11/4/03

دارم خاموش ميشم......امشب اصلا خوش نگذشت
نه درياش دريا بود.....نه ساحلش ساحل
كنده ها هم كه خيس بودن
فردا شب باز روي يه كنده ديگه به دنيا ميام
خدا كنه فردا شب بزن و برقص راه بندازن
دلم پكيد بس كه غمگين خيره شدند به شعله هام!
.....دارم خاموش ميشم.......شب به خير دريا
.......
گر گرفتم.....زبانه هام دارن ميرسن به آسمون
كي رو من نفت ريخت؟!......خدايا من امشب خسته تر از اين حرفام اين سرخپوستا رو از كجا خبر كردي؟!!!!!

10/31/03

اگر اين نوشته گنگه به خاطره اينه كه پايان يه داستان بلنده......هميشه پايان داستان ها به تنهايي گنگ ميشن
اين پايان گنگ رو تقديم ميكنم به عطاي عزيز
قبل از برگشتنم براي آخرين بار ميروم به مقبره خانوادگي ....يك بعد از ظهر جمعه......
هنوز پاييز تموم نشده بود ولي برف مي باريد.
كليد مقبره رو ندارم از لاي پنجره شكسته مقبره به قبر عمو بمونعلي نگاه ميكنم .
شايد اگر توي ايوون مقبره خاكش كرده بودند بهتر بود .
تصورعمو كنار درخت بيدي كه خودش رو روي ايوون مقبره خم كرده و علف هاي هرزي كه با سماجت از موزاييك هاي اونجا بيرون زدند كار سختي نيست
براي عمو يكي شدن با اين طبيعت از هر كاري راحت تره......
اگر عمو الان رير اين برف بود توي صداي آروم نشستن برف روي تن خسته اش خواب بيدار شدن ميديد و سنگيني برف خوابش رو عميق تر ميكرد .

10/28/03

به همون دليل مسخره كه من هر چي رو گم ميكنم توي يخچال دنبال اون ميگردم
به همون دليل مسخره........هر وقت من رو گم كردي زير تموم تخته سنگها رو با دقت بگرد
لاي تموم بوته هاي شاليزار ميرزا شفيع رو زير و رو كن
.....اونجوري با خشونت نه!..... شايد بوته شده باشم
به همون دليل مسخره اگر پيدام نكردي صداي آواز گنجشكها رو با دقت گوش كن
شايد يه گنجشك شده باشم
صداي زوزه سگها رو كه از بيابون هاي اطراف ممد آباد مياد دست كم نگير
شايد...........شايد.........سخته بگم شايد سگ شده باشم!
........
مثل الان كه سگ شدم......مثل الان كه ميخوام پاچه بگيرم!

10/25/03

با تيمسار وقتي رسيديم بالاي سرش همه چي تموم شده بود
تيمسار گفت خيلي آسون خودش رو پرت كرد پايين!
.....خيلي آسون........
ميگم شايد پرت شده باشه
تيمسار ميگه ارزش كار كسي رو پايين نيار
از اين همه بالا و پايين رفتن خسته شده بود
........
آسانسور خونه امون راحت شد.....خودش رو پرت كرد پايين
!

10/22/03

دروغ بزرگ ....مثل آبي آسمون كه آبي نيست
دروغ بزرگ....مثل آبي دريا كه آبي نيست
دروغ بزرگ....مثل قسم هاي كوچك بچگي
دروغ بزرگ.....مثل معصوميت از دست رفته
دروغ بزرگ .....مثل وقتي نميداني حقيقت چيست
دروغ بزرگ ....مثل فرشته هايي كه هيچوقت به داد من نرسيدند
.......ومثل شيطاني كه هميشه بود......

10/18/03

قرار به رفتن باشه من هزار ساله كه از اين قصه رفتم
قرار به نگفتن باشه كه من هزار ساله براي دل تو چيزي نميگم
قرار به فراموش كردن باشه كه من فراموشي رو بهت ياد دادم
قرار هامون رو با هم گذاشتيم....يادت نيست؟!
من زير قرارمون نزدم.......ولي قرار هم نميگيرم
......
بيقرار بودن .....بي قرار بودن......بي قرار بودن
بي قرار................................................................بودن
بي .......................................قرار........................ بودن

10/14/03

ذره شده بودم......يه ذره تو فرودگاه هوس ميكنه بره تو هوا
.......من تو صف ذره ها منتظر چي هستم؟
جعفر پناهي هم بغل من وايساده....اونم يه ذره شده
شونصد تا ذره بين دارن نگاهم ميكنن
چشمام رو ميبندم......الان اگر چشمام رو باز كنم تو هوام.....خسته شدم اين پايين هيچي معلوم نيست
اوني كه ميگن خيلي بزرگه خيلي عظيمه بالاخره اومد
....يه ذره بود قسم ميخورم.....من تقريبا نديدمش
ذره ذره اززمين بلند ميشم......ذره بودن به آدم حس خوب پرواز رو ميده!

10/12/03

يه سفر دو سه روزه......تو بگو ممدآباد
زيستن در كنار يه جماعت شلوغ پلوغ.....تو اسمش رو بذار استراحت
روزهاي بي خبري و سرخوشي.......تو بگو آدماي الكي خوش
برگشتن توي يه بقالي نه چندان شيك.....تو بگو سوپر ماركت
يه عكس مهربون روي روزنامه ايران.....تو بگو شيرين عبادي
يه خوشحالي بزرگ يه خبر باور نكردني......تو بگو خوابم يا بيدار؟
تو بگو چيكار كنم كه تبريكم به گوش همه برسه؟

10/8/03

علم خيلي پيشرفت كرده.....چندين سال از امروز گذشته
توي مطب دكتر نشستم.....ميگم آب دهنم رو نميتونم قورت بدم
ميگه بايد عمل بشي.....به هوش كه ميام سرم رو از تنم جدا كرده
علم پيشرفت كرده
به دكتر ميگم اينجوري بدون سر زشت نيست؟
ميگه حرف مردم رو ول كن...آب دهنت رو كه قورت ميدي چه حسي داري؟
.......
درسته بي سر و سامون شدم ولي آب دهنم رو ميتونم قورت بدم
........
از اون بهتر اينه كه ديگه كسي سر به سرم نميتونه بذاره!
الان دكتر ها دارن مشورت ميكنن ببينن سر به هواييم رو ميتوونن كاري كنن يا نه....علم خيلي پيشرفت كرده

10/5/03

توي تاريكي مطلق يه نارنجي بزرگ ميدرخشيد
اين موقع شب...بعد از يه فرار نفس گيراز زندان حوصله نوازش يه فيل نارنجي گنده رو نداشت!
.....
صداي گريه فيل دلشكسته سكوت اون شب دلگير رو پر كرده بود
......
دزد وقتي به عادت هرشب به خونه مرد زنداني برگشت.....
......اون چه رو كه ميديد نميتونست باور كنه
........
باوركردني هم نبود!!!!

10/1/03

وقتي رسيد هزار تا پاكت نامه جلوي در خونه منتظرش بودن!
كدوم آدم خري به يه زنداني حبس ابد اين همه نامه نوشته بود؟
........
اداره آب
اداره برق
مخابرات
شوراي شهر
آقا دزده
انجمن حمايت از كودكان بي سرپرست
اداره جنگلباني
باغ وحش
دزد قبلي همه چي رو برده ....نامرد
اداره ثبت اسناد
(من يه ماه اينجا خوابيدم ديگه كم كم همسايه ها شك كردن)
اداره ثبت اسناد
ماده 147
اگه تا فردا نياييد دادگاه اين خونه مال دولت ميشه!
آقاي صابخونه من يه دزدم ولي اينجا ديگه آرامش ندارم
خدافظ

9/27/03

اين سر سبز با لاخره زبون سرخ رو به باد خواهد داد
ببين كي گفتم اين نشون اينم خط
اگه آخرش اون فكراي عجيب و غريب يه روز از زبونت در نرفت
تا ديروز فقط فكرش رو ميكردي
امروز ديدم داري زمزمه ميكني
فردا ميترسم نتوني جلوي زبونت رو بگيري
......
فكر كنم آخرش بازم ننه حاجي مجبور شه فلفل دهنم كنه!
هر جور فكر ميكنم ميبينم حق داره
!

9/24/03

بي حس شدم.....اين بازي سالهاست كه بي نتيجه بوده
.....تمومش كن.....
بيست ساله كه هر شب داري اين بازي رو تكرار ميكني
اين همه وقت و انرژي براي يه بازي بي نتيجه
از هشت نه سالگي داري تلاش ميكني اون لحظه جادويي بين خواب وبيداري رو تجربه كني
و هميشه شكست خوردي
يعني خوابت برده
تازگي ها تا اون لحظه بي حس شدن رو بيدار موندي
ولي لحظه رفتن.....لحظه تموم شدن....اون چيز ديگه است..... لحظه رد شدن از مرز بيداري.......لحظه عبور
...دست نيافتني.....رازآميز

......

9/21/03

از نامه نگاري هاي پارسال دهقون و تيمسار:
......
سلام تيمسار
میخواستم بگم:
مهم نيست که که هممون ميميريم
مهم نيست که وقتی ته خط رو ميدونی فرقی نميکنه چی پيش مياد
مهم همون سوزيه که امروز صبح از لای پنجره خورد به صورت من
...دلم لرزيد...خيلی حال میده آدم دلش بلرزه ...خيلی حال ميده آدم وقتی دلش داره ميلرزه بیدار شه...وقتی داره بيدار ميشه یادش بياد که پاييز داره مياد...
تو رو خدا اين چيزا رو بفهم...
.......

9/18/03

بيا بشين اينجا(مياد مي شينه اينجا)
به حرفام با دقت گوش بده(با دقت گوش ميده)
.....
فهميدي چي ميگم(با علامت سر نشون ميده كه نفهميده)
.....
ما الان داريم وقت تلف ميكنيم(با من موافقه)
وقتاي تلف شده وقتي تلف ميشن كجا ميرن(فهميده كه زدم به جاده خاكي)
ادم هاي معمولي هم وقتي ميميرن مثل همون وقتاي تلف شده ميمونن(داره عصباني ميشه)
......
بذار يه جور ديگه توضيح بدم.....
پا ميشه ميره......خيلي فوضول بود!!!!!!!!ميخواست راز كائنات رو از زير زبونم بكشه فكر كرده بود با هالو طرفه!!!!

9/15/03

اين شبهاي طولاني رو كه داره طولاني تر هم ميشه بايد يه جوري سر كرد
تيمسار باز پيشنهاد قايموشك بازي ميده
....بازي مورد علاقه اشه!.......
دختر ميرزا شفيع باز ميره چشم ميذاره
بيگانه باز گم ميشه ....خنگه...خره!...هرچي هم بهش بگي گم شدن با قايم شدن فرق داره بازم ميره گم ميشه
دهقون باز دل تو دلش نيست كه دختر ميرزا شفيع اول اون رو پيدا كنه
......
باز دختر ميرزا شفيع ميشمره...10...9...8......
يك رو كه ميگه قلب همه ميريزه حتي قلب خودش!
آخه تيمسار اينم شد بازي!

9/11/03

منتظر ميمونه كه تقي به توقي بخوره
روي سطح آب شنا ميكنه به اين اميد كه يه روز صيد بشه
خودش رو همرنگ اطرافش نكرده تا شكارچي ها براي شكارش به زحمت نيافتند
از اينكه هر آن ممكنه توي يه دام راست راستكي كله ملق بشه دلش غنج ميره
.......
آخرين باري كه ديدمش يه شكارچي ماهر از آب گرفته بودش و يه لنگه پا آويزونش كرده بودوسط جنگل......از دور با خوشحالي برام دست تكون ميداد
.......
سرنوشتش مهم نيست ...يا ميخورنش .....يا ميبرنش باغ وحش
.......
اسمش هم مهم نيست.... صيد...شكار.....ديوونه....عاشق
فقط خدا كنه گير هركي افتاده قدرش رو بدونه

9/8/03

پاييز كه رسيد درخت گردو آخرين درختي بود كه خوابش برد.چند بار به عمو گفتم كه اونا مرده اند ولي عمو ميگفت كه اونا به خواب رفته اند.
اولين پاييزي كه هم بازي هاي توي باغچه لخت و عور وسط حياط خوابشون برد خيلي سخت گذشت .
دلم براشون تنگ ميشد ولي ديگه باهاشون حرف نمي زدم قهر كرده بودم .يك شب برفي گريه ام گرفت. از اتاقم به تراس رفتم.
منظره درختهاي خم شده زير برف و باغچه اي كه زير برف ناپديد شده بود به دلم چنگ ميزد.
هزار بار عمو بمونعلي رو لعنت كردم كه به من گفت كه اينا زنده هستند.
.......
اون شب صداي آروم نشستن برف روي تنه درخت گردو به جاي صداي نفس كشيدن باغچه گوشم رو پر كرده بود

9/5/03

من همه كارهام معموليه!
خيلي وقت بود ميخواستم يه كار خاص انجام بدم
امروز موفق شدم .....حالا ديگه ميتونم يه نفس راحت بكشم
امروز كوتاهترين داستان دنيا رو نوشتم
داستانم اينجوري شروع ميشه كه........
.........
!داستانم اينقدر كوتاهه كه هيچوقت شروع نميشه

9/2/03

از چند شب پيش دوباره خواب ديدنم شروع شده
واضح....روشن.....عجيب!
عجيب چون هيچ كدوم از اين آدمايي كه تو خواب ميبينم رو نميشناسم
توي خواب با همه اشون ميگم...مي خندم
حتي با يكيشون كه آدم محترمي به نظر ميرسيد شوخي هاي كلامي بدي كردم!
اونم خنديد......
وقتي داشت ميخنديد ميخواستم بزنم رو شونه اش و بهش بگم كه نمي شناسمش .ولي ترسيدم
يكي ديگه اشون برام خيلي درد و دل كرد بعدش هم سرش رو گذاشت رو شونه هام وهاي هاي گريه كرد
وسط گريه هاش خواستم بگم نمي شناسمش
..........ديدم فرقي نمي كنه.........