4/30/03

براي دختر ميرزا شفيع آلبالو خشكه خريدم
...چي؟......
.....نه......نه........نه به جون تيمسار!
بيگانه رو كفن كنم اصلا اينطور نبود!
نه كه بخوام منت كشي كنم....اونم توي اين گروني آلبالو خشكه!
آشتي هم نكرد نكرد......
غريبه كه نيستيد خودم هم هوس كرده بودم
......بد نبود وقتي كيسه آلبالو خشكه رو گرفت سرش رو بلند ميكرد
......قهره به درگ دلم براي چشماش تنگ شده
.......
.......
.......
الان ديگه دلم براي چشماش تنگ نيست
الان دلم فقط آلبالو خشكه ميخواد
نامرد همه آلبالو خشكه ها روخودش خورد
.....هسته هاش رو هم تف كرد.....با عصبانيت!!

4/29/03

همون داستان معروف......اگه بگن قراره بري تو يه جزيره
كه هيچكس نيست....هيچي نيست......هيچ جا نميتوني بري!.....
....دور تا دورت آبه .....چي با خودت ميبري؟
......
....يه قندون ميبرم......
.......يه قندون پر از قند!...........

4/27/03

حكايت ديگري از نقاط يا چرا من نقطه ها رو دوست دارم....
....
سال اول دبيرستان بوديد؟
شيطونترين بچه كلاس بوديد كه آروم نگرفتنش سر كلاس دليل نميخواست؟
معلم جبرتون آقاي بختياري بوده يا نه؟
كه با اون قد بلندش توي اولين فرصت گوش شما رو مچاله كنه توي دستش؟
(...كاش مي فهميد كه شلوغ بازي بچه ها تقصيره بي عرضگيه خودشه نه من!...)
شده معلمتون يادش بره كه گوش شما توي دست اونه!؟
شده هم كلاسي هاي نامردتون همه با هم شروع كنن به سوال پرسيدن؟
شده بختياري و بالتبع شما شروع كنيد دور كلاس راه رفتن و پاسخگويي به دانش آموزان تازه علاقمند به جبر؟
شده بختياري با يه گوش شما تو دستش درس رو ادامه بده؟
شدهوقتي مي پرسيد به كدامين گناه؟.... دفتر كاهي چهل برگ اسامي رو بكوبه تو صورتتون؟
شده ببينيد جلوي اسمتون هزار تا نقطه گذاشته ونقطه ها خودشون رو تا روي اسم شما كشوندن؟(..هر بي نظمي يك نقطه...)
وقتي خنده اتون گرفته....وقتي كلاس رو هواست...بهتون بگه:
....اين نقطه ها خيلي هم معنا داره......
....اين نقطه ها خيلي هم معنا داره......

4/25/03

اين نقطه هاي توي نوشته ها رو خيلي دوست دارم................................
...............
سكوت بعد از حرفاي طولاني رو خيلي دوست دارم...اگر واقعا سكوت باشه
بوسه بعد از عشقبازي رو هم همينطور
........
مرگ بعد از يه جون كندن حسابي هم خيلي ميچسبه
........
اگر سكوتش سكوت باشه....بوسه اش بوسه باشه ....ومرگش مرگ.......
........
دلم خوشه كه نقطه ها هميشه نقطه هستن.............

4/23/03

بايد برگردم به اول .....هزار بار ديگه دوره كنم....مرور كنم
مسخره است ولي ميدونم يه جايي يه اشتباه خركي كردم
....يه جايي بايد مي پيچيدم دست چپ پيچيدم دست راست
....يه جايي بايد ترمز ميكردم گاز دادم
البته اينجا هم خيلي بد نيست....شبيه جهنمه....
فقط نميدونم چرا اينجا اينقدر شلوغه؟
....همه دارن دوره ميكنن....مرور ميكنن...
....
(....ممد تنه نزن....اين همه جا برو اونور تر مرور كن....فلاني داري رو كمر من راه ميري...
من عادت دارم دراز كش درسام رو مرور كنم.....)
......
......
بازم خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه همه با هم سرگردون شديم
....

4/21/03

بيگانه به تصوير خودش توي آينه نگاه ميكنه
مخصوصا به موهاش كه با صداي عجيبي دارن سفيد ميشن
...پيش خودش ميگه : جو گندمي هم بد نيست
...بيگانه ساكن يه زير دريايي غول پيكر شده
يه زير دريايي كه توي طبقه سوم يه آپارتمان كار گذاشتنش
...بارون اونقدر باريد تا موجها خودشون رو رسوندن به پنجره زير دريايي
...به صداي موجهايي كه ميخوره به شيشه زير دريايي ميشه عادت كرد
ولي صداي سفيد شدن موها................................
..................
طنين يه خش خش موذي....يا شايد يه چك چك سمج.............

4/19/03

من آپارتمان دوست ندارم....ميخوام برگردم ممد آباد....هرشب زير نور مهتاب با دختر ميرزا شفيع قرار بذارم
....من شهررو دوست ندارم....از آسانسور متنفرم....ميخوام هرشب پياده روي كنم و با تيمسار مرگ انديشي كنم
دلتنگيهاي بيگانه توي هواي آزاد دهكده من صفاي ديگه اي داره
......
......
من روستا هاي عقب افتاده و روستايي هاي گيج رو دوست ندارم
......
من ممد آباد خودم رو دوست دارم

4/16/03

معماي لبخند موناليزا
كاميل پانيا فمينيست آمريكايي معتقد است:
موناليزا با لبخند سرد وستايشگرانه خود ميگويد ضرورتي براي وجود مردان نيست
.......
.......
عرق سرد نشسته رو پيشونيم.....كاميل بيخيال!....بياين با هم دوست باشيم
خوبه ما هم يه نقاشي مرموز پيدا كنيم بعدش هرچي دلمون خواست بگيم؟
.......
دهقون ميگه نكنه اينا يه ذره قويتر كه شدن هممون رو بكشن
تيمسار ميگه ....بهتر.....از دستشون راحت ميشيم
دختر ميرزا شفيع ميگه اين كار رو نميكنن چون بعدش حوصله اشون سر ميره

4/13/03

چشمها بسته.....موزيك خاموش.....فنجون چايي رو بيارجلوتر
تا بخارش صورتت رو نوازش كنه
از اين دنيا خارج شو....برو به خيال .....به آرامش
يه قايق درست كن بذارش وسط يه درياي آروم
اين بخار داغ هم مال چايي نيست مال مه رو درياست
ببخشيد كه مهش داغه!
حالا بذار كه موجها تو وقايقت رو تكون بدن
صداي پرنده هاي ماهيخوار رو هم از دست نده
......
اين حالت خيلي طول نميكشه چون فكراي احمقانه ميان سراغت
مثلا يه كروكديل قايقت رو نصف ميكنه....
رييس شركتت تو هيبت يه مرغ ماهيخوار چشمات رو در مياره....
.....بدتر از همه آقاي آووگادرو تو يه قايق ماهيگيري از كنارت رد ميشه و با اون چشماي بيروحش نگاهت ميكنه...
.....خدايا اون اينجا چيكار ميكنه؟!!!!!!!........
...با اون عدد مسخره اش......

4/10/03

جهانم فتح شده.تمام زمين هاي من آزاد شده
من اسير بودم يا اسير هستم؟....يادم نيست....
من فاتح بودم يا مغلوب؟....يادم نيست....
بايد تانكم رو بدم صافكاري.....
بايد شهرم رو نقاشي كنم.....
تا غبارها نخوابيده .....تا آفتاب نزده....
چشمهام رو ميبندم.....جهانم فتح شده....من مركز يه جهان فتح شده هستم
....تو آروم مركز دنيا من هستم و بخار چايي تازه دم.........
....شايد تير خوردم؟!.......شايد مردم؟!.......................

4/8/03

ممد اباد يه شعبه زده
دهقون يه دكون ديگه باز كرده.....تو اين وضع بازار!......وكاسبي هاي خراب!........شايد تيمسار رو بفرستم اونجا بنويسه!!!!!.....ولي نه تيمسار حيفه.....شايد بيگانه.....شايد دختر ميرزا شفيع......

4/7/03

برم چي بهش بگم؟......
بگم ميدونم اوني كه آرزو ميكردي نشد؟.......
بگم ميفهمم سخته....ولي كاريش نميشه كرد؟....
بگم هميشه همين بوده؟.....دروغ بگم؟.....
بذار دلش ريش بمونه......
بذار زخماش چرك كنه....
بذار ياد بگيره زخم رو كه نبندي زودتر خوب ميشه....
.....
به درگ كه زخمش خوب نميشه!......
....بذار زخمش خوب نشه!....
.......
آهاي ولم كنيد.....اون نمكدون رو بديد من ميخوام رو زخمش نمك بپاشم
آهاي بگيريدش....كجا در ميره؟....آهاي....

4/4/03

دختر ميرزا شفيع بن بست بودن دريا ها رو قبول نداره
بيگانه ميگه از دريا ها بن بست تر خشكي ها هستن
تيمسار ميگه بن بست جاي راحتيه ....ميگه از دوراهي خيلي سرراست تره
دختر ميرزا شفيع از بن بست ميترسه
بيگانه ميگه توي تمام بن بست هاي دنيا يه صداي شيشكي ترسناك ميشنوه
تيمسار براي بن بست احترام زيادي قائله ....
دهقون ميگه:
همه دنيا يه بن بست بزرگه....همونطور كه زندگي....
ميگه يه بار از اين دنيا ارتفاع گرفته...از اين زندگي...
ميگه ميشه از اين دنيا ارتفاع گرفت ولي بايد مواظب سرت باشي چون ميخوره به سقف آسمون

4/1/03

بن بست همينطوريش هم غمگينه چه برسه به بن بست يه جاده طولاني وپيچ در پيچ....
خودم رو تو خواب كوچه پس كوچه هاي ماسوله ميديدم
خواب روزهايي كه هنوز جاده هاي آسفالت تنها راه نبودند
خواب روزهايي كه ماسوله تو بن بست يه جاده طولاني به خواب نرفته بود
.....
ياد اون كشتي به گل نشسته روسي توي اسكله افتادم
به كشتي وقتي ياد ندي كه دريا يعني بن بست همين ميشه ديگه!
.....
دلم براي ماسوله سوخت...ولي به اون كشتي احمق خنديدم...
به كشتي هاي خنگي كه خودشون رو ميندازن تو ساحل بايد خنديد
......

3/24/03

عيدي كه بهم ندادين....لااقل براي تولدم يه كادويي چيزي برام بگيرين....
......
......
ديشب دهقون بازم تو مصرف آب هويج زياده روی کرد
لايعقل شده بود...برام يه داستان عجيب تعريف کرد
...سالها پيش پشت چشمهای پسر بچه خوش باوری زندگی ميکردم که بلد بود خيالبافی کنه
تو وجودش نيروی عجيبی داشت که ديگران ميگفتن وجدانه ولی خودش به اون ميگفت :خدا ... خوبی...
وقتی اون رو شکنجه ميکردند من بالای سرش بودم.وجدانش رو در اوردند به جاش به وجودش حرص پيوند زدند...عشق پيوند زدند و خيلی چيزای سرکاريه ديگه...
اون پسر بچه هيچوقت حالش خوب نشد..اون رو با زهر روز مرگی ضجرکش کردند...
براش هيچ مراسمی نگرفتند...اون رو تو يه آلبوم قديمی دفن کردند و هر سال سالمر گش رو به قاتلانش تبريک ميگن!
.......
.......

3/20/03

سال تحويل شده و قلب كوچيك من از حجم زياد كارتون ها به هيجان اومده
سال تحويل شده ومن هركس رو كه به من عيدي نده نمي بخشم
سال تحويل شده ومن توي لباس نوهام احساس خوبي ندارم
......
سال تحويل شده ومن آرزو ميكنم...آرزوي معجزه
سال تحويل شده ومن پدر رو در آغوش گرفتم
از خواهرام قول گرفتم كه گريه نكنند تا پدر نفهمه
سال تحويل شده وپدر نيست
ولي هنوز صداي جاري وعجيب لحظه تحويل سال هست...
هنوز به عقربه گنده وجادويي كه حساب كتاب زمانها رو با دقت نگه ميداره اعتقاد دارم
عقربه اي كه خطا نمي كنه...
من با اطمينان به اين ساعت جادويي آرزو ميكنم...آرزوي معجزه

3/17/03

تيمسارميگه اروج نگهبان رو درياب...
پيرمرد هرروز صبح توي صورتت خنديده وبا سلامش برات آرزوي سلامتي كرده
پيرمرد تمام سال براي صبحونه شركت برات نون داغ گرفته
ميگه خوب كردي كه تو روزاي سال با خورده فرمايشات پيرمرد رو اينور اونور نفرستادي
شايد اروج براي همينه كه دوستت داره
ميگم چشم تيمسار
......
به اروج نگهبان ميگم
بهار كه مياد ته دلم يه قلقلك شيرين ميشينه
ميگه خوب كردي لباسهاي با رنگ شاد پوشيدي
........
به سايه ميگم
اين قلقلك شيرين گاهي با يادآوري خاطره اي از ته دلم مياد بالا.......ميرسه تا گلوم و حلقه ميزنه تو چشمام ....
سايه ميگه من به خاطر خاطره هاست كه عيد رو دوست دارم
........
زيتون ميگه:
دم عيدي اخمات رو باز كن...به شكوفه ها نگاه كن.....به پرنده ها....سبزه بذار.....تخم مرغ رنگ كن.....ماهي قرمز بگير.....
ميگم چشم زيتون

3/16/03

مگه ميشه عيد باشه و تو نباشي!؟
قهقهه خنده تو وقتي دخترات دورت رو گرفتند توي خونه نپيچه؟!
مگه ميشه بهار باشه وقفس سينه من به اين تنگي باشه؟!
چرا نميخواي قبول كني كه نميشه
وقتي اين روزا همه چي تو رو به يادم مياره
توي روزهايي كه ديگه هيچي تسكينم نميده
...حتي خاطره ات
...حتي يادت
...حتي گريه

3/15/03

از تماشاي دنياي آدمها دست خالي برگشته بودم
دلزده از تمام آدمهايي كه نشناختمشون....
از سوءتفاهم ها وسوءبرداشت ها خسته بودم...
اگر من جاي اونها بودم درك اونها مال من ميشد...درك من ميشد
شناخت اونها از زندگي شناخت من ميشد
ولي من هميشه جاي خودم هستم......
من توي وجود خودم گير افتادم....
ترسناكه ولي درك چنداني از دنياي شما ندارم
.....
بدبختي بزرگ من اينه كه هر بارميخوام خودم رو بذارم جاي يكي ديگه بازم خودم رو ميذارم جاي خودم
گفتم كه آخه من تو وجود خودم گير افتادم