4/27/05

خاك همه جا هست
بيكار هم نمي ماند....گاهي صداي گله گاوميشي در دوردست را مي آورد
گاهي با صداي حركت كاميون در سراشيبي تند خواب آرامي را مي آشوبد
خاك همه جا هست....جز در آسمان
ازخاك در سكوت عرش انسان خلق مي كنند
......
پس پناه بر آسمان

4/14/05

او خو نكرد با دو رنگي هايي كه تعفنش را دوست نداشت
هم رنگ جماعت هم نشد
دوست دوست داشتني من كشورها آن طرف تر درميان آدمهايي است كه مثل خودش يك رنگ و راستگو هستند
با آنها راحتتر است با اينكه
شايد نتواند صفاي وجودش را به زبان آانها ترجمه كند
شايد براي آنها تار هم نزند
شايد حافظ و مولوي را هم با آوازبراي آنها نخواند
.....نه حيف است....او نمي تواند
من ميدانم من غلام قمرم را باز هم خواهد خواند
...
با همان صدا....با همان آواز.....با همان تار

3/19/05

از آن بازيهاست كه دوست دارم
از آن نفس هاي راحت كه دليل خاصي هم ندارد
خوبي بازي اين است كه درخت ها و باغچه هم در بازي مشاركت مي كنند
خورشيد هم نزديك تر مي آيد
آسمان هم آبي تر مي شود
خورشيد و آسمان و درختان از آدمها بزرگترند
بازي بازي آنهاست.
....
سرگرمتان مي كند
يك نفس راحت....كمي نزديكتر ....كمي آبي تر

3/10/05

اسفند با خاطرات امتحان ثلث دوم
ورقه هاي امتحاني كه ثلث جوابهاي آخر آنها اشتباه هستند
جوابهاي آخري كه قرباني بي دقتي هاي تمام نشدني من شده اند
كابوس جواب هاي آخر و معلمهاي بي رحمي كه به راه حل نمره نمي دهند.
....
در ثلث دوم زندگي بي دقتي هاي كوچك من تمام نشده اند
جواب ها ي آخر گاهي نصف هستند و گاهي ده برابر و گاهي ثلث
فكر بيست را بهتر است از سر خودم بيرون كنم
...
....همين جوابهاي تصادفي و ده برابر را عشق است

2/2/05

قسمتي از يك نوشته
تا مدتها از درخت گردو توي حياط ميترسيدم. مخصوصا شبها كه سايه اش روي پرده اتاق مي افتاد . يك شب دل رو زدم به دريا و
رفتم تو حياط. ساعت دو صبح بود حياط آروم بود ولي ميدونستم كه گلهاي رز نگاهم ميكنند. درخت گردو هم از بالاي حياط داشت من رو كه ميلرزيدم نگاه ميكرد .حالا كه ميون رز ها ودرخت به و درخت گردو و درخت شاتوت بودم ترسم كمتر شده بود. ميتونستم ساعت ها همو نجا بي حركت بشينم و مثل اونا آروم نفس بكشم.
اون شب توي اون حياط تاريك يكي از اون ها شده بودم..

1/19/05

يادم نيست....
فراموش كرده ام .
به سراغ يادگار ها مي روم
ولي حيف كه اين يادگار ها را هم فراموش كرده ام
يادگار ها يادشان رفته بايد به ياد بمانند
نمي دانم من يادم رفته يا يادگار ها
....
بايد به ياد بياورم

1/8/05

با روحيه من جور است
هميشه دوست داشته ام مدتي را در يك مثلث جادويي سر كنم
ماه شيريني ميشود ماه عسل در مثلث برمودا
براي گم شدن در يك راز قديمي چمدانت را ببند
هميشه دوست داشته ام در يك مثلث صميمي نا پديد شوم
دلم شور ميزند كه از راز تنها مثلث امن دنيا سر در آورده باشند
....
خدا كند خرابش نكرده باشند!....چمدانت را ببند.....تا مثلث محو نشده بايد برويم

12/24/04

مي دانم كه محال است ولي دوست دارم اين نوشته را ديوانه اي هزار سال بعد در آسايشگاه رواني خودش پيدا كند
مي خواهم بداند محمد آباد بهشت آرامي بود كه ديوانگانش يا مادر زاد ديوانه بودند يا عاشق
مي خواهم بداند ديوانه شدن در چرخ پر سرعت پيشرفت مسخره است
مي خواهم بداند زماني ديوانه شدن رسم زيبايي بوده است
مي خواهم بداند آن روزها عاشقان ناكام ديوانه ميشدند...ميدانم كه ديوانه باور نمي كند
مي خواهم اگر ميتواند دست از لوس شدن بردارد و برگردد زير چرخ هاي زندگي
.....
مي خواهم اگر نميتواندبرگردد به حرمت ديوانگي خودش را بكشد

12/2/04

سالها گذشته است و هيچكس نميداند
به هيچكس نگفته ام
آن روزها هم هيچكس نميدانست
نه هم كلاسي ها و نه همسايه ها
فقط من ميدانستم و مادر و خواهر ها
گاهي با هم درد و دل مي كرديم
و از بالاي آن سر بالايي تا پايين با هم حرف ميزديم
ولي در برگشت از پايين سر بالايي تا بالا ساكت بوديم
آن سر بالايي قسمتي از رازي بود كه به هيچكس نگفته ام
....هيچوقت هم نميگويم....

11/19/04

تازگي ها خودم را به جاي تمام زباله گرد هاي بيخانمان محله امان مي گذارم
به بي سرپنا هي ام فكر ميكنم و سردم ميشود
دست از گشتن در زباله ها ميكشم و به هرچه زمستان است لعنت مي فرستم
هنوز فحش هايم به زمستان تمام نشده كه گرسنه ام مي شود
دست از فحش دادن ميكشم و به گشتن در زباله ها ادامه ميدهم
هنوز چيزي براي خوردن پيدا نكرده ام كه چند سگ ولگرد سر و كله اشان پيدا ميشود
دست از گشتن در زباله ها مي كشم و در حال فرار به هرچه سگ ولگرد است لعنت ميفرستم
هنوز فحش هايم به سگ هاي ولگرد تمام نشده كه به رهگذر سر به هوايي محكم تنه ميزنم
دست از فحش دادن به سگ هاي ولگرد ميكشم
و به هر چه رهگذر سر به هوا (كه خود را جاي زباله گرد ها ميگذارد) لعنت مي فرستم
....
تازگي ها زباله گردهاي محله ما روي كوله اشان بزرگ نوشته اند:
....توقف بيجا مانع كسب است....

11/11/04

آميز پسوندي است در زبان فارسي كه فقط در يك تركيب ديده شده است
در تركيب با راز ...اين دو يك زوج موفق را تشكيل داده اند كه ابدي به نظر ميرسد
افسانه هايي وجود دارد كه راز در ابتدا با آلود رابطه داشته است
آلود در يك ماجراي بسيار غم انگيز عاشق غم مي شود .
راز به آميز دل باخت و به يكديگر وفادار ماندند
اين چيز ها گفتن ندارد ولي غم را با پسوند هاي ديگر در كوچه و برزن ديده اند
پسوند هايي مثل گين و مثل ناك
...... مثل انگيزو مثل گسار.....
....
بيچاره آلود.... نمي دانست كه اين غم عاشق سينه چاك بسيار دارد!
سرانجام آلود طاقت نياورد و همراه با زهر خودكشي كرد
روي قبر آن دو نوشتند:.....زهر آلود
.....

11/2/04

زمين همان زمين ديروز است
شلوغ و كثيف و دلگير
اما آسمان امشب صحنه زيباي روبوسي ابرهاست
با جرقه هايي كه روشنايي آن در زمين هم ديده مي شود
همزمان با پيش بيني هواشناسي از دلم گذشت كه كاش امشب در ابرها بودم
يك دهقون ميان ابرها و جرقه ها و صداي رعد
...
از زمين خسته شده ام

10/25/04

يك كليه مي تواند مجراي عبور مايعات باشد
مي تواند بشود دايه يك سنگ كوچك
سنگ مي تواند مثل شيشه ات كند ...ظريف و شكننده
مي تواني با يك آرام بخش از هر چه سنگ و شيشه جدا شوي
بروي به كوچه هاي گذشته ...به سنگ كودك همبازي كه ابرويت را شكافت
يادت هست گريه نكردي
تا بازي سخت بزرگ شدن را تمرين كني؟
...
سنگ مي تواند كوه را تداعي كند
مي تواند شيشه را به يادت بياورد
...
!!بستگي دارد كجا باشي و كجا باشد

10/15/04

نمي دانم ...شايد نجوا زمزمه هاي دلنشين را مي گويند

شايد صداي برگهاي چنار در رقص باد نجوا باشد

شايد در همهمه اطراف يك آواي متفاوت نجوا ناميده مي شود

نجوا صداي خود گويي هاي پدر بزرگ من از روزهاي گذشته بود

نجوا آرزوهاي كوچك دوقلوهاي خواهر من از روزهاي آينده را مي گويند

نجوا صداهاي آشنا را مي گويند
آهسته ...آرام...ساكت...


9/23/04

پسر بچه اي كه نمي گويم كيست از بمباران ها نمي ترسيد
پسر بچه اي كه نمي گويم كيست بمباران ها را دوست داشت
و گناهكارانه اعتراف مي كرد كه براي آژير قرمز دلش تنگ مي شود
نپرسيد كه چگونه ولي بدانيد در خفا براي آمدن هواپيما ها دعا ميكرده
پسرك نفهم در هيجان صداي ضد هوايي ها چشمهايش را مي بست
و حضور خود را در بازي پدافند ها و هواپيما ها آرزو مي كرد.
….
اين پسر بچه به مرور به ريختن سقف ها…
به مردن همشاگردي ها در آغوش مادرانشان
و به جدي بودن بازي بزرگترها هم فكر كرد….
….ولي اعتراف ميكند كه هنوز هم دلش براي آژير قرمز تنگ مي شود
.

9/14/04

بدون جواب....مثل خواب ديدن
بدون جواب....مثل از خواب بيدار شدن
مثل زندگي....مثل مردن
از آن هم بالاتر مثل به دنيا آمدن
بدون جواب....مثل رفتن... مثل ماندن
...مثل ديوانه شدن...
از آن هم بالاتر مثل عاقل ماندن
....
جايي دورهمزمان با خيالات من
شايد نوزادي براي اولين بار متوجه آسمان شده باشد
شايد تعقيب فرشته اي نگاهش را به آسمان رسانده باشد
اين خيال از ذوق بي هنگامش به سرم زده
....
....من كه باور نمي كنم
....

8/28/04

اگر وقت داشتم ... وقت آزاد
از ثانيه ها انتقام مي گرفتم ... بي وقفه وقت تلف مي كردم
در پر مشغله ترين روزهاي عمرم ساعت ها را به بطالت ميگذراندم
خرافاتي ميشدم و فال ورق ميگرفتم
فال ساعت... و فالم هر چه شد باور ميكردم
...
شايد فكر ميكردم...به پايان اين ثانيه هاي مشابه
شايد از شتاب اين رودخانه سرازير وحشت مي كردم
جست و خيز درونم شايد من را از اين رودخانه به بيرون پرتاب مي كرد
وروي سنگهاي خيس كنار رودخانه لختي دراز مي كشيدم
....بيرون از آب نفسم تمام ميشد....
...
انتقامم را گرفته بودم و دوباره خود را مي سپردم به امواج خروشان رودخانه
اگر وقت داشتم....وقت آزاد....فال مي گرفتم... فال ساعت

8/22/04

چرخيده ام ....اغلب بي هدف
پرسه زده ام....اغلب طولاني
زندگي كرده ام ....و اغلب بوده ام
حيران ....دو دل .....و لرزان
......
دوست هم داشته ام
تماشا هم كرده ام
ديگران هم كم و بيش همين گونه بودند
كم و بيش مثل پدر بزرگ كه نزديك به صد سال زندگي كرد
و مثل تيمسار كه بيشتر حيران است
و مثل دو قلو ها كه بي هدف دور خودشان مي چرخند
.....با خنده اي شاد ....و با سرعتي سرسام آور....
.....تا مرز شيرين سرگيجه.....

8/17/04

در اين دنيا چيزهايي هستند كه به من تعلق دارند
مثل ساعتم... مثل عينكم....مثل شناسنامه ام....مثل اسمم
مثل خاطراتم....مثل كتابهايم....
مثل عادت بيدار شدن نيمه شبهايم وهندوانه خوردنم
....
من هم به آنها تعلق دارم...عينكم نيست و الان جايي نگران گم شدن من است
ساعتم تا به حال مچ كسي را جز من نگرفته است
هندوانه هاي نيمه شب قسم ميخورند تا به حال به هيچكس اندازه من مزه نكرده اند
خاطراتم به ياد كسي جز من نمانده اند
....
شناسنامه ام تا آخر عمر به من وفادار خواهد ماند
....تا آخر عمر....

8/12/04

اقدس خانوم از همسايه هاي خونه قديميه
توي عروسي راه رفته به همه گفته: آرزوي ديدن دامادي من رو داشته
اقدس خانوم از كوچه هاي قلهك توي مهموني شركت كرده
كوچه حكيم زاده دست راست نرسيده به چهارراه رفعت
اقدس خانوم شايد تو صف شلوغ نونوايي سرسه راه نشاط
براي من اين آرزو رو كرده باشه

آرزوي دامادي براي پسربچه اي كه ساعت ها براي گرفتن نون علاف ميشد
…زمان جنگ نونوايي ها شلوغ بود…
من براي نرم كردن دل مامان ساعتها علافي رو توصف نونوايي به جون مي خريدم
…تا اجازه بده برم تو كوچه فوتبال…

اقدس خانوم! وقتي كه آفتاب بي رحم ظهر ازكوچه هاي قلهك كنار بره
پسر بچه نونوايي هاي شلوغ زمان جنگ تلافي عصبانيت اين علافي كشدار رو
سر توپ پلاستيكي در مياره...