4/21/06

در مورد آن شربت به ليمو
كه در يك كاسه گود همراه با يخ هاي درشت قبل از خواب بايد بالاي سرتان باشد
با پرستار صحبت كردم قول مساعدت داد
اما در مورد اتاق پنج ستاره
پنجره هاي اين آسايشگاه استاندارد هستند و حداكثر چهار ستاره در آن جا مي گيرد
....
فرياد كشيد:
''....شبها با چهار ستاره خوابم نمي برد
...دكتر گفته بود پنجره هاي ديوانه خانه شما پنج ستاره هستند...''

4/2/06

شتر ها كود حمل مي كردند
چهار تا شتر بزرگ و يك شترنوجوان
با زنگوله هاي بزرگ كه صداشون بلوار رو پر مي كرد
با يك ساربان پير
به ساربان پير تعلق خاصي ندارم
ولي شتر ها رو اگر ديديد بگيد بلوار و من ويكي ديگه گوش به زنگ شما هستند
...
البته من و بلوار به بوق بيشتر از زنگوله عادت داريم
...ولي يكي ديگه هنوز گوشش از اين حرفها پر نشده....
....
خدا كنه وقتي به دنيا مياد يادش بمونه
....كه گوشش بدهكار زنگوله شترها ست.....

3/12/06

شما را به دنيايي فرستاده اند كه خدايش را نمي بينيد
پيش آدمهايي زندگي مي كنيد كه نمي دانيد در سرشان چه ميگذرد
لحظه ها آبستن اتفاقاتي هستند كه شما از آنها بي خبريد
....
البته در اين دنيا موسيقي بدون كلام هم هست
خواب آرام و عميق بدون رويا هم هست
نمايش پانتوميم ماهي قرمز در تنگ بلور هم هست
....خدا را شكر.....

2/16/06

مي گويد گوش اولين عضو است
مي گويد گوش آخرين عضو است
باورش سخت است ولي قبل از اينكه حتي قلب بتپد گوش مي شنود
و بعد از اينكه قلب مي ايستد گوش مي شنود
......
چند روزي را در شكم مادر من سراپا گوش بودم
ودر روزي در آينده من در ميان شما نيستم
.....ولي گوشم با شماست.......

1/31/06

زير پل سگ ولگرد داستان صادق هدايت رو ديدم
با اينكه دور بود قسم ميخورم كه خودش بود
زنده بود.....سگ ولگرد داستان صادق هدايت قبل از مرگ
داشت مي رفت به مسيري كه هر روز صادق هدايت ازاونجا رد مي شد
نميخواد به من بگيد صادق هدايت سالها ست مرده
اون داستان رو هم سالها پيش از مرگ تموم كرده
چون من كوتاه نميام
.....
الان هم افتادم دنبال سگه
مي خوام برم توي داستان سگ ولگرد

1/21/06

عليرضا دريك جلسه كشدارو سوهان روح به خواب دهقون رفته
دهقون آنجا در هواي آزاد زير ضربه هاي آرام برف خواب مي بيند
در كابوس مي بيند در يك جلسه سوهان روح به خواب رفته
در خواب در هواي آزاد زيرضربه هاي آرام برف خواب مي بيند
.......در كابوس مي بيند........
........در خواب در هواي آزاد......
.......
.......بيدار شو..........

1/10/06

دهقون ديروز در غاري نزديك محمد آباد تو من را پيدا كردند
دربدري هاي من تمام شد و آرزوي تو بر باد رفت
آنها مي خواهند از همه چيز سر در بياورند
من يك نماد خسته و تنها بودم
ميخواهم بد ا ني تا لحظه آخر مقاومت كردم و جنگيدم.
اين آخرين نامه من به تو خواهد بود
....من ديگر يك عدد معمولي هستم....
...............من را ببخش...................
بزرگترين عدد اول

12/23/05

دلم براي اون صحنه ها و آدم هاي آشنا
كه از عالم زر ارسال مي شدند
دلم براي صحنه هاي آشفته كابوس تكراري
كه خوابيدن توي خانه قديمي دايي ولي رو غير ممكن مي كرد
دلم براي باور عجيبم به جن كه داستا نهاي عمو بمونعلي رو ترسناك مي كرد
دلم براي وقتي كه روح دنيا دست از سر آدمها بر نمي داشت
دلم براي وقتي صحنه هاي دنيا به محيط زيست آدمها محدود نمي شدند
....تنگ شده.....

11/24/05

اين مرغ مينا مهمان تازه خانه مامان است
بعد از ازدواج من قرار است جاي خالي من را پر كند
براي همين هم من را ياد خودم مي اندازد
همين ديروز وقتي مامان خانه نبود وارد كه شدم همه جا تاريك بود
ديدم جلوي قفسم يك راديو روشن است
ساعت ها راديو بدون اينكه من بخواهم وراجي كرده بود
مي خواهم در فرصت مناسب به مامان بگويم
از خير به حرف آوردن دوباره من بگذرد
....
همين يك جمله هم دردسر ساز مي شود
...خاموش و تنها در تاريكي به راديو گوش خواهم داد
...دوباره اشتباه گذشته را مرتكب نخواهم شد.....

10/12/05

پسرك را برده بودند براي پيدا كردن دزد
پير مرد آينه بين به او گفت در آينه نگاه كند
پسرك مي لرزيد
فال بين گفته بود يك بچه بياوريد كه قدرت تشخيص خوب و بد را داشته باشد
راستگو باشد...درستكار باشد
......گناهكار نباشد.......
پسرك خيره شد به چشمهايش در آينه
چندتا دروغ كوچك و بي ضرر كه اين حرف ها را نداشت
.....آينه بي خاصيت لعنتي ....
نمي خواست گريه كند ولي چشمهايش خيس بود
....
جز خودش چيزي نديد...
.بعد از دقيقه اي با آن تصوير لرزان كنار آمد
....
....آخرين بار بود كه يك پسر بچه را ميديد كه براي دروغ هاي كوچكش مي لرزد

9/23/05

شروع يك نوشته
.پاييز بود كه شنيدم عمو بمونعلي بيمار شده و بايد عمل شود
....عملي بي نتيجه وبي حاصل....
تصوير باغبان آرام روزهاي دور را نتوانستم از ذهنم پاك كنم.
باغبان مهرباني كه حرف زدنش با گلها را دوست داشتم
و سجده طولاني اش روي سجاده به من جرات ميداد كه از او خواهش كنم
براي گربه ام كه زير درخت شاتوت ته باغچه خاك شده بود دعا كند
و او سرم را در آغوش مي گرفت و از زيبايي هاو تلخي هاي مرگ مي گفت
و براي من مرگ مي شد آن حس عجيب و نازكي كه موقع آب دادن به باغچه كنار سنگ نشانه قبر به سراغم مي آمد
.حسي كه با آمدن پاييز وسردي خاك تلخ تر شد
.پاييز آن سال به حضور باغبان در حياط خانه موروثي براي هميشه پايان داد
يك اختلاف بر سرارث و ميراث ما را از خانه بزرگ قديمي به يك آپارتمان بدون باغچه كوچاند
......تصوير باغبان براي من عجين شده است ....
...با آن باغچه ...آن سنگ و .....آن پاييز.......

9/4/05

يك شمع توي تاريكي نذركردم
نذر دارم توي تاريكي جوري يك شمع رو روشن كنم كه هيچكس نور اون رو نبينه
نيت كردم توي يك جاي شلوغ يك مورچه رو از زير دست و پا جوري نجات بدم كه كسي بو نبره
اگر خدا قبول كنه ميخوام محكم بزنم تو سر مورچه
اگر قسمت باشه ميخوام طوري بزنم كه فراموشي بگيره
....
بي حرف پيش ميخوام مورچه زير دين من نباشه
....

8/25/05

اين جو چيه كه ما رو گرفته
شايد همون مرز آسمون باشه
همون مرز نا مريي كه به هيچ شهابي اجازه عبور نميده
شايد جو همون هوا باشه كه گاهي خفه ميشه
گاهي سنگين ميشه گاهي آلوده ميشه
نه هواست نه آسمون چون مثل برق مي گيره
نه هواست نه آسمون چون عوض ميشه
...
جو رو عوض كردم

8/3/05

خورشيد از پنجره نورش رو ول داده روي فرش لاكي قديمي....من و خواهر كوچيكه تند تند مشقامون رو مي نويسيم
من و خواهر كوچيكه و پنجره حوصله امون سر ميره....پرده ها رو مي كشيم و مي خوابيم
....
پنجره بعضي وقت ها خوش خبره و از پشت اون صحنه باريدن برف سنگين دلم رو از شادي لبريز ميكنه
...فردا مدرسه حتما تعطيل ميشه ..از خوشحالي ديوونه ميشم
......
شب ها كه بي خواب مي شوم مي روم كنار پنجره
...درخت گردو...ملوس (گربه امون كه توي تراس خوابيده....)...مهتاب
....جيرجيرك توي باغچه
.....
ننه حاجي خدا بيامرز ميگه آسمون سمت قبله كه باز بشه يعني برف بند مياد....پس فردا بايد برم مدرسه. سرم رو مي چسبونم به پنجره و بخار نفسم مثل اشك چشمم رو تار مي كنه ...پنجره براي من گريه مي كنه...فكر كنم به من وابسته شده.....پنجره ديوونه شده
.....
جايي خيلي دور كنار يك پنجره غريبه دلم هواي پنجره قديمي رو مي كنه....بيرون رو نگاه ميكنم
....تاريكي ......سكوت......گذشته

7/10/05

محو تماشا شده ام ...خيره خيره نگاه مي كنم
نگاهم از اشيا مي گذرد...از آدمها مي گذرد
....
از ابرها هم گذشت
از آسمان هم گذشت....
نگاه خيره من جايي نمانده كه از آنجا بگذرد
.....
خيره سر راه برگشت را هم بلد نيست
خيره خيره نگاه ميكنم
....
رفته رفته محو خواهم شد
انجمن ديوانگان مرده ايشون را كم داشت كه خوشبختانه تشريف فرما شدند

6/18/05

گوشه صفحه روزنامه چشمم مي خوره به آگهي مسابقه داستان نويسي براي كودكان
دلم ميخواد شركت كنم ولي ميدونم كه شانسي ندارم
چون نويسنده خوبي نيستم
چون خوش بيني مورد نياز اين كار رو ندارم
چون آخرش رو خوب تموم نمي كنم
چون بچه ها بهتره برن كوچه فوتبال بازي كنند
يا پشت كامپيوتر با آدم فضايي ها كشتي بگيرند
اصلا بهتره از داستان خوششون نياد
بهتره ازكتاب وانديشه و فكر فراريشون داد
.....بهتره به اين چيز ها دل نبندند....
دلشون ميشكنه....اميدشون نا اميد ميشه
بهتره از داستانم چيزي نفهمند ....بهتره چشماشون سياهي بره
... سرشون گيج بره...محكم بخوره به سنگ

6/3/05

....پيام كوتاه من به.....
به آن لخته كه با يك لرزش خفيف بي خيال در رگ من چمباتمه زده
و خودش را ذخيره كرده براي روز مبادا
به آن علاقه سمج نوشتن ....
به آن تيمسار فراموش شده مرگ انديش
....به بيگانه كه فكر ميكند از يادم رفته
.به تصويرهاي بچگي كه ديگه مثل سابق با وفا نيستند
به آن خدايي كه بهتر است از تصميمش براي نفرستادن پيامبر جديد منصرف شود
.....
ديشب در خواب آشفته من وقتي همه با هم حرف مي زديد
!!...حرفهايتان مفهوم نبود...

4/27/05

خاك همه جا هست
بيكار هم نمي ماند....گاهي صداي گله گاوميشي در دوردست را مي آورد
گاهي با صداي حركت كاميون در سراشيبي تند خواب آرامي را مي آشوبد
خاك همه جا هست....جز در آسمان
ازخاك در سكوت عرش انسان خلق مي كنند
......
پس پناه بر آسمان