كن
اگه بگم.....
-هر چي تو بگي....ولي اگه بهم اجازه بدي ميخوام از اين به بعد چند وقت زندگي گياهي داشته باشم...تحركش كمتره.....بهتره!

12/19/02

كروكديل عزيزم....
....يا نامه اي به لجنزار ديگر....
ديروز كه از كشتزار برمي گشتم راهم روبه طرف جلگه زار تو كج كردم
مي دونستم كه باز روي حرفاي سابق چمباته زدي و انتظار يه شكار تازه رو مي كشي!
چند وقته مي خوام بيا م بخورمت وقت نمي كنم.
فقط چشمات از تو لجن ها بيرون مونده بود.
چشمات كاسه خون بود!
تا كي مي خواي همونجور بي حركت انتظار بكشي
ديروز بهت رحم كردم ولي فردا هيچي معلوم نيست!
يه دهقون گرسنه كه گوشت كروكديل هم خيلي دوست داره دنبالته!

12/18/02

برف يعني بچگي
برف يعني بازيگوشي
دستاي سرخ و دماغاي يخ كرده
برف يعني آش رشته هاي ننه حاجي
ننه حاجي مرده
برف يعني خاطره.

12/16/02

همه چيز از فيلم قيصر شروع شد
هر جاي ممد آباد رو نگاه مي كردي يه بهروز وثوقي مي ديدي
بهروز وثوقي و كيميايي شدند معيار وخط كش!
هرچي رگبار اومد...هرچي گاو ها اومدند و رفتند فايده نداشت
هر چي گفتيم بابا اين كيارستمي رو تحويل بگيرين ...اصل جنسه !...ممد آباديه ممدآباديه هيچكي گوش نكرد
...نا اميد شدم....
رفتم تو سالن تاريك يه سينما با يه درخت گلابي زندگي كردم
.....
×....مرغي در دور دست ميخواند.خواب وبيدارم.فشار كهنه اي كه روي سينه ام بود آرام آرام از روي سينه ام بر مي خيزدوناپديد مي شود.حسي ساده وسالم در جانم مينشيند و آرامش و خاموشي درخت گلابي به من نيز سرايت مي كند.....
.......
×از كتاب درخت گلابي خانم گلي ترقي

12/13/02

حالم خوبه
با اينكه بارون رو راهي كردم رفت ....
ماه اينجاست. افتاده بود توي يه گودال روي آسفالت
....جلوي پنجره اتاق من...
داشتم بارون رو راهي مي كردم به ماه بفرما زدم اومد تو
خيلي خوش صحبته....داره از خاطراتش با بهار نارنج ميگه
قصه ماه و بهار نارنج...من كه باور نميكنم با اينكه خيلي قشنگه
يه چيزايي باور كردني نيست مثل همين قصه ماه و بهار نارنج
مثل همين بوي بهار نارنج كه وقتي ماه خاطراتش رو تعريف ميكنه پيچيده تو اتاق

12/10/02

-من توي زندگي قبلي يه موجود تك سلولي بودم كه از تمام حسها فقط حس زندگي كردن سهمم شده بوده ...
شايد هم دوسلولي! حس زندگي كردن و حس دوست داشتن تو!
!(اين دروغا رو دهقون تو گوش دختر ميرزا شفيع زمزمه كرد)
......
دختر ميرزا شفيع ميخواست بگه كه اون يه اقيانوس بوده ولي روش نشد.... يعني ترسيد بگن داره خودستايي ميكنه
همه ميدونن تيمسار چي بوده .....اون كسي يا چيزي نبوده....
تيمسار يه انتظار بوده ....يه باور !
وقتي تيمسار شد جاش خالي موند.

12/8/02

گوشم رو ميچسبونم به گنده ترين صدف
صداي هيجان موجها رو ميشه از توي صدف شنيد...
توي زندگي قبلي من يك صدف بودم....سالها كنار يه ساحل خلوت دراز كشيده بودم....رطوبت شنها توي استخوانهاي سفيدم خونه كرده بود
وصداي دريا .....
صداي دريا تنها صدايي بود كه توي زندگي قبلي من وجود داشت...
من فقط صداهايي رو كه شنيده باشم ميتونم منعكس كنم...صداي دريا ....صداي موج
خوب گوش بده ....صداي من....صداي صدف

12/2/02

-قسمت اول يا ....بر منار آشناييها نمي سوزد چراغي....
چطوري بيگانه؟...دماغت چاقه؟....جا زدي؟...
-قسمت دوم يا.....شمع خاموشم صبور از شمع خاموشان نشينم
تيمسار رفتي تو لك؟...بي خياله هممون ميميريم شدي؟....كرك و پرت ريخته؟!
-قسمت سوم يا ...به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ام را؟
.....يعني :آفتابي اختري ماهي نمي پرسد نشانم!
-قسمت چهارم يا..دهقون وارد مي شود!
زرشك
...اين داستان ادامه دارد.....

11/29/02

من يه عادت عجيب دارم...
نميدونم چرا هار ميشم
اونوقتا كه هار ميشدم خونه امون بزرگ بود...يه حياط داشت به چه بزرگي!..تازه اشم ننه حاجي هنوز زنده بود!
هار كه ميشدم...شروع مي كردم به دوييدن..هرچي جلو راهم بود با پا ميزدم زيرش...كله ملق ميزدم...
وقتي من ورجه وورجه ميكردم ...ننه حاجي مثل هميشه آروم روي بقچه سفيدش خوابيده بود...ميدونستم كمين كرده
پير بود ولي زورش زياد بود....(خدايا دارم ميميرم از خستگي!)
ناغافل مچم رو ميگرفت...محاله از دستش خلاص شم....يه خورده گريه....
ازخستگي توي عطر خوب دستاش خوابم ميبره
....
باز هار شدم...كاش يكي بود مچم رو بگيره ...مثل ننه حاجي محكم و بي رحم!

11/26/02

سيني هاي لواشك روي پشت بوم
يه رديف سيني گرد روي پشت بومه ما و يه رديف سيني روي پشت بومه عمو اينا
من لواشك دوست ندارم ولي به تلافيه ناخونك هاي عموزاده ها به لواشك هاي اونها ناخونك ميزنم
.......
از اون پشت بوم و بچگي من پرت شدم به اين سالها
ماجرا ها عوض شده...داستان يه داستان ديگه است ومن هنوز دوست دارم جر بزنم
ومثل وقتي كه به شخصيت يه رمان علاقمند ميشم زودي ته رمان رو بخونم
.....كاش ميشد پرت شد به ته رمان...من عاشقه سرنوشت قهرمان اين رمان شدم

11/24/02

اين بهترين فرصته....خيلي از حرفها يي رو كه ميخواستم بگه گفت و حالا نوبته منه ....
خوشحالم كه عجله نكردم
چشمهام رو ميبندم...ذهنم رو از صداهاي اطراف خالي ميكنم...من آماده ام ...شروع كن ديگه لعنتي!
فضاي خالي مغزم با يه واژه عجيب پر ميشه......!قره قروت!
هيچوقت قره قروت دوست نداشتم
هيچوقت وهيچ كجا به قره قروت فكر نكردم
سلولهاي خسته مغزم براي اولين بار فرصتي پيدا كردند كه به قره قروت فكر كنند..و چقدر هم سمجند!
...شما رو به خدا...فقط همين يك بار به فرمان من باشيد...الان وقتش نيست!
....فرصت رو از دست دادم....از اولين عطاري قره قروت ميخرم....بي خيال.....وللش.....اونقدر ها هم بد مزه نيست
من بعد قبل از زندگي كردن به همه چي فكر ميكنم......
...ولي مگه ميشه؟!....

11/21/02

يه سجاده...يه دختر ميرزا شفيع...يه نور مهتاب كه از پنجره مياد داخل... و من كه از توي تاريكي مسحور اين تصوير زيبا شدم
به دختر ميرزا شفيع ميگم : ايمان يعني چي؟
ميگه ايمان يعني هموني كه كيركگارد ميگه:
*..اتكاي به نامعقول!...انتظار از ناممكن!...ستيزه با خدا!
يكي با انتظار واميد از ممكن بزرگ شد....اما آنكه از غير ممكن انتظار داشت وبه او اميد بست از همه بزرگتر شد!
آنكس كه با جهان ستيزه كرد با غلبه بر جهان بزرگ شد
آنكس كه با خويشتن نبرد كرد با غلبه بر خويش بزرگتر شد
اما آنكه با خدا ستيزه كرد بزرگتر از همه شد

ميگه حالا فهميدي چرا ابراهيم پدر ايمانه!؟
...اين هم از دختر ميرزا شفيع.....
*از كتاب ترس ولرز

11/20/02

خدا بيامرزه عمه عشرته من رو....ميگن خيلي مهربون بوده واز همه بزرگتر...جوون مرگ شد و ما نتونستيم خودمون رو براش لوس كنيم ولي بابام ميگفت خيلي هواي همه رو داشته....بابام ميگفت وقتي از دسته كتكاي بابا حاجي فرار ميكرده تنها پناهگاهش اون بوده...من يه عكس ازش ديدم خيلي خوشگل و مهربون بود....ميگن وقتي بيست سالش بوده مرده...بعد از يه مريضي طولاني...ننه حاجي هر وقت ياده عمه عشرت مي افتاد اشك تو چشماش جمع مي شد...ميگفت طفلي دخترم جون كند تا مرد.
آدرسش امامزاده زرگنده كنار يه بيده مجنونه...از سنگ قبرش چيزه زيادي باقي نمونده وهيچكي باور نمي كنه قبر عمه من يه همچين جاييه
قرار بذار با هم ميريم سر قبرش .حتما خوشت مياد جايه خوش آب و هواييه

11/16/02

بوبولي عزيزم يا....
نامه اي به يك سياره ديگر...

در اينكه من يه دهقونه ممدآباديه آواره تو دهكده جهاني شما هستم شكي نيست
در اينكه من رسم ورسوم وبلاگداري و نظر خواهي و لينكيدن و....رو بلد نيستم هم شكي نيست
در اينكه نوشته هاي اين وبلاگ خيلي هاش كار من نيست و از نيمه بيگانه اين پسره تراوش ميكنه هم شكي نيست
ولي راستش با اين همه از تك تك خزعبلات نوشته شده تو اين وبلاگ دفاع مي كنم ..
چه خوب باشن چه دري وري
چه كسي اونها رو بخونه چه اين دري وري ها نامه اي به يك سياره ديگر باشد...
....دهقون براي دل خودش مي نويسه......
....تيمسار و بيگانه و دختر ميرزا شفيع اون رو كمك مي كنن
....دهقون خاطره اي براي نوشتن ...خوابي براي تعريف كردن...بي ناموسي اي براي گفتن.....نداره
....بوبولي! من هم از نوشته هاي اين بيگانه از خود راضي كسل ميشم ولي اين نوشته هاي تلخ و نا مفهوم براش مثل آرام بخشه ...اگه اين آرام بخش رو ازش بگيرم يه بلايي سر خودم و خودش مياره....
اگر بيگانه حالش با اين نوشته ها خوب ميشه من راضي ام....تو هم راضي باش!

11/15/02

ديروز با يه كوير قرار ملاقات داشتم....به تعداد شنهاي وجودش چشم داشت و با تمام چشمهاش خيره شده بود به من!
اولش معذب شده بودم ولي بعدش چشمام سياهي رفت....
‌لعنت به كوير و شنهاش
لعنت به من كه چشمهام زود سياهي ميره
لعنت به تو ........!

11/12/02

سلام آقاي خشكشويي....شما اينجا روشويي و موتورشويي هم انجام ميديد؟
چقدرتومورشويي و زيرشويي شما مكانيزه واكسپرسه!
....چي ؟ منظورم از اين حرفا چيه؟......
منظوري ندارم...اومدم تومورم رو تحويل بگيرم!
...قبضش؟... راستش گمش كردم....حتما اشتباهي شده!...تورو خدا خوب بگرديد...بايد پيداش كنيد
آخه اون تومور نو بود....نكنه تومور من رو به يكي ديگه داده باشيد؟
چشم خيلي ها دنبال اون بود.....
از همتون شكايت مي كنم.......چي؟ ارزشي نداشت؟
آقاي محترم زخمهاي آدمها...تومورهاي مردم و حتي عقده هاشون براي خودشون خيلي ارزش داره!

11/9/02

يه روز سرزده يه آينه بر مي دارم ميذارم جلوي خودخواهي آدمها.....
انعكاس اون رو توي يه آينه ديگه جشن مي گيرم وميذارم تا بينهايت آينه به همديگه چشمك بزنن ......
حاصل ضرب تعداد ادمها در تعداد لحظه هاي توي آينه ميشه همون عدد بزرگي كه از ضيافت خودخواهي آدمها به همه يادگاري ميدم!....
يه يادگاري از جنس بادكنك كه آخر هر جشن به مهمونها ميدن

11/5/02

....صداي زوزه شوم يه سگه ولگرد...من حالم خوبه ولي با اين صداي بلند چي كار ميتونم بكنم جز تحمل؟
همه زخمهاش مي خوره تو صورتم....شايد گرسنه است...يا شايدخاطره اون لگد محكم باز اومده سراغش....يا اون زخمه قديمي باز چرك كرده؟
صداش نميذاره فكر كنم !
آقا سگه چه صداي مردونه خوبي داري!
چه خوب و بلند درد مي كشي!
چقدر واضح وروشن ميري تو خواب مردم!
هيچ ولگردي مثل تو نميتونه رو اعصاب مردم راه بره!

نونه ولگردي حلالت باشه....كور شه چشمه حسود

11/2/02

تيمسار هيچوقت به يك آونگه بد شكل كه بينه اميد و مرگ تاب مي خوره نگو كه حالم از اين تاب بازي به هم مي خوره
تو چه مي دوني!شايد براي اون تاب بازي از نونه شب هم واجب تر باشه
چي كارش داري ؟بذار همونجور يه لنگه پا اونقدر آويزون بمونه تا جونش درآد!
اون داره تاب مي خوره تا تموم نشه
..........................تا ته نكشه
..........................تا نگنده
تاب تاب عباسي خدا منو نندازي
..................خدا منو نندازي

10/30/02

هر سال اولين بارون پاييز من رو ياده حرف اون ميندازه:
قشنگترين تصوير دنيا كدومه؟
-آخه يه تصوير نيست دو تا تصويره
....بگو ديگه.....
-يكيش بارونه....يكي ديگه اش عشقبازيه دو دلداده است...
سالهاست كه با اولين بارون دومين تصوير رو نقاشي مي كنم مثل يه موسيقي ميذارم كنار صداي بارون.
مي گفت يه بار اين دو تا تصوير رو با هم ديده!
منم اولش باورم نشد ....مي گفت وقتي تو پاريس بوده ديده كه دوتا جوون زير يه سيله بارون بي توجه به رهگذر ها همديگر رو مي بوسيدند
مي گفت:
آخه ميدوني اونا آزادند....اونا اگه بارون تند شد .....
اگه طبيعت وصداش همه صداها رو تو خودشون خفه كردند...
وقتي اطرافشون محو شد....
ميتونن...

ديگه حرفاش يادم نيست.......

10/27/02

تا حالا به موجه توچشم آدما خيره شدي؟
اينكه انگار زنده است و نفس ميكشه؟
نميدونم كي به اين ديوونه ياد داده گريه كنه؟
نميدونم چشم آدمها تا حالا از خودشون پرسيدن اشك يعني چي؟
به خدا اگه دوزار عقل تو سرشون بود تا حالا ديوونه شده بودن!
......
يه بار يه چشم ناشناس به اين چيزا فكر كرد بعدش نشست اين شعررو گفت بعدش ديوونه شد بعدش هم مرد
......
......
مي خواهم قطره اشك تو باشم
از چشمانت قدم به دنيا گذارم
بر گونه هايت زندگي كنم
و بر روي لبانت بميرم

10/25/02

امروز دهقون يه كشيشه مهربونه تا پشت چشمامه بذار اعتراف كنم .....وجدانم راحت شه!!!!....
از تمام كساني كه با ديدنه من احساس بدي بهشون دست ميده معذرت ميخوام!
از تمام كساني كه بهشون دروغ ميگم معذرت ميخوام!
از تمام كساني كه ازشون بدم مياد خجالت ميكشم!
از تمام كساني كه بيشتر از حد مجاز دوستشون دارم حلاليت مي طلبم!
به تمام كساني كه فكر ميكنن تمام حقيقت پيش اونهاست حق ميدم!
من هم يه گناهكاره معمولي هستم ... عينه بقيه.....
من هم درزندگي تند روي كردم........عينه بقيه.....
من هم مي ترسم.......................عينه بقيه.....
.....
ما هممون ميميريم ...................... عينه بقيه

10/22/02

يه روز عنانم رو داده بودم دست احساسم و افسارم رو هم داده بودم به تخيلاتم و......پندار مي كردم!
تو كوچه پس كوچه هاي گذشته تو خاطراته شيرين فرو رفته بودم و لبخند ميزدم كه.........!!!!!!!
اولش فكر كردم خيالاتي شدم...به لبخند زدم ادامه دادم و برگشتم به هپروت....
هنوز خيلي فلاش بك نكرده بودم كه دوباره اون صداي سمج لعنتي رو شنيدم!
صداي خودم بود...همين طور دور سرم مي چرخيد...
بهتره از گذشته خارج شم!من اين صدا رو نمي خوام بشنوم...زور كه نيست
كاش قوانين فيزيك اينقدر درست نبودند!...كاش صدا ها ميرا ميشدند...كاش دامنه اشون به صفر مي رسيد...خسته شدم ازاين همه صداي با دامنه نزديك صفر...من نميدونم اين جامعه جهاني كي ميخواد يه فكري براي آلودگي صوتي بكنه...
بابا مردم دارن يكي يكي رواني ميشن هيچكي هم نيست يه فكري بكنه

10/19/02

بي خوابي هر چيش بد باشه يه چيزش خوبه...فرصت خوبيه كه آدم به يه سكوت طولاني گوش بده...اون هم شب آرومي مثل امشب...ميتونم كتاب بخونم يا حتي روي پروپوزالم كار كنم ولي حيفه خلوتم رو خراب كنم....چشمام رو ميبندم و باز هم فكرهاي دري وري ميكنم.......من يه پلنگم...سكوته دور وبرم هم سكوته يه جنگله تو هند...بايد خوابم ببره چون صبح بايد برم شكار..اينجا جنگل خوبيه البته من هم پلنگه خوبي ام.....داره خوابم مي بره....خوابم برد....من خوابم...

10/18/02

ميگم دهقون يه چيزي بگو كه خاصيت عجيبي داشته باشه
يه چيزي كه از جنس دنياي بازاريه دور و برمون نباشه
بوي بده بستون نده
دهقون يه حرف گنده بزن
نه نه نميخوام سخت باشه....ساده وبچگونه باشه
دليل نخواد...برهان نخواد....سر كاري هم بود بود ...فقط ميخوام ته دلم رو قلقلك بده قول ميدم بعدش برم دنبال كارم
......
چطوره بگيم :
يك نفر آن بالا من را دوست دارد

10/16/02

ميخوام روراست باشم!خيلي از اين بلاهايي كه سر مردم مياد تقصيره منه!بايد محاكمه شم.ديگه بسه هر چي قسر در رفتم...يكيش همين بارون....من گمش كردم...يه روز اينقدر بهش فكر كردم تا گم شد رفت پي كارش....مردم موندن گشنه و تشنه....وقتي سيستماتيك فكر نميكنم همينه ديگه ...هم خودم رو بدبخت ميكنم هم مردم رو..حالا خودم به درگ....چند روزه به سرم افتاده به بمب اتم فكر كنم....خدا بهتون رحم كنه

10/14/02

تا چند وقت پيش همه چي خوب بود روان بودم و جاري
بهم ميگفتن رودخونه ولي من بهشون ميخنديدم..... اونقدر جاري بودم كه نمي فهميدم اين نام رو به كجاي وجودم دادن!؟
يه روز يه حفره من رو مكيد و كشيد تو خودش
شدم يه جريان باريك
بعد از مدتي يخ زدم...حالا ديگه شكل گرفته بودم... چقدر دلم ميسوخت كه ميتونستن روم اسم بذارن
فكر ميكنيد يه تيكه يخ تو اين يخچال تاريك خواب چي رو مي بينه؟
.... خواب رودخونه...خواب جريان....خواب موج....
كاش تابستون بود....زودتر ميرفتم تو كام يه عطش داغ و راحت ميشدم

10/12/02

هرچي راز آميزتر قشنگتر
هرچي دست نيافتني تر خواستني تر
هرچي بار آسمون سنگين تر به زندگي شبيه تر
.....واقعي تر....
...هركي هر چي زخمه زبون داره بياره بزنه به من ..دوباره هوس كردم اسپينوزا بخونم و هيچي نفهمم...ترس و لرز كير كگارد چطوره؟...ميخوام دوباره مثل اون روزا قاطي كنم...ميخوام زير حجم سوال هام له بشم ...ميخوام براي سفيد شدن موهام يه شعر بسازم
از اون شعرهايي كه بچه ها توي مهد كودك دست جمعي ميخونن
.....دكتر جون من ميترسم....
.... ميخوام خوب شم....دكتر من خوب ميشم؟ بايد خوبم كني دكتر....اينجوري نگام نكن..من آدم مهمي ام...همه مهد كودك هاي دنيا به من احتياج دارن
دكتر من ميترسم ... خيلي زياد

10/9/02

امروز اتاق عقبی مخچه ام جلسه بود....قرار بود راجع به اسباب بازی جديدم (وبلاگ)با هيات تحريريه ام مشورت کنيم...همه اومده بودند:خودم ....دهقون..بيگانه...دختر ميرزا شفيع ..تيمسار...ودايناسور...
تيمسار ميگفت به آرمانهای وبلاگ خيانت شده و راجع به هممون ميميريمچيزی نوشته نميشه
دهقون ميگفت اسم وبلاگ و بی آبروييش ماله منه !خزعبلاتش رو بقيه مينويسن!
بيگانه در حالی که ميخواست يکی از اون تريپ های آلبر کامويي بياد اومد حرف بزنه که زدند تو ذوقش
خلاصه هرکی يه چيزی ميگفت ...سرم رو بردند
چه نگاه معصومی داره اين جد دايناسورم...تا آخر جلسه فقط به اين فکر ميکرد يه جوری همشون رو بخوره..
وقتی همشون رفتند مغزم تعطيل شده بود....کرکره هاش رو کشيده بودند

10/7/02

فقط خدا ميدونه من چند ميليون ساله نوريه كه دارم زندگي ميكنم
فقط خدا ميدونه چند ميليارد روز از عمرم رو يه دايناسور شاعر مسلك بودم
بازم فقط خودش ميدونه كه چندتا سه شنبه از روزگار طولانيه دايناسوري يا آدميزاديم رو پشت سرگذاشتم
دوست دارم بدونم چندميليون سه شنبه لب بر لب يار داشتم وايام به كامم بوده؟(فرقي بينه لباي دايناسوريم ولباي انسانيم قايل نيستم!)ه
پس چرا اون سه شنبه نحس روي بقيه سه شنبه هام سنگيني مي كنه؟
....اون سه شنبه اي كه فراموش شدم
.............
كاش اون سه شنبه تو روزگار دايناسوريم اتفاق افتاده بود
بي برو برگرد تا حالا اون فراموشكار رو خورده بودم
والان ميليونها سال گذشته بود وديگه نه سه شنبه اي نحس بود و نه دايناسوري فراموشكار!!!1

10/4/02

دارم مي گردم .....بايد پيداش كنم.... حتما هست ..بايد باشه..خيلي ها پيداش كردند...وقتي پيداش كردم هر چي تومور تو سرم هست با اون گردگيري ميكنم.... تو ساحل آرامش آفتاب مي گيرم ..بعدش چشمام رو ميبندم وبه تومورهاي تو سرم فكر ميكنم كه دارن از تميزي برق ميزنن....دلم غنج ميره...حالا كو تا دوباره تومورهام دردناك شه......اين تومور پاك كنه لعنتي رو تو كدوم كتاب ..كدوم شعر...كدوم لحظه...كدوم قبرستوني! جا گذاشتم؟تو رو خدا اگه شما برش داشتين بگين...دارم درد ميكشم

10/3/02

هي مي خوام وارد سياست نشم ....نميشه
گروه هاي فشارمن رو وادار كردند نسبت به لايحه افزايش اختيارت رييس جمهور موضعگيري كنم
من حمايت كامل خودم رو اعلام ميكنم واعتراف ميكنم كه چند روزيه مجددا نسبت به سرنوشت سياسي خودم علاقه مند شدم
واما چند كلام با آقاي رييس جمهور:
به خداونديه خدا اين آخرين باريه كه چشمم رو روي همه كارهات ميبندم وبهت اميد ميبندم
اگه اين بار هم سر كاري باشه.......ديگه خودت بفهم

9/30/02

سرم سوت كشيد...بازي شروع شد....صفر صفر مساوي
ديوونگيم گل كرد يكي يكي گلاش رو چيدم ....خواستم دسته گل رو بدم به آب دلم نيومد
گلا رو گذاشتم روي صافترين سنگ قبري كه زير پام بود
چه عطري داره اين گل ديوونگي!
جون ميده بذاريش روي سنگ قبر...حال مرده ها رو جا مياره!
عطر همه كارهاي نكرده...آرزوهاي بر باد رفته...حسرت هاي گذشته را به يادشون مياره!
اگه همينجوري پيش بره يه گل فروشي ميزنم گلاش گل ديوونگي!همتون مشتري هاي خودمين ميدونم!

9/28/02

تلخی نکند شيرين ذقنم
خالی نکند از می دهنم
عريان کندم هر صبحدمی
گويد که بيا من جامه کنم
از ساغر او گيجست سرم
از ديدن او جانست تنم
تنگست بر او هرهفت فلک
چون می رود او در پيرهنم
از شيره او من شيردلم
در عربده اش شيرين سخنم
می گفت تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توامبر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم
.......
صبح ديدم دهقون اين شعر مولوی رو روی يه کاغذ نوشته و زيرش هم اضافه کرده:
جوجه بيگانه عزيز
از اين شعر ده هزار بار بنويس(رج نزن چون می فهمم).بعدش نتيجه گيری کن:
1-من چنگ تو هستم يا تو چنگ من؟
2-جفتمون چنگ يکی ديگه هستيم؟
3-ما هنوز حتی چنگ کسی هم نيستيم؟
4-کلا چنگ زدن کار خوبيه يا کار بديه؟

9/27/02

نشسته تو مهتابی آب هويج ميخوره
گفتم:دهقون تو خياله يه آدمه خيالبافی ....اِينقدر سخت نگير!
پيک آب هويجش رو يه نفس رفت بالا
-تو وجود خارجی نداری ...همونطور که دختر ميرزا شفيع وجود نداره...حالا گيريم که اين دخترک يکی دوبار رفته پشت مردمکان من...اين همه شلوغ بازی نداره که!
آب هويج بعدی....پيک بعدی....پيک بعدی...
دهقون چرا اينجوری شده؟...قاطی کردم...اون واقعيه يا من؟....با اين همه حسه زنده بودن مگه ميشه خیالی باشه؟!....
-دهقون من خدای توام.چه بخوای چه نخوای....با خدات مهربون تر باش...اون هم خدايی که اينقدر بهت احتياج داره!

9/26/02

زنگ زدم ممد آباد به دهقون گفتم به خدا اگه بر نگرده اين وبلاگ رو به گند ميکشم!
به حرفام گوش نمي داد(فهميدم باز با هام قهره)
گفت :دختر ميرزا شفیع اعتراف کرد
گفتم :چی رو
گفت:همه چی رو گفت...گفت که با تو رابطه نا مشروع داره...
گوشی رو قطع کرد...
حالا بیا و درستش کن .نذاشت من حرف بزنم..بیچاره دختر ميرزا شفيع حتما تا حالا سنگسارش کردند...
چرا نذاشت من حرف بزنم ...
میگم چند وقته پيداش نيست!...نگو تو ممد آباد يه خبرهايی شده
........
وقتی خوب فکر ميکنم تو ممد آباد همه ما با سنگسار شدن يه تار مو فاصله داريم
بستگی داره اين تار مو کی وکجا وتوسط کی پيدا بشه!
اگه طرف عاشق بود واین تار مو رو پيدا کردسعی نکنيد با گفتمان آرومش کنید.اگر طرف عاشق ممد آبادی بود معطل نکنيد فرار کنيد!

9/25/02

حرفاش تموم شد....
نگاه خيره اش رو از صورتم برداشت و دوخت به کنج دیوار...
توجهم رو از چشماش برداشتم و انداختم روی ميز
آخرين باری که دزدکی نگاهش رو نگاه کردم داشت ساعت رو نگاه ميکرد
خودش رو از صندلی بلند کرد و به سمت در برد
رفتنش آخرين تصويری بود که رفت تو چشمام!
کاريش نمي شد کرد....من هم خودم رو بلند کردم و رفتم سمت در
بيرون در يادم اومد که حرفام رو روی ميز جا گذاشتم ولی برای بردنش حتی دودل هم نشدم چون ديگه به دردم نمی خوردند
......
فرداش ديدم پشت شيشه اونجا نوشتن:
يک مقدار حرف به درد نخور پيدا شده از مالباخته........

9/23/02

يه مقدار کلاغ با قار قار بلند با چند تا برگ زرد چنار رو توی يه بعد از ظهر تاریک بگيريد خوب هم بزنيد ميشه پاييز....
اگه همون موقع بارون گرفت بريد زيرش تا خوب تر شيد...همه چی تو پاييز تر ميشه
-تيمسار غمگينه ....غمگين تر ميشه(امروز صبح تو آسانسور منو نديد)
-دهقون عاشقه.....عاشق تر ميشه
-دختر ميرزا شفیع معشوقه ...معشوق تر ميشه
و من دوست دارم تو پا ييز مثل قهرمان کتابای آلبر کامو بيگانه تر شم....
ولی پاييز از جنس دختر ميرزا شفيعه با اون چشمای شهلاش همه رو عاشق تر ميکنه!
...شوخی کردم يه وقت نريد زير بارون ها !مثل من ديوونه تر ميشيد!

9/22/02

سه چهار ساعت گذشته !این گره کور ترافيکی طول خط زنجیر رو به کيلومتر ها رسونده.خيلی ها کنار ماشينشون فرش پهن کردند..يه خونواده تاب درست کردند و بچه های کثيفشون رو تاب میدن....اونورتر هشتصد نفر آدم رقص چند تا سبيل کلفت رو نگاه ميکنند...
توی ماشين نشستم. به قرمزی افق خیره شدم وانتظار ميکشم...فقط خودم میدونم که توی اون افق دوست دارم سايه کی رو ببينم...
سايه واتو واتو....فقط اون ميتونه اين گره کور رو باز کنه ...يه بار این کار رو کرده ...به خدا راست ميگم ..خودم کارتونش رو ديدم..
واتو واتو به دادم برس

9/19/02

ميگم ها يه دونه از اين ماسماسک ها بذاريم پايين وبلاگمون با تعداد ويزيتور ها مون يه حالی بکنيم!يه خورده سرگرم شيم!
-نکنی اين کار رو ها!خودت رو خوار و خفيف نکنی ها!
از چی ميترسی؟!
-از بی آبرويی ....از بی ناموسی....فقط کافيه يه از خدا بی خبری بهم کنايه بزنه ويزوتور هات از کروکوديل و قندون کمتره!!!!(فکرش هم تنم رو می لرزونه)...
تا عمر دارم بايد خفت بکشم....
مردم عقلشون به چشمشونه!چه میدونن که اين دوتا تو دانشگاه حتی از من هم خنگ تر بودند...(اگه بگن نه به همه ميگم بتنI رو به چه فلاکتی پاس کردند)
البته اين چيزا تو خواستگاری خیلی مهم نيست مهم فوتباله آدمه که فوتباله من از جفتشون بهتره ...همه شاهدند....

9/17/02

آقا هر کی هر سوزی هر بادی هر بودی هر طوفانی داره بفرسته بياد!
درد وبلای همه تون بخوره تو سره من و تيمسار.
ما مدتهاست شديم حزب باد.با یه سوز بغض ميکنیم با يه سوز ديگه مشنگ ميشيم!.با یه نسيم هم دل رعشه ميگيريم.
تمام کيفش به همينه!
تيمسار جون برای هر امکانی اماده ام
....امکان پرنده شدن....
........
....امکان خزنده شدن...
....امکان درنده شدن....
....امکان چرنده شدن...
وقتی صلب نباشی هر امکانی ممکنه!!

9/15/02

دهقون سلام!
کاغذت رسيد.
ميتونی برای خودت هورا بکشی که مثل يه تيمسار مرگ انديش به دنيا نگاه نمی کنی!
ميتونی به خودت مدال بدی که همه مردم دوستت دارند
اصلا ميتونی من رو بکنی نقل وبلاگت و ماه ها به ريشم بخندی!
ميتونی حراجم کنی!
ولی بازهم وقتی پاييز تموم شد...وقتی زمستون رسيد...وقتی مثل این روزا رمانتيک نبودی...
...مثل همون سوزی که گفتی میخورم تو صورتت....

9/14/02

سلام تيمسار
برگشتم ممد اباد.دلم برای دختر ميرزا شفيع تنگ شده بود .این پسره گيج بايد ياد بگيره وقتی که من پشت چشمهاش نيستم هم زندگی کنه!
الغرض!چند بار وقتی داشتين حرفای قلمبه سلمبه ميزدين خواستم بپرم وسط حرفتون ولی باز جو این پسره خنگول رو گرفته بود نذاشت من حرف بزنم!
میخواستم بگم:
مهم نيست که که هممون ميميريم
مهم نيست که وقتی ته خط رو ميدونی فرقی نميکنه چی پيش مياد
مهم همون سوزيه که امروز صبح از لای پنجره خورد به صورت من
...دلم لرزيد...خيلی حال میده آدم دلش بلرزه ...خيلی حال ميده آدم وقتی دلش داره ميلرزه بیدار شه...وقتی داره بيدار ميشه یادش بياد که پاييز داره مياد...
تو رو خدا اين چيزا رو بفهم...

9/11/02

کاش ميشد صبح به صبح دلامون رو گنده کنيم
چشمامون رو شفاف کنيم
کاش گره های روحمون رو يه نخ نا مريی نبودند!
هر وقت حوصله امون سر ميرفت این گره های کور رو باز ميکرديم
کاش اين دست و پامون اينقدر الکی گم نمی شدند.
چه معنی داره دست وپای آدم وقت و بی وقت گم شه؟!
....
حالا فکرش رو بکنيد دست وپای آدم گم شده...ناغافل آدم مجبور شه دست وپا بزنه تا از زير يه نگاه بياد بيرون
...شکنجه خيلی بديه ..بهش فکر نکنيد..
برای من بهنود یعنی خیلی چیزا...
بهنود برای من یه دایناسور از یه نسل منقرض شده است...یه نسل بزرگ..

9/8/02

-يه پسر دماغو-مکان مستراح-روز
اينجا کجاست مامان..؟
-جيشت رو بکن بچه .از مچ افتادم بسکه تو خرس گنده رو سرپا گرفتم
-همون پسر-مکان دبستان-روز
خانم اجازه؟....اینجا کجاست؟
-اين فضولی ها به تو نيومده ...خفه شو درسات رو حفظ کن
-يه پسر با يه دماغ پر از جوش بلوغ-مکان دبيرستان-روز
-از این برهان نظم هر سال تو کنکور سوال ميدن.با تاکید بخونينش
آقا اجازه من وسط این همه نظم وعليت چه گهی ميخورم ؟اگه من یکی آفريده نمی شدم قران خدا غلط میشد؟
-فردا با بابات ميای مدرسه
-يه مرد-مکان رختخواب-نصفه شب
من واقعا گيج شدم!از خيلی چيزا سر در نميارم
-همه تو رختخوابشون لاو ميترکونن ما يه شب در ميون کلاس اصول عقايد داريم
-يه پير مرد محتضر-مکان رختخواب-نصفه شب
آخه که چی؟....آخه چرا؟
-روح همون پسر بچه دماغو-مکان ....-زمان.....
خدا ! جون امواتت! قبل از اينکه ما رو دوباره بفرستی پايين بهم بگو تو این ديوونه خونه چه خبره؟...اصلا ما اگه بخوايم اينجا تو بی مکانی و بی زمانی بشينيم هويجمون رو بخوريم و حالمون رو بکنيم باید کی رو ببينيم؟!

9/7/02

از دايره محيطی و غرورش متنفر بودم.از اينکه به خودش اجازه ميداد یکی رو در خودش محاط کنه لجم ميگرفت.هرچند که اعتماد به نفس این دايره رو دوست داشتم.....
از دايره محاطی و ضعفش حالم به هم ميخورد.از اینکه اجازه ميداد يکی در محيطش قرار بگيره حرصم ميگرفت.هر چند که ساعتها به این دايره عاشق خيره ميشدم......
عاشق خط مماس بر دايره بودم...خطی که دايره رو فقط در يک نقطه قطع ميکنه و اون نقطه رو اونقدر مهم ميکنه که بقيه نقطه های دايره در برابرش رنگ می بازند...
يه مماس اگر اشتباه کنه ميشه وتر.چيزی معمولی تر از وتر تو دنيا وجود نداره!
خوش به حال اونهايی که يکی به وجودشون مماس شد...مماسه مماسه مماس.....

9/4/02

ديشب دهقون بازم تو مصرف آب هويج زياده روی کرد
لايعقل شده بود...برام يه داستان عجيب تعريف کرد
...سالها پيش پشت چشمهای پسر بچه خوش باوری زندگی ميکردم که بلد بود خيالبافی کنه
تو وجودش نیروی عجيبی داشت که دیگران ميگفتن وجدانه ولی خودش به اون ميگفت :خدا ... خوبی...
وقتی اون رو شکنجه ميکردند من بالای سرش بودم.وجدانش رو در اوردند به جاش به وجودش حرص پيوند زدند...عشق پيوند زدند و خيلی چيزای سرکاريه ديگه...
اون پسر بچه هيچوقت حالش خوب نشد..اون رو با زهر روز مرگی ضجرکش کردند...
براش هيچ مراسمی نگرفتند...اون رو تو يه البوم قديمی دفن کردند و هر سال سالمر گش رو به قاتلانش تبريک ميگن!

8/31/02

خبرای خوب :
-تا یه ساعت دیگه از این سمینار کوفتی خلاص میشم..هرچی بادا باد...بادابادا مبارک بادا
-دهقون از صبح رفته تو جلدم...سر به سر استاد راهنما میذاره...
-خدا کنه وقت سمینار بی خیالم شه وگرنه خنده بازاره.....
خبرای بد:
-دراکولا اومد سراغم...هکم کرد..تحقیرم کرد...ویندوزم رو پاک کرد..تحقیرم کرد...passwordیاهوم رو گذاشت جلوی چشمم...تحقیرم کرد...
چند روزه حالت تحقیر شدگیه عجیبی بهم دست داده.نمیدونم چی کار کنم ؟فقط دعا دعا میکنم تیمسار این روزا جلوی راهم سبز نشه!!!!!!!!!!!!!

8/28/02

مگه نميبيني برنزه شدم؟سواحل ممد آباد آخراي تابستون پر از توريست ميشه...منم رفتم قاطيشون ...
-هه!...تواز جوب دريا ميسازي و از يه تيكه چوب جزيره!
ميگم ها اگه حوصله ام رو نداري برم؟
-داري خودت رو اذيت ميكني....
اين همه گفتي بيام كه باز برام فلسفه ببافي؟!....نميدوني من بيسوادم؟...نميدوني من خرم؟...صدبار بهت گفتم هر بار خواستي برام موعظه كني يه ظرف هويج هم پوست بكن بذار جلوي من.....هر بار اين حرفا رو ميزني نميدوني دلم چه ضعفي ميره؟...
..تازه اشم باور كن براي حرفاي تو هيچ آهنگي مناسب تر از قچ قچ هويج نيست...

8/25/02

تيمسار گفت :تا حالا با چهار تا همراه و يه خلبان توي هواپيماي يه موتوره بودي؟
گفتم:نه
تيمسار گفت :تا حالا توي ابرهاي سياه سيبرا(يا يه همچين اسمي)گير افتادي؟
گفتم:نه
تيمسار گفت :كه خلبان بگه هممون ميميريم؟
گفتم:نه
تيمسار گفت :كه يكي بالا بياره رو صورتت؟يكي شلوارش رو خيس كنه؟يكي شروع كنه به نعره كشيدن؟
گفتم:نه
تيمسار گفت :شده به چشم ببيني دو كلمه....هممون ميميريم...همه چي رو تغيير ميده
گفتم:نه

8/23/02

قرار بود هر وقت نفسم ميگيره صداش كنم ..ازممد آباد بياد بره پشت چشماي بسته ام و من بشم اون و اون بشه من
قرار بود من خوشبيني وسادگيه اون رو بگيرم ونفس بكشم
قرار بود بذارم هر چي دلش ميخواد بگه
قرار بود من كمتر حرف بزنم..
خيلي قرار ها با هم گذاشته بوديم ولي من زدم زير همه حرفام
باز اين چار تا كتابه كوفتي كه خوندم كار دستم داد
نميدونم چرا نميذارم اون حرف بزنه؟!!
ميترسم دهقون با هام قهر كرده باشه
....اگه يه روز دهقون براي هميشه از پشت چشماي بسته ام بره چي؟!!!!!!!........

8/22/02

اينها رو يه دوست نوشته
يه دوست كه مثل بقيه ممد آبادي ها عادت داره نوشته هاي توي توالتهاي عمومي رو بخونه!
يه دوست كه هنوز بلده با رطوبت چشمهاش ديوارها رو خيس كنه و هوار كنه روي سر خودش
براش مهم نيست كه يه ممد آبادي زير آوار له ميشه...مهم اينه كه يه ديوار از ديوارهاي زمين كم ميشه
اينها رو يه دوست نوشته:
دوست عزيز ممد آبادي دهقون جون
اين اونطرفي ها كه كه ممد آبادي نيستن چقدر جالبن!!يك جورهايي گاهي خنده ام ميگيره .گاهي هم شاكيم ميكنن!مثلا براي از بين بردن ديوارهاشون اونها رو نقاشي ميكنن كاغذ ديواري ميكنن يا حتي تابلو بهشون آويزون ميكنن ولي بالاخره ديوارها سرك ميكشند ...دست تكون ميدن ....و ميگن:هنوز هم هستيم (!).
باور كن بهترينش ديوار توالت يك مسجد بود كه روش نوشته بود :فاحشه (با تلفن موجود).. البت ميدوني كه تو مرام ممد آبادي تلفن زدن واينها ..ابدا..
ميخوام سرگرمشون كنم..دعوتشون كنم تا روي ديوارهام هر كاري دوست دارن بكنن بعد بشينم گريه كنم انقدر گريه كنم تا ديوارهام......
..
...
......ديوارهام نم گرفته.....داره ..يعني دارم فرو ميريزم
......بجنب.....

8/21/02

گندشون بزنن اين جماعته مريضه ...پر از گره روحي رو!{به قول يكي از دوستام}
با با تو رو خدا يكي بياد اين قلمه مادر مرده رو از اين نو قلمهاي چسان فسان بگيره!
؛ديشب با فلاني بودم.....پريشب كافي شاپ بودم....پس پريشب دوست دخترم گفت عكسام رو پس بده....پسون پريشب با بقيه وبلاگ نويسها ميتينگ داشتيم..
موش كور بخوردتون
مامانتون قربونتون بره

...آخ خدا چقدر حرص خوردم....
موقع اتل متل به جاي شعر مسئله داره(...نه شير داره نه...)از شعر دختر ميرزا شفيع كه براي من سرودن استفاده كنيد.
اتلك تول و تلك عربي
من دختر ميرزا شفيع
خبر ببر ممدآباد
كوچه گلا كوچه باغا
بگو دهقون هيچي نشد ..هيچ جاي دنيا جاش نشد
خبر ببر به مادرش ...دسته گل برادرش
هاچين و واچين يه لب ورچين

8/18/02

ديشب خونه نيچه اينا بوديم .همه بچه ها اومده بودند...هيتلر برامون لزگي رقصيد...شاملو برامون شعر خوند...آخر شب هم گير دادند به سير فلسفه در ممد آباد..اين شوپنهاور اينقدر تو گوشم وزوز كرد كه نصفه شب باز به سرم زده بود اون بالا ها هيچ خبري نيست ...وقتي پياده داشتم ميرفتم ممد آباد ديگه آسمون رو سرم سنگيني نميكرد.
تو راه يادم اومد فردا شب خونه كيركگارد اينا برنامه است..ميگن سروش هم مياد ...خدا كنه ابراهيم هم بياد...از فردا شب دوباره اسمون سنگين ميشه...
اين اسمونه بدبخت يو يو شد بسكه رو سره من سبك سنگين شد!

8/16/02

تذكره الاوليا’:
من طبق اساسنامه حق ندارم خاطرات بنويسم مطالب ذيل تذكره است:
صبح جمعه :مامانه بالاي سر تختته..تيمسار ميگه اين پسره مهندستون چرا نمياد يه كمكي به ما بكنه اين ايزو گامه سقف رو انجام بديم؟..بر پدر و مادره آدم مردم آزار.....
تذكره اول :خدا هيچ تيمساري رو نصيبه هيچ گرگ بيابوني نكنه
پشت بام:از همون لحظه اول شما رو توجيه ميكنه كه شما يكي از پياده نظام اون هستيد..پشت بوم هم مثل اسلحتونه حكمه ناموستون رو داره..با اينكه ميشه رفت تو سايه ولي در تمامه مدت عمليات هممون بايد تو زله افتاب وايسيم
تذكره دوم:اگه تو آپارتمانتون تيمسار دارين بفروشينش
...تيمسارو ميگم...
آقا هيچكي يه تيمساره بازنشسته خوش تيپه جنگ ديده دونبش لازم نداره؟

8/15/02

-چرا اينجا ؟چرا اينجوري؟...چرا الان؟
نميدونم !..ولي هر بار كه ديگران كسالت خودشون رو جاي اندوه قالب كردن خواستم بگم ..نشد ..حرف عوض شد..
خواستم بگم به اندوه احترام بذاريم وخودمون رو براي مواجهه با اون آماده كنيم ..ولي حرف عوض شد
خواستم بگم اون رو با هيچ بدلي (كسالت.افسردگي و....)عوضي نگيريم ..ولي حرف عوض شد
خواستم بگم اگر يه روز اومد سراغمون به احترام دنياي اصيلش بايستيم..كلاهمون رو برداريم وبه اون تعظيم كنيم.....
ولي نشد...

8/14/02

ميرم تو اتاقش.
بايد از من خوشش بياد!
بايد هر چي انرژي مثبت كه توي وجودم كپك زده هوار كنم رو سرش
از ديشب دارم تمرين ميكنم چه جوري نگاهش كنم كه روش اثر بذارم
بايد توي تششعات وجوديم از خود بيخودش كنم
بايد تو يه حالت خلسه اون كاري رو كه ميخوام انجام بده
بايد.......
-اون مقاله هايي رو كه گفته بودم ترجمه كردي
-هنوز كامل.....
-پس مرض داري وقت من روميگيري؟
-ميخواستم خواهش كنم اگه بشه......
-ببين دهقون تا وقتي كارت تموم نشه سمينار بي سمينار
{..........
...سكوت
..........
...سكوت سرشار
.........
...سكوت سرشار از ناگفته هاست
........}
-تا صبح هم اگه وايسي اونجا عين اين جن زده ها زل بزني به من كاري برات نميتونم بكنم
...ادم تعجب ميكنه بعضي ها خير سرشون استاد دانشگان هيچي راجع به انرژي مثبت نشنيدن!.....

8/13/02

من اين فلسفه رو كه ميگه :؛ما ها همه شخصيت هاي يه داستانيم كه داريم تعريف ميشيم ؛ خيلي دوست دارم
وقتي بهش فكر ميكنم دلم غنج ميره
بعدش چشمام رو ميبندم با خودم فكر ميكنم اگه اون نويسنده گندهه گذرش به ممد آباد افتاد وازم پرسيد :؛دهقون جان اين بار دوست داري چه جوري تعريفت كنم؟؛
فوري ميگم پلنگ صورتي.
ميدونم حالش گرفته ميشه ولي بي خيال
بذار بفهمه از بعضي از داستانهاي الكي كه اون سرهم ميكنه چقدر بدم مياد
بذار بفهمه گاهي ترجيح ميدم تو يه داستاني باشم كه كسي غير از اون تعريف ميكنه!!!
ميدونم اگه خيلي لجش رو در ارم به جاي پلنگ صورتي من رو بازرس ميكنه...
....به اون هم راضيم.......

8/11/02

ما ممد آبادي ها خيلي ناموس پرستيم
تو وبلاگمون كه سهله دور از جون شما تو خلا (ممد ابادي ها به توالت ميگن خلا-مترجم)هم حرفاي بي ناموسي بزنيم سرخ ميشيم
باسه همين هم وبلاگمون روح نداره ..بي كلاسه..دهاتيه
يادش به خير اون روزا تو ممد آباد عشق بازي و جفت گيري حرمتي داشت
هر كي به هر كي خط ميداد
هر كي به هركي چشمك ميزد
هركي عاشق هر كي ميشد
هر كي با هر كي به هم ميزد
خلاصه هر كي هر كي رو......
فرداش وانميستاد وسط ممد آباد جار بزنه:آي ممدآبادي ها من ديشب فلان وقت فلان جا با فلاني فلان كار رو كردم
بدبخت اون عاشق ممد آبادي كه معشوقش وبلاگ داشته باشه
پته مته اش رو آبه.....

8/10/02

خبراي خوب:
فيلمنامه ويل هانتينگ خوب توي مجله فيلم نگار
يه شاهكار كوچولو
(به همه كساني كه ميخوان يخشون براي نوشتن باز بشه اين فيلمنامه رو توصيه ميكنم)
خبراي بد:
خوندن وبلاگ ندا
نميدونم كي به ما حق داده حالا كه فهميديم اين موجود دو پا چه موجود منحرف وغريزي و.....بي پدر و مادريه لختش كنيم بياريمش تو ويترين؟
افكار ندا افكار ما هم بوده ولي بازگو كردن انها توسط ندا شجاعت نيست ...ترمز بريدنه.
من ندا رو دوست دارم ولي وبلاگش رو نه!
قلمش رو دوست دارم ولي حرمت شكنيش رو نه!
{هشه!}....قراره با خودم روراست باشم......!
من افكار ندا رو دوست دارم ولي...
... اون چيزهايي كه روي كاغذ سفيد حك ميشن بيشتر(تر) دوست دارم
حيف كه ندا تفاوتي بين فرهنگ نوشتاري و فرهنگ شفاهي قايل نيست
ندا يادش ميره كه ما هممون ميميريم ولي.......
...
براي بقيه وبلاگ نويسهايي كه به قول ندا تحريك كننده مينويسن ارزشي قايل نيستم
ولي ندا حيفه...ندا طنز پرداز و فمينيسته قابليه
خدا يه ترمز به اون بده يه دنده خلاص و يه سرپاييني به ما...
آخ چه حالي ميده.......

8/3/02

سفر ما با يه قرمزي شروع شد
قرمزي از اهن يه ميني بوس مي اومد و تو چشماي همه برق ميزد
يه پنگوئن هم هميشه اونجا بود
شب اول هر كاري كردم كه تو صداي يه خرخر بلند غرق بشم نتونستم
شب دوم يه مي بي رنگ خوردم و هي سرباي تو سرم رو تكون دادم
شب اخر حرف هايي رو كه به در وديوار ذهنم ماسيده بود بالا اوردم
همه حالشون بد شد
يكي از همه با چشماي من شروع كرد به گريه كردن
سفر ما با قرمزي تموم شد
قرمزي از چشماي همه مي اومد و تو اهن ميني بوس گم ميشد