10/13/06

باران آمد
مثل یک رگبار
....
سریع و لطیف و ریز


9/28/06

قراره به دنیا بیارنت
قبلش میخوام چند تا موضوع رو اینجا برات روشن کنم
چرا اینجا؟!...آخه اینجا هم ساکته هم خلوته هم سرمون گرم میشه زمان زودتر میگذره....
گوش میدی چی میگم؟!!!....بچه اینقدر با این لینکهای این بغل ور نرو
اون قندون خرابه درش رو باز نکن .....تازه توش هم کلی فحش نوشتن که برای تو خوب نیست
به اون کروکودیل هم دست نزن ....اون شاکیه گازت میگیره(البته غلط میکنه).
.....
دیوونه ام کردی!!!!چرا آروم نمی شینی که من راه وچاه رو بهت نشون بدم
چرا زیرت خیسه؟!!!!....چی کار کردی؟
نخند بچه...جیش کردن خنده داره؟
......
بیا بیا بریم بیرون....فکر کنم دارن صدات میکنن
....چرا بغض کردی ؟...مثل مامانت شجاع باش
چیزی نیست که. فعلا برو من خودم اینجا رو مرتب می کنم
خوب شد رفت ......فکر کنم نفهمید دلم شور میزنه

9/20/06

ستاره ها بيكارند و تمام شب آدم را نگاه ميكنند و چشمك ميزنند
اين هم كه مي گويند هركدام از آنها مي توانست خورشيدي باشد
ثابت ميكند كه آنها بي عرضه و تن پرور هستند
اين بيكاره ها تا صبح شب نشيني مي كنند
دوست دارم بپرم وسط آنها و سو سو كنم
و توي جنگلهاي تاريك همهمه هاي ترسناك سر بدهم
و روي بركه هاي كوچك و تنها با جيرجيرك ها هم صدايي كنم.
.....
...شايد هم پسر بچه اي من را ديد و ارزوي ستاره شدن به سرش زد.....

8/26/06

ضربات كوچك زير پوستي ات زير دستهايم من را مي لرزاند
صداي قلبت دستپاچه ام مي كند
هنور نيامده اي ولي مي دانم زورت از من بيشتر است
مي دانم مي خواهي زور بگي
من سپر م رو انداخته ام كوچولو
....فقط كمي رحم كن بابايي....

7/29/06

اين نامه تشكرآميز من است از يك نقاش ناشناس
نقاش با استعدادي كه ديوار هاي مهد كودك خيابان ما را نقاشي كرده است
.....
توي اين تابستان گرم منظره آن باغچه زير برف خيلي چسبيد
شايد بچه ها زيبايي نقاشي ات را تا آمدن زمستان متوجه نشوند
تازه اگرشانس بياوري و زمستان امسال برفي به زيبايي برفي كه تو كشيده اي داشته باشد
.....
راستي شايد مدير مهدكودك هيچوقت دستمزدت را پرداخت نكند
كمي هم عصباني است....مگر نگفته بود چند تا ستاره با يك ماه بزرگ بكشي
شايد مجبورت كند يك فرشته را بالاي نقاشي ات پرواز دهي
....زير بار نرو.....

7/14/06

از خبرهاي اين روزها اين كه:
عروسك شتر پيدا نمي شود
تا دلت بخواهد سگ و خرگوش و خرس و الاغ پشت ويترين مغازه ها تلنبار شده اند
ولي شتر كسي ندارد
فكر كردم شايد به خاطر هيكل بي قواره اش باشد
ولي با ديدن عروسك هاي جورواجور زرافه و شتر مرغ نظرم عوض شد
...
واق واق يك سگ دستپاچه و بلاهت يك خرس تكراري مشتري دارد
ولي آرامش فلسفي يك شتر تودار خريداري ندارد
.... خريداري به جز من وتو .....

6/15/06

خواهر ها هنوز بعد از چهار سال به نبودن تو عادت نكرده اند
نوه هايت هنوز تو را به ياد دارند
اين كه هنوز به دنيا نيومده هم با عكسهايت و خاطرات ما تو را دوست خواهد داشت
فقط مامان مي داند كه نامش را چه گذاشتيم
اگر بودي جنسيتش را به تو هم نمي گفتيم
لو ميدي....دلت طاقت نگفتن ندارد
.......
مادر مي خواهد خانه اش را عوض كند
مي خواهد به قيطريه برگردد
.....مي خواهد برگردد به روزهاي قبل از مريضي تو....

6/2/06

-تو شروع كن
گردو؟........شكستم
حوصله؟..........ندارم
ناراحت؟.............هستم
بغض؟................دارم
عصباني؟.............هستم
گردو؟........زدم پات رو شكستم
......
-عزيزم من بازي گردو شكستم با تو رو با هيچ بازي ديگه اي عوض نميكنم
اتفاقا من هم از وقتي انگشت هاي پام رو گچ گرفتم ديگه آخر بازي دردم نمياد
....
-....الان دوباره خيلي دوستت دارم عزيزم
...

5/15/06

صحنه تولد خودش را با تمام جزيياتش به خاطر داشت
تنگي نفس اوليه ….نور زياد
چهره دكتر ….پرستار ها
و لبخند خسته مادر
…با خوشحالي منتظر خاطره دورتر بود
آلزايمر پيشرفته حافظه نزديكش را هر روز بيشتر از بين مي برد
...
....با هيجان براي فردا و خاطرات روزهاي قبل از تولد لحظه شماري مي كرد ...

4/21/06

در مورد آن شربت به ليمو
كه در يك كاسه گود همراه با يخ هاي درشت قبل از خواب بايد بالاي سرتان باشد
با پرستار صحبت كردم قول مساعدت داد
اما در مورد اتاق پنج ستاره
پنجره هاي اين آسايشگاه استاندارد هستند و حداكثر چهار ستاره در آن جا مي گيرد
....
فرياد كشيد:
''....شبها با چهار ستاره خوابم نمي برد
...دكتر گفته بود پنجره هاي ديوانه خانه شما پنج ستاره هستند...''

4/2/06

شتر ها كود حمل مي كردند
چهار تا شتر بزرگ و يك شترنوجوان
با زنگوله هاي بزرگ كه صداشون بلوار رو پر مي كرد
با يك ساربان پير
به ساربان پير تعلق خاصي ندارم
ولي شتر ها رو اگر ديديد بگيد بلوار و من ويكي ديگه گوش به زنگ شما هستند
...
البته من و بلوار به بوق بيشتر از زنگوله عادت داريم
...ولي يكي ديگه هنوز گوشش از اين حرفها پر نشده....
....
خدا كنه وقتي به دنيا مياد يادش بمونه
....كه گوشش بدهكار زنگوله شترها ست.....

3/12/06

شما را به دنيايي فرستاده اند كه خدايش را نمي بينيد
پيش آدمهايي زندگي مي كنيد كه نمي دانيد در سرشان چه ميگذرد
لحظه ها آبستن اتفاقاتي هستند كه شما از آنها بي خبريد
....
البته در اين دنيا موسيقي بدون كلام هم هست
خواب آرام و عميق بدون رويا هم هست
نمايش پانتوميم ماهي قرمز در تنگ بلور هم هست
....خدا را شكر.....

2/16/06

مي گويد گوش اولين عضو است
مي گويد گوش آخرين عضو است
باورش سخت است ولي قبل از اينكه حتي قلب بتپد گوش مي شنود
و بعد از اينكه قلب مي ايستد گوش مي شنود
......
چند روزي را در شكم مادر من سراپا گوش بودم
ودر روزي در آينده من در ميان شما نيستم
.....ولي گوشم با شماست.......

1/31/06

زير پل سگ ولگرد داستان صادق هدايت رو ديدم
با اينكه دور بود قسم ميخورم كه خودش بود
زنده بود.....سگ ولگرد داستان صادق هدايت قبل از مرگ
داشت مي رفت به مسيري كه هر روز صادق هدايت ازاونجا رد مي شد
نميخواد به من بگيد صادق هدايت سالها ست مرده
اون داستان رو هم سالها پيش از مرگ تموم كرده
چون من كوتاه نميام
.....
الان هم افتادم دنبال سگه
مي خوام برم توي داستان سگ ولگرد

1/21/06

عليرضا دريك جلسه كشدارو سوهان روح به خواب دهقون رفته
دهقون آنجا در هواي آزاد زير ضربه هاي آرام برف خواب مي بيند
در كابوس مي بيند در يك جلسه سوهان روح به خواب رفته
در خواب در هواي آزاد زيرضربه هاي آرام برف خواب مي بيند
.......در كابوس مي بيند........
........در خواب در هواي آزاد......
.......
.......بيدار شو..........

1/10/06

دهقون ديروز در غاري نزديك محمد آباد تو من را پيدا كردند
دربدري هاي من تمام شد و آرزوي تو بر باد رفت
آنها مي خواهند از همه چيز سر در بياورند
من يك نماد خسته و تنها بودم
ميخواهم بد ا ني تا لحظه آخر مقاومت كردم و جنگيدم.
اين آخرين نامه من به تو خواهد بود
....من ديگر يك عدد معمولي هستم....
...............من را ببخش...................
بزرگترين عدد اول

12/23/05

دلم براي اون صحنه ها و آدم هاي آشنا
كه از عالم زر ارسال مي شدند
دلم براي صحنه هاي آشفته كابوس تكراري
كه خوابيدن توي خانه قديمي دايي ولي رو غير ممكن مي كرد
دلم براي باور عجيبم به جن كه داستا نهاي عمو بمونعلي رو ترسناك مي كرد
دلم براي وقتي كه روح دنيا دست از سر آدمها بر نمي داشت
دلم براي وقتي صحنه هاي دنيا به محيط زيست آدمها محدود نمي شدند
....تنگ شده.....

11/24/05

اين مرغ مينا مهمان تازه خانه مامان است
بعد از ازدواج من قرار است جاي خالي من را پر كند
براي همين هم من را ياد خودم مي اندازد
همين ديروز وقتي مامان خانه نبود وارد كه شدم همه جا تاريك بود
ديدم جلوي قفسم يك راديو روشن است
ساعت ها راديو بدون اينكه من بخواهم وراجي كرده بود
مي خواهم در فرصت مناسب به مامان بگويم
از خير به حرف آوردن دوباره من بگذرد
....
همين يك جمله هم دردسر ساز مي شود
...خاموش و تنها در تاريكي به راديو گوش خواهم داد
...دوباره اشتباه گذشته را مرتكب نخواهم شد.....

10/12/05

پسرك را برده بودند براي پيدا كردن دزد
پير مرد آينه بين به او گفت در آينه نگاه كند
پسرك مي لرزيد
فال بين گفته بود يك بچه بياوريد كه قدرت تشخيص خوب و بد را داشته باشد
راستگو باشد...درستكار باشد
......گناهكار نباشد.......
پسرك خيره شد به چشمهايش در آينه
چندتا دروغ كوچك و بي ضرر كه اين حرف ها را نداشت
.....آينه بي خاصيت لعنتي ....
نمي خواست گريه كند ولي چشمهايش خيس بود
....
جز خودش چيزي نديد...
.بعد از دقيقه اي با آن تصوير لرزان كنار آمد
....
....آخرين بار بود كه يك پسر بچه را ميديد كه براي دروغ هاي كوچكش مي لرزد

9/23/05

شروع يك نوشته
.پاييز بود كه شنيدم عمو بمونعلي بيمار شده و بايد عمل شود
....عملي بي نتيجه وبي حاصل....
تصوير باغبان آرام روزهاي دور را نتوانستم از ذهنم پاك كنم.
باغبان مهرباني كه حرف زدنش با گلها را دوست داشتم
و سجده طولاني اش روي سجاده به من جرات ميداد كه از او خواهش كنم
براي گربه ام كه زير درخت شاتوت ته باغچه خاك شده بود دعا كند
و او سرم را در آغوش مي گرفت و از زيبايي هاو تلخي هاي مرگ مي گفت
و براي من مرگ مي شد آن حس عجيب و نازكي كه موقع آب دادن به باغچه كنار سنگ نشانه قبر به سراغم مي آمد
.حسي كه با آمدن پاييز وسردي خاك تلخ تر شد
.پاييز آن سال به حضور باغبان در حياط خانه موروثي براي هميشه پايان داد
يك اختلاف بر سرارث و ميراث ما را از خانه بزرگ قديمي به يك آپارتمان بدون باغچه كوچاند
......تصوير باغبان براي من عجين شده است ....
...با آن باغچه ...آن سنگ و .....آن پاييز.......