4/1/07

مانده ام هتل
بقیه برای دیدن خانه قدیمی رفته اند
دلم آنجاست ولی نگاهم را دوخته ام به باران که غلت نزند واز روی تخت نیا فتد
باران آرام است و من نا آرام
روحم پر می کشد به کوچه های پر از خاک
به حوض بزرگ وسط حیاط
به پله های بلند پشت بام
به تاقچه ها به مطبخ قدیمی به زیر زمین های خنک
به سرم میزند حالا که باران آرام شده بزنم بیرون
دیر شده .باران خوابش گرفته
بوی مادر بزرگ از توی خاطرات دور من بیرون آمده و پیچیده توی اتاق
حتی حالا صدایش را هم که برای باران لالایی می خواند می شنوم
می خواهم بپرسم چرا مانده و به خانه قدیمی نرفته
...
عکس هایی را که از خانه گرفته اند مرور میکنم
نشانی از حوض و مطبخ و...باقی نمانده
....
باید از لالایی غمگین مادر بزرگ می فهمیدم ....

2/26/07

فقط معدودي از ما اجازه دارند به رفت وآمد به دنيايي بپردازند
كه ماندگاري اش به جدا بودن از دنياي موازي است
تصادفي به قدرت خودم براي رفت و آمد بين اين دنيا هاي موازي پي بردم
تصادفي عاشق شدم
تصادفي خطابم كرد ازما بهتران
...
و تصادفي با يك بسم الله اوغيب شدم
...
تصادف دنيا هاي موازي هيچوقت پايان خوبي نداشته

1/8/07

تلنگري به نقطه اي در سر به نام گيج گاه فيلي را از پا در مي آورد
ما كه جاي خود داريم
بسياري از مرگ هاي خاموش هم سانحه اي بوده است
از برخورد سنگريزه اي آسماني و
حتي شايد غباري سبك به گيج گاه قرباني
...
تصميم گرفتم تمام اعضاي زايد و خطر آفرين را از بدنم خارج كنم
پزشك بعد از عمل آپانديس آن را داخل يك شيشه به من تحويل داد
ولي گفت كه متاسفانه نقطه گيج گاه بعد از جراحي مفقود شده است
...
گيج گاه من يك غبار در هوا شده است
فقط نمي دانم اگر به گيج گاه كسي برخورد كند
من مي ميرم يا او ....يا هردو

12/14/06

اين نوشته رو تقديم مي كنم به محمد شكوهي
.....
محو تدريجي يعني تا صبح با آسمان و با ستاره هايش بيدار بماني
زل بزني به موجود فرضي و مخاطب خيالي
در سياره اي با فاصله بعيد ميليون نوري
صبح كه آفتاب بزند آسمان روشن مي شود
به اين ميگويند محو تدريجي!
......
آن با ها در با ستاره و با آسمان حرف همراهي است
آن تا هم حرف فاصله است
....همه حرف اضافه هستند......
مثل به مثل در مثل كه.....
.مثل اما مثل اگر....مثل كاش.....

11/7/06

بينايي ات تا سه ماهگي كامل نمي شود
هنگام حرف زدن صورتم رو وارد ميدان ديد سي سانتيمتري ات ميكنم
تا با شناختن من توي شلوغي آدم هاي غريبه كمي آرام بشوي
ولي گريه ات بند نمي آيد
نا اميد مي شوم
....
چند ساعت بعد وقتي خواب هستي غرولند مي كنم
....توي خواب لبخند ميزني....
.......ديگه هيچوقت صورتم روبه زور وارد ميدان ديدت نمي كنم.....

10/13/06

باران آمد
مثل یک رگبار
....
سریع و لطیف و ریز


9/28/06

قراره به دنیا بیارنت
قبلش میخوام چند تا موضوع رو اینجا برات روشن کنم
چرا اینجا؟!...آخه اینجا هم ساکته هم خلوته هم سرمون گرم میشه زمان زودتر میگذره....
گوش میدی چی میگم؟!!!....بچه اینقدر با این لینکهای این بغل ور نرو
اون قندون خرابه درش رو باز نکن .....تازه توش هم کلی فحش نوشتن که برای تو خوب نیست
به اون کروکودیل هم دست نزن ....اون شاکیه گازت میگیره(البته غلط میکنه).
.....
دیوونه ام کردی!!!!چرا آروم نمی شینی که من راه وچاه رو بهت نشون بدم
چرا زیرت خیسه؟!!!!....چی کار کردی؟
نخند بچه...جیش کردن خنده داره؟
......
بیا بیا بریم بیرون....فکر کنم دارن صدات میکنن
....چرا بغض کردی ؟...مثل مامانت شجاع باش
چیزی نیست که. فعلا برو من خودم اینجا رو مرتب می کنم
خوب شد رفت ......فکر کنم نفهمید دلم شور میزنه

9/20/06

ستاره ها بيكارند و تمام شب آدم را نگاه ميكنند و چشمك ميزنند
اين هم كه مي گويند هركدام از آنها مي توانست خورشيدي باشد
ثابت ميكند كه آنها بي عرضه و تن پرور هستند
اين بيكاره ها تا صبح شب نشيني مي كنند
دوست دارم بپرم وسط آنها و سو سو كنم
و توي جنگلهاي تاريك همهمه هاي ترسناك سر بدهم
و روي بركه هاي كوچك و تنها با جيرجيرك ها هم صدايي كنم.
.....
...شايد هم پسر بچه اي من را ديد و ارزوي ستاره شدن به سرش زد.....

8/26/06

ضربات كوچك زير پوستي ات زير دستهايم من را مي لرزاند
صداي قلبت دستپاچه ام مي كند
هنور نيامده اي ولي مي دانم زورت از من بيشتر است
مي دانم مي خواهي زور بگي
من سپر م رو انداخته ام كوچولو
....فقط كمي رحم كن بابايي....

7/29/06

اين نامه تشكرآميز من است از يك نقاش ناشناس
نقاش با استعدادي كه ديوار هاي مهد كودك خيابان ما را نقاشي كرده است
.....
توي اين تابستان گرم منظره آن باغچه زير برف خيلي چسبيد
شايد بچه ها زيبايي نقاشي ات را تا آمدن زمستان متوجه نشوند
تازه اگرشانس بياوري و زمستان امسال برفي به زيبايي برفي كه تو كشيده اي داشته باشد
.....
راستي شايد مدير مهدكودك هيچوقت دستمزدت را پرداخت نكند
كمي هم عصباني است....مگر نگفته بود چند تا ستاره با يك ماه بزرگ بكشي
شايد مجبورت كند يك فرشته را بالاي نقاشي ات پرواز دهي
....زير بار نرو.....

7/14/06

از خبرهاي اين روزها اين كه:
عروسك شتر پيدا نمي شود
تا دلت بخواهد سگ و خرگوش و خرس و الاغ پشت ويترين مغازه ها تلنبار شده اند
ولي شتر كسي ندارد
فكر كردم شايد به خاطر هيكل بي قواره اش باشد
ولي با ديدن عروسك هاي جورواجور زرافه و شتر مرغ نظرم عوض شد
...
واق واق يك سگ دستپاچه و بلاهت يك خرس تكراري مشتري دارد
ولي آرامش فلسفي يك شتر تودار خريداري ندارد
.... خريداري به جز من وتو .....

6/15/06

خواهر ها هنوز بعد از چهار سال به نبودن تو عادت نكرده اند
نوه هايت هنوز تو را به ياد دارند
اين كه هنوز به دنيا نيومده هم با عكسهايت و خاطرات ما تو را دوست خواهد داشت
فقط مامان مي داند كه نامش را چه گذاشتيم
اگر بودي جنسيتش را به تو هم نمي گفتيم
لو ميدي....دلت طاقت نگفتن ندارد
.......
مادر مي خواهد خانه اش را عوض كند
مي خواهد به قيطريه برگردد
.....مي خواهد برگردد به روزهاي قبل از مريضي تو....

6/2/06

-تو شروع كن
گردو؟........شكستم
حوصله؟..........ندارم
ناراحت؟.............هستم
بغض؟................دارم
عصباني؟.............هستم
گردو؟........زدم پات رو شكستم
......
-عزيزم من بازي گردو شكستم با تو رو با هيچ بازي ديگه اي عوض نميكنم
اتفاقا من هم از وقتي انگشت هاي پام رو گچ گرفتم ديگه آخر بازي دردم نمياد
....
-....الان دوباره خيلي دوستت دارم عزيزم
...

5/15/06

صحنه تولد خودش را با تمام جزيياتش به خاطر داشت
تنگي نفس اوليه ….نور زياد
چهره دكتر ….پرستار ها
و لبخند خسته مادر
…با خوشحالي منتظر خاطره دورتر بود
آلزايمر پيشرفته حافظه نزديكش را هر روز بيشتر از بين مي برد
...
....با هيجان براي فردا و خاطرات روزهاي قبل از تولد لحظه شماري مي كرد ...

4/21/06

در مورد آن شربت به ليمو
كه در يك كاسه گود همراه با يخ هاي درشت قبل از خواب بايد بالاي سرتان باشد
با پرستار صحبت كردم قول مساعدت داد
اما در مورد اتاق پنج ستاره
پنجره هاي اين آسايشگاه استاندارد هستند و حداكثر چهار ستاره در آن جا مي گيرد
....
فرياد كشيد:
''....شبها با چهار ستاره خوابم نمي برد
...دكتر گفته بود پنجره هاي ديوانه خانه شما پنج ستاره هستند...''

4/2/06

شتر ها كود حمل مي كردند
چهار تا شتر بزرگ و يك شترنوجوان
با زنگوله هاي بزرگ كه صداشون بلوار رو پر مي كرد
با يك ساربان پير
به ساربان پير تعلق خاصي ندارم
ولي شتر ها رو اگر ديديد بگيد بلوار و من ويكي ديگه گوش به زنگ شما هستند
...
البته من و بلوار به بوق بيشتر از زنگوله عادت داريم
...ولي يكي ديگه هنوز گوشش از اين حرفها پر نشده....
....
خدا كنه وقتي به دنيا مياد يادش بمونه
....كه گوشش بدهكار زنگوله شترها ست.....

3/12/06

شما را به دنيايي فرستاده اند كه خدايش را نمي بينيد
پيش آدمهايي زندگي مي كنيد كه نمي دانيد در سرشان چه ميگذرد
لحظه ها آبستن اتفاقاتي هستند كه شما از آنها بي خبريد
....
البته در اين دنيا موسيقي بدون كلام هم هست
خواب آرام و عميق بدون رويا هم هست
نمايش پانتوميم ماهي قرمز در تنگ بلور هم هست
....خدا را شكر.....

2/16/06

مي گويد گوش اولين عضو است
مي گويد گوش آخرين عضو است
باورش سخت است ولي قبل از اينكه حتي قلب بتپد گوش مي شنود
و بعد از اينكه قلب مي ايستد گوش مي شنود
......
چند روزي را در شكم مادر من سراپا گوش بودم
ودر روزي در آينده من در ميان شما نيستم
.....ولي گوشم با شماست.......

1/31/06

زير پل سگ ولگرد داستان صادق هدايت رو ديدم
با اينكه دور بود قسم ميخورم كه خودش بود
زنده بود.....سگ ولگرد داستان صادق هدايت قبل از مرگ
داشت مي رفت به مسيري كه هر روز صادق هدايت ازاونجا رد مي شد
نميخواد به من بگيد صادق هدايت سالها ست مرده
اون داستان رو هم سالها پيش از مرگ تموم كرده
چون من كوتاه نميام
.....
الان هم افتادم دنبال سگه
مي خوام برم توي داستان سگ ولگرد

1/21/06

عليرضا دريك جلسه كشدارو سوهان روح به خواب دهقون رفته
دهقون آنجا در هواي آزاد زير ضربه هاي آرام برف خواب مي بيند
در كابوس مي بيند در يك جلسه سوهان روح به خواب رفته
در خواب در هواي آزاد زيرضربه هاي آرام برف خواب مي بيند
.......در كابوس مي بيند........
........در خواب در هواي آزاد......
.......
.......بيدار شو..........

1/10/06

دهقون ديروز در غاري نزديك محمد آباد تو من را پيدا كردند
دربدري هاي من تمام شد و آرزوي تو بر باد رفت
آنها مي خواهند از همه چيز سر در بياورند
من يك نماد خسته و تنها بودم
ميخواهم بد ا ني تا لحظه آخر مقاومت كردم و جنگيدم.
اين آخرين نامه من به تو خواهد بود
....من ديگر يك عدد معمولي هستم....
...............من را ببخش...................
بزرگترين عدد اول

12/23/05

دلم براي اون صحنه ها و آدم هاي آشنا
كه از عالم زر ارسال مي شدند
دلم براي صحنه هاي آشفته كابوس تكراري
كه خوابيدن توي خانه قديمي دايي ولي رو غير ممكن مي كرد
دلم براي باور عجيبم به جن كه داستا نهاي عمو بمونعلي رو ترسناك مي كرد
دلم براي وقتي كه روح دنيا دست از سر آدمها بر نمي داشت
دلم براي وقتي صحنه هاي دنيا به محيط زيست آدمها محدود نمي شدند
....تنگ شده.....

11/24/05

اين مرغ مينا مهمان تازه خانه مامان است
بعد از ازدواج من قرار است جاي خالي من را پر كند
براي همين هم من را ياد خودم مي اندازد
همين ديروز وقتي مامان خانه نبود وارد كه شدم همه جا تاريك بود
ديدم جلوي قفسم يك راديو روشن است
ساعت ها راديو بدون اينكه من بخواهم وراجي كرده بود
مي خواهم در فرصت مناسب به مامان بگويم
از خير به حرف آوردن دوباره من بگذرد
....
همين يك جمله هم دردسر ساز مي شود
...خاموش و تنها در تاريكي به راديو گوش خواهم داد
...دوباره اشتباه گذشته را مرتكب نخواهم شد.....

10/12/05

پسرك را برده بودند براي پيدا كردن دزد
پير مرد آينه بين به او گفت در آينه نگاه كند
پسرك مي لرزيد
فال بين گفته بود يك بچه بياوريد كه قدرت تشخيص خوب و بد را داشته باشد
راستگو باشد...درستكار باشد
......گناهكار نباشد.......
پسرك خيره شد به چشمهايش در آينه
چندتا دروغ كوچك و بي ضرر كه اين حرف ها را نداشت
.....آينه بي خاصيت لعنتي ....
نمي خواست گريه كند ولي چشمهايش خيس بود
....
جز خودش چيزي نديد...
.بعد از دقيقه اي با آن تصوير لرزان كنار آمد
....
....آخرين بار بود كه يك پسر بچه را ميديد كه براي دروغ هاي كوچكش مي لرزد

9/23/05

شروع يك نوشته
.پاييز بود كه شنيدم عمو بمونعلي بيمار شده و بايد عمل شود
....عملي بي نتيجه وبي حاصل....
تصوير باغبان آرام روزهاي دور را نتوانستم از ذهنم پاك كنم.
باغبان مهرباني كه حرف زدنش با گلها را دوست داشتم
و سجده طولاني اش روي سجاده به من جرات ميداد كه از او خواهش كنم
براي گربه ام كه زير درخت شاتوت ته باغچه خاك شده بود دعا كند
و او سرم را در آغوش مي گرفت و از زيبايي هاو تلخي هاي مرگ مي گفت
و براي من مرگ مي شد آن حس عجيب و نازكي كه موقع آب دادن به باغچه كنار سنگ نشانه قبر به سراغم مي آمد
.حسي كه با آمدن پاييز وسردي خاك تلخ تر شد
.پاييز آن سال به حضور باغبان در حياط خانه موروثي براي هميشه پايان داد
يك اختلاف بر سرارث و ميراث ما را از خانه بزرگ قديمي به يك آپارتمان بدون باغچه كوچاند
......تصوير باغبان براي من عجين شده است ....
...با آن باغچه ...آن سنگ و .....آن پاييز.......

9/4/05

يك شمع توي تاريكي نذركردم
نذر دارم توي تاريكي جوري يك شمع رو روشن كنم كه هيچكس نور اون رو نبينه
نيت كردم توي يك جاي شلوغ يك مورچه رو از زير دست و پا جوري نجات بدم كه كسي بو نبره
اگر خدا قبول كنه ميخوام محكم بزنم تو سر مورچه
اگر قسمت باشه ميخوام طوري بزنم كه فراموشي بگيره
....
بي حرف پيش ميخوام مورچه زير دين من نباشه
....

8/25/05

اين جو چيه كه ما رو گرفته
شايد همون مرز آسمون باشه
همون مرز نا مريي كه به هيچ شهابي اجازه عبور نميده
شايد جو همون هوا باشه كه گاهي خفه ميشه
گاهي سنگين ميشه گاهي آلوده ميشه
نه هواست نه آسمون چون مثل برق مي گيره
نه هواست نه آسمون چون عوض ميشه
...
جو رو عوض كردم

8/3/05

خورشيد از پنجره نورش رو ول داده روي فرش لاكي قديمي....من و خواهر كوچيكه تند تند مشقامون رو مي نويسيم
من و خواهر كوچيكه و پنجره حوصله امون سر ميره....پرده ها رو مي كشيم و مي خوابيم
....
پنجره بعضي وقت ها خوش خبره و از پشت اون صحنه باريدن برف سنگين دلم رو از شادي لبريز ميكنه
...فردا مدرسه حتما تعطيل ميشه ..از خوشحالي ديوونه ميشم
......
شب ها كه بي خواب مي شوم مي روم كنار پنجره
...درخت گردو...ملوس (گربه امون كه توي تراس خوابيده....)...مهتاب
....جيرجيرك توي باغچه
.....
ننه حاجي خدا بيامرز ميگه آسمون سمت قبله كه باز بشه يعني برف بند مياد....پس فردا بايد برم مدرسه. سرم رو مي چسبونم به پنجره و بخار نفسم مثل اشك چشمم رو تار مي كنه ...پنجره براي من گريه مي كنه...فكر كنم به من وابسته شده.....پنجره ديوونه شده
.....
جايي خيلي دور كنار يك پنجره غريبه دلم هواي پنجره قديمي رو مي كنه....بيرون رو نگاه ميكنم
....تاريكي ......سكوت......گذشته

7/10/05

محو تماشا شده ام ...خيره خيره نگاه مي كنم
نگاهم از اشيا مي گذرد...از آدمها مي گذرد
....
از ابرها هم گذشت
از آسمان هم گذشت....
نگاه خيره من جايي نمانده كه از آنجا بگذرد
.....
خيره سر راه برگشت را هم بلد نيست
خيره خيره نگاه ميكنم
....
رفته رفته محو خواهم شد
انجمن ديوانگان مرده ايشون را كم داشت كه خوشبختانه تشريف فرما شدند

6/18/05

گوشه صفحه روزنامه چشمم مي خوره به آگهي مسابقه داستان نويسي براي كودكان
دلم ميخواد شركت كنم ولي ميدونم كه شانسي ندارم
چون نويسنده خوبي نيستم
چون خوش بيني مورد نياز اين كار رو ندارم
چون آخرش رو خوب تموم نمي كنم
چون بچه ها بهتره برن كوچه فوتبال بازي كنند
يا پشت كامپيوتر با آدم فضايي ها كشتي بگيرند
اصلا بهتره از داستان خوششون نياد
بهتره ازكتاب وانديشه و فكر فراريشون داد
.....بهتره به اين چيز ها دل نبندند....
دلشون ميشكنه....اميدشون نا اميد ميشه
بهتره از داستانم چيزي نفهمند ....بهتره چشماشون سياهي بره
... سرشون گيج بره...محكم بخوره به سنگ

6/3/05

....پيام كوتاه من به.....
به آن لخته كه با يك لرزش خفيف بي خيال در رگ من چمباتمه زده
و خودش را ذخيره كرده براي روز مبادا
به آن علاقه سمج نوشتن ....
به آن تيمسار فراموش شده مرگ انديش
....به بيگانه كه فكر ميكند از يادم رفته
.به تصويرهاي بچگي كه ديگه مثل سابق با وفا نيستند
به آن خدايي كه بهتر است از تصميمش براي نفرستادن پيامبر جديد منصرف شود
.....
ديشب در خواب آشفته من وقتي همه با هم حرف مي زديد
!!...حرفهايتان مفهوم نبود...

4/27/05

خاك همه جا هست
بيكار هم نمي ماند....گاهي صداي گله گاوميشي در دوردست را مي آورد
گاهي با صداي حركت كاميون در سراشيبي تند خواب آرامي را مي آشوبد
خاك همه جا هست....جز در آسمان
ازخاك در سكوت عرش انسان خلق مي كنند
......
پس پناه بر آسمان

4/14/05

او خو نكرد با دو رنگي هايي كه تعفنش را دوست نداشت
هم رنگ جماعت هم نشد
دوست دوست داشتني من كشورها آن طرف تر درميان آدمهايي است كه مثل خودش يك رنگ و راستگو هستند
با آنها راحتتر است با اينكه
شايد نتواند صفاي وجودش را به زبان آانها ترجمه كند
شايد براي آنها تار هم نزند
شايد حافظ و مولوي را هم با آوازبراي آنها نخواند
.....نه حيف است....او نمي تواند
من ميدانم من غلام قمرم را باز هم خواهد خواند
...
با همان صدا....با همان آواز.....با همان تار

3/19/05

از آن بازيهاست كه دوست دارم
از آن نفس هاي راحت كه دليل خاصي هم ندارد
خوبي بازي اين است كه درخت ها و باغچه هم در بازي مشاركت مي كنند
خورشيد هم نزديك تر مي آيد
آسمان هم آبي تر مي شود
خورشيد و آسمان و درختان از آدمها بزرگترند
بازي بازي آنهاست.
....
سرگرمتان مي كند
يك نفس راحت....كمي نزديكتر ....كمي آبي تر

3/10/05

اسفند با خاطرات امتحان ثلث دوم
ورقه هاي امتحاني كه ثلث جوابهاي آخر آنها اشتباه هستند
جوابهاي آخري كه قرباني بي دقتي هاي تمام نشدني من شده اند
كابوس جواب هاي آخر و معلمهاي بي رحمي كه به راه حل نمره نمي دهند.
....
در ثلث دوم زندگي بي دقتي هاي كوچك من تمام نشده اند
جواب ها ي آخر گاهي نصف هستند و گاهي ده برابر و گاهي ثلث
فكر بيست را بهتر است از سر خودم بيرون كنم
...
....همين جوابهاي تصادفي و ده برابر را عشق است

2/2/05

قسمتي از يك نوشته
تا مدتها از درخت گردو توي حياط ميترسيدم. مخصوصا شبها كه سايه اش روي پرده اتاق مي افتاد . يك شب دل رو زدم به دريا و
رفتم تو حياط. ساعت دو صبح بود حياط آروم بود ولي ميدونستم كه گلهاي رز نگاهم ميكنند. درخت گردو هم از بالاي حياط داشت من رو كه ميلرزيدم نگاه ميكرد .حالا كه ميون رز ها ودرخت به و درخت گردو و درخت شاتوت بودم ترسم كمتر شده بود. ميتونستم ساعت ها همو نجا بي حركت بشينم و مثل اونا آروم نفس بكشم.
اون شب توي اون حياط تاريك يكي از اون ها شده بودم..

1/19/05

يادم نيست....
فراموش كرده ام .
به سراغ يادگار ها مي روم
ولي حيف كه اين يادگار ها را هم فراموش كرده ام
يادگار ها يادشان رفته بايد به ياد بمانند
نمي دانم من يادم رفته يا يادگار ها
....
بايد به ياد بياورم

1/8/05

با روحيه من جور است
هميشه دوست داشته ام مدتي را در يك مثلث جادويي سر كنم
ماه شيريني ميشود ماه عسل در مثلث برمودا
براي گم شدن در يك راز قديمي چمدانت را ببند
هميشه دوست داشته ام در يك مثلث صميمي نا پديد شوم
دلم شور ميزند كه از راز تنها مثلث امن دنيا سر در آورده باشند
....
خدا كند خرابش نكرده باشند!....چمدانت را ببند.....تا مثلث محو نشده بايد برويم

12/24/04

مي دانم كه محال است ولي دوست دارم اين نوشته را ديوانه اي هزار سال بعد در آسايشگاه رواني خودش پيدا كند
مي خواهم بداند محمد آباد بهشت آرامي بود كه ديوانگانش يا مادر زاد ديوانه بودند يا عاشق
مي خواهم بداند ديوانه شدن در چرخ پر سرعت پيشرفت مسخره است
مي خواهم بداند زماني ديوانه شدن رسم زيبايي بوده است
مي خواهم بداند آن روزها عاشقان ناكام ديوانه ميشدند...ميدانم كه ديوانه باور نمي كند
مي خواهم اگر ميتواند دست از لوس شدن بردارد و برگردد زير چرخ هاي زندگي
.....
مي خواهم اگر نميتواندبرگردد به حرمت ديوانگي خودش را بكشد

12/2/04

سالها گذشته است و هيچكس نميداند
به هيچكس نگفته ام
آن روزها هم هيچكس نميدانست
نه هم كلاسي ها و نه همسايه ها
فقط من ميدانستم و مادر و خواهر ها
گاهي با هم درد و دل مي كرديم
و از بالاي آن سر بالايي تا پايين با هم حرف ميزديم
ولي در برگشت از پايين سر بالايي تا بالا ساكت بوديم
آن سر بالايي قسمتي از رازي بود كه به هيچكس نگفته ام
....هيچوقت هم نميگويم....

11/19/04

تازگي ها خودم را به جاي تمام زباله گرد هاي بيخانمان محله امان مي گذارم
به بي سرپنا هي ام فكر ميكنم و سردم ميشود
دست از گشتن در زباله ها ميكشم و به هرچه زمستان است لعنت مي فرستم
هنوز فحش هايم به زمستان تمام نشده كه گرسنه ام مي شود
دست از فحش دادن ميكشم و به گشتن در زباله ها ادامه ميدهم
هنوز چيزي براي خوردن پيدا نكرده ام كه چند سگ ولگرد سر و كله اشان پيدا ميشود
دست از گشتن در زباله ها مي كشم و در حال فرار به هرچه سگ ولگرد است لعنت ميفرستم
هنوز فحش هايم به سگ هاي ولگرد تمام نشده كه به رهگذر سر به هوايي محكم تنه ميزنم
دست از فحش دادن به سگ هاي ولگرد ميكشم
و به هر چه رهگذر سر به هوا (كه خود را جاي زباله گرد ها ميگذارد) لعنت مي فرستم
....
تازگي ها زباله گردهاي محله ما روي كوله اشان بزرگ نوشته اند:
....توقف بيجا مانع كسب است....

11/11/04

آميز پسوندي است در زبان فارسي كه فقط در يك تركيب ديده شده است
در تركيب با راز ...اين دو يك زوج موفق را تشكيل داده اند كه ابدي به نظر ميرسد
افسانه هايي وجود دارد كه راز در ابتدا با آلود رابطه داشته است
آلود در يك ماجراي بسيار غم انگيز عاشق غم مي شود .
راز به آميز دل باخت و به يكديگر وفادار ماندند
اين چيز ها گفتن ندارد ولي غم را با پسوند هاي ديگر در كوچه و برزن ديده اند
پسوند هايي مثل گين و مثل ناك
...... مثل انگيزو مثل گسار.....
....
بيچاره آلود.... نمي دانست كه اين غم عاشق سينه چاك بسيار دارد!
سرانجام آلود طاقت نياورد و همراه با زهر خودكشي كرد
روي قبر آن دو نوشتند:.....زهر آلود
.....

11/2/04

زمين همان زمين ديروز است
شلوغ و كثيف و دلگير
اما آسمان امشب صحنه زيباي روبوسي ابرهاست
با جرقه هايي كه روشنايي آن در زمين هم ديده مي شود
همزمان با پيش بيني هواشناسي از دلم گذشت كه كاش امشب در ابرها بودم
يك دهقون ميان ابرها و جرقه ها و صداي رعد
...
از زمين خسته شده ام

10/25/04

يك كليه مي تواند مجراي عبور مايعات باشد
مي تواند بشود دايه يك سنگ كوچك
سنگ مي تواند مثل شيشه ات كند ...ظريف و شكننده
مي تواني با يك آرام بخش از هر چه سنگ و شيشه جدا شوي
بروي به كوچه هاي گذشته ...به سنگ كودك همبازي كه ابرويت را شكافت
يادت هست گريه نكردي
تا بازي سخت بزرگ شدن را تمرين كني؟
...
سنگ مي تواند كوه را تداعي كند
مي تواند شيشه را به يادت بياورد
...
!!بستگي دارد كجا باشي و كجا باشد

10/15/04

نمي دانم ...شايد نجوا زمزمه هاي دلنشين را مي گويند

شايد صداي برگهاي چنار در رقص باد نجوا باشد

شايد در همهمه اطراف يك آواي متفاوت نجوا ناميده مي شود

نجوا صداي خود گويي هاي پدر بزرگ من از روزهاي گذشته بود

نجوا آرزوهاي كوچك دوقلوهاي خواهر من از روزهاي آينده را مي گويند

نجوا صداهاي آشنا را مي گويند
آهسته ...آرام...ساكت...


9/23/04

پسر بچه اي كه نمي گويم كيست از بمباران ها نمي ترسيد
پسر بچه اي كه نمي گويم كيست بمباران ها را دوست داشت
و گناهكارانه اعتراف مي كرد كه براي آژير قرمز دلش تنگ مي شود
نپرسيد كه چگونه ولي بدانيد در خفا براي آمدن هواپيما ها دعا ميكرده
پسرك نفهم در هيجان صداي ضد هوايي ها چشمهايش را مي بست
و حضور خود را در بازي پدافند ها و هواپيما ها آرزو مي كرد.
….
اين پسر بچه به مرور به ريختن سقف ها…
به مردن همشاگردي ها در آغوش مادرانشان
و به جدي بودن بازي بزرگترها هم فكر كرد….
….ولي اعتراف ميكند كه هنوز هم دلش براي آژير قرمز تنگ مي شود
.

9/14/04

بدون جواب....مثل خواب ديدن
بدون جواب....مثل از خواب بيدار شدن
مثل زندگي....مثل مردن
از آن هم بالاتر مثل به دنيا آمدن
بدون جواب....مثل رفتن... مثل ماندن
...مثل ديوانه شدن...
از آن هم بالاتر مثل عاقل ماندن
....
جايي دورهمزمان با خيالات من
شايد نوزادي براي اولين بار متوجه آسمان شده باشد
شايد تعقيب فرشته اي نگاهش را به آسمان رسانده باشد
اين خيال از ذوق بي هنگامش به سرم زده
....
....من كه باور نمي كنم
....

8/28/04

اگر وقت داشتم ... وقت آزاد
از ثانيه ها انتقام مي گرفتم ... بي وقفه وقت تلف مي كردم
در پر مشغله ترين روزهاي عمرم ساعت ها را به بطالت ميگذراندم
خرافاتي ميشدم و فال ورق ميگرفتم
فال ساعت... و فالم هر چه شد باور ميكردم
...
شايد فكر ميكردم...به پايان اين ثانيه هاي مشابه
شايد از شتاب اين رودخانه سرازير وحشت مي كردم
جست و خيز درونم شايد من را از اين رودخانه به بيرون پرتاب مي كرد
وروي سنگهاي خيس كنار رودخانه لختي دراز مي كشيدم
....بيرون از آب نفسم تمام ميشد....
...
انتقامم را گرفته بودم و دوباره خود را مي سپردم به امواج خروشان رودخانه
اگر وقت داشتم....وقت آزاد....فال مي گرفتم... فال ساعت

8/22/04

چرخيده ام ....اغلب بي هدف
پرسه زده ام....اغلب طولاني
زندگي كرده ام ....و اغلب بوده ام
حيران ....دو دل .....و لرزان
......
دوست هم داشته ام
تماشا هم كرده ام
ديگران هم كم و بيش همين گونه بودند
كم و بيش مثل پدر بزرگ كه نزديك به صد سال زندگي كرد
و مثل تيمسار كه بيشتر حيران است
و مثل دو قلو ها كه بي هدف دور خودشان مي چرخند
.....با خنده اي شاد ....و با سرعتي سرسام آور....
.....تا مرز شيرين سرگيجه.....

8/17/04

در اين دنيا چيزهايي هستند كه به من تعلق دارند
مثل ساعتم... مثل عينكم....مثل شناسنامه ام....مثل اسمم
مثل خاطراتم....مثل كتابهايم....
مثل عادت بيدار شدن نيمه شبهايم وهندوانه خوردنم
....
من هم به آنها تعلق دارم...عينكم نيست و الان جايي نگران گم شدن من است
ساعتم تا به حال مچ كسي را جز من نگرفته است
هندوانه هاي نيمه شب قسم ميخورند تا به حال به هيچكس اندازه من مزه نكرده اند
خاطراتم به ياد كسي جز من نمانده اند
....
شناسنامه ام تا آخر عمر به من وفادار خواهد ماند
....تا آخر عمر....

8/12/04

اقدس خانوم از همسايه هاي خونه قديميه
توي عروسي راه رفته به همه گفته: آرزوي ديدن دامادي من رو داشته
اقدس خانوم از كوچه هاي قلهك توي مهموني شركت كرده
كوچه حكيم زاده دست راست نرسيده به چهارراه رفعت
اقدس خانوم شايد تو صف شلوغ نونوايي سرسه راه نشاط
براي من اين آرزو رو كرده باشه
…
آرزوي دامادي براي پسربچه اي كه ساعت ها براي گرفتن نون علاف ميشد
…زمان جنگ نونوايي ها شلوغ بود…
من براي نرم كردن دل مامان ساعتها علافي رو توصف نونوايي به جون مي خريدم
…تا اجازه بده برم تو كوچه فوتبال…
…
اقدس خانوم! وقتي كه آفتاب بي رحم ظهر ازكوچه هاي قلهك كنار بره
…پسر بچه نونوايي هاي شلوغ زمان جنگ تلافي عصبانيت اين علافي كشدار رو
سر توپ پلاستيكي در مياره...

8/8/04

حول و حوش پنج عصر...شايد هم ديرتر شايد هم زودتر
من ناگهان ازدواج كردم
و ناگهان پشت سر گذاشتم روزهاي روشن بچگي رو
روزهاي طولاني سرخوشي رو
روزهاي بي خيال گذشته رو
روزهاي بي حوصله تنهايي رو
تنهايي رو تنهايي رو تنهايي رو
...
تنهايي من ناگهان تمام شده...پر شده از حضور دختر توي آينه
دختري كه ديگر يك آرزوي دور و دراز نيست...تو بگو همون دختر ميرزا شفيع
دلم ميخواست همه سهيم بودند در اين روزناگهاني.
جاي دوستان خيلي خالي بود
اول از همه آرش
و همه دوستان ديگر...
و دوستان بسيار ديگر
....
جاي همه خالي بود آن هم چطور....ناگهاني

8/2/04

يك پسر بچه كه پسر تو بود با يك آيين كه آيين تو بود بزرگ شد

كتاب كودكي را بياور . كلمه و تركيب هاي تو بايد هرروز پرسيده شوند

آيين اول ....تحمل

آيين دوم....احترام

آيين سوم...بازي نكردن با بچه كوچه ها

....

آيين آخر....اخلاق

پسر بچه تو ميخواهد بداني روزهايي بودند كه از كلاس درس تو فرار كرده

ميخواهد بداني روزهايي بودند كه به آيين تو شك كرده

ميخواهد بداني كه حتي دلزده و عصباني شده و با بچه كوچه ها رفاقت هاي خوبي داشته

........

ميخواهد بداني كه تلاش خودش را كرده

رسيدن به آنچه تو آرزو داشتي در توان او نبود

....

شاگرد بازيگوشت را ببخش معلم مهربان خوبي ها





7/25/04

كسي چه مي داند؟
شايد من در زندگي بعدي نبض آفريده شوم
...
ضربه هاي كوچكي خواهم بود كه ادامه مي يابم
نمي خواهم هيچ طبيبي مرا در دست گيرد
خودم را مي شناسم او را گمراه خواهم كرد
ولي امان از روزي كه بروم زير دستان  يك دوست
خودم را مي شناسم آنقدر خودم را مي كوبم به دستان مهربانش كه من را به ياد بياورد
مي شوم يك نبض با هزار ضربه در ثانيه
شايد هم يك نبض با يك ضربه در هزار ثانيه
...
...يك نبض كه بستگي دارد زير دستان كه باشم...

7/20/04

قلم مي زنم...
...
نوشتن كار سختي است...فكر آزاد ميخواهد
قدم مي زنم...
...
قدم زدن كار آساني است...فكر را آزاد ميكند
...
قدم مي گذارم...
مثل اولين قدم روي ماه
رفتن به سرزمينهاي ناشناخته
به دنياهاي جديد
...
...قلم را زمين ميگذارم...


 

7/15/04

آتش سالهاست كه وظيفه گداختن را به خوبي انجام مي دهد
بدون وقفه سوزانده...از زرشك پلوي ديروز من را تا برونوي ستاره شناس وژاندارك بيچاره رو!
اين آتش كه هر روز از جايي زبانه مي كشد به پشت گرمي جايي يا چيزي است
...جايي مثل خورشيد...
خورشيد همان صورت مهربان بالاي كوه در نقاشي بچه هاست
خورشيد همان نويد دهنده زيباي روشني در هر سحر است
خورشيد همان دايره قرمز غروب در افق درياهاست
...
وآتش ...نماينده خورشيد روي زمين است
...
...
خورشيد زيباست...از دور...

7/7/04

يادم نبود...
دوران دوم خرداد...دوران ما
روزنامه خرداد...خبر...كوي دانشگاه
شعار ...حرارت...اشتياق
ورق برگشت
يكي گفت دنيا ورق خورد
من ميديدم ورق ها را پاره مي كنند
از كتاب چند ورق كمتر...بهتر
...
سرها در گريبان است

7/1/04

نويسنده محترم وبلاگ دهقون...
سلام
دو سال غم هايت را روي ديوار هاي من نوشتي
حسرت هايت را روي تنه من يادگاري كردي
خيال هايت را در ذهن من بافتي
كودكي هايت را براي من پر حرفي كردي
با بي رحمي خوشي هايت را از من پنهان كردي
گفتي گفتي و گفتي
نگفتي دلم ميتركد ؟بغضم مي پكد؟
...
بي زبون گير آورده اي؟!
آه يك وبلاگ دوساله از هزار پيرزن صد ساله بيشتر ميگيرد
....آه....

6/28/04

دايي ميگفت :من اگر خدا بودم پيچ هاي جاده چالوس رو سفت ميكردم
بااينكه خنده دار نبود ولي من اونوقت ها اين حرف دايي رو خيلي دوست داشتم.
جاده چالوس جاده طولاني تعطيلات بود
جاده خوشبختي
وجاده دلگير بازگشت
...
...
من اگر خدا بشم...براي اين دنيا يك زنگ تفريح ميسازم
هروقت زنگ بخوره آدم ها با جيغ و داد از زندگي ميزنن بيرون
يك بيرون زدن هم زمان...با هم و كوتاه
...
وقتي به ساعتها زياد نگاه ميشود يعني كي زنگ ميخوره؟...چه زنگ رفتن چه زنگ بازگشت
...

6/21/04

وقتي يكي از دوقلو ها خواب بد مي بيند
و وقتي ديگري كه از گريه هاي او درخواب بيدار شده با چشمهاي نگران برادرش را نگاه ميكند
و وقتي كه ما تلاش مي كنيم دوقلوي بدخواب را بيدار كنيم
و او بيدار نمي شود
و در خواب با گريه ميگويد اين قصه ها چيه سر هم ميكني؟
...
با من نيست اما من يادم مي افتد مدت هاست از دوقلو ها ننوشتم
از بي خيالي و كودكي ننوشتم
فكر كنم خواب دوقلو ها به نوشته هاي اينجا سرك ميكشد !
...
اگر در خواب لبخند زدند يعني نقشه من گرفته است

6/17/04

دوست داشتن تنها فعل دنياست كه تكليف متمم و مفعول خودرا روشن نمي كند
تو خدا را بيشتر از من دوست داري يعني :
من خدارا دوست دارم ...كمتر از تو
تو من را دوست داري ...كمتر از خدا
مثلث دوست داشتن من و تو و خدا پيچيده تر ميشود اگر بگويم:
...
خدا تو را بيشتر از من دوست دارد

6/12/04

بسته بندي نشود بهتر است
بد بار نيست...ولي شكستني است
نه رقت انگيز مثل يك قلب شكسته!
نه بي انگيزه مثل يك شاخه شكسته!
بلكه بيشتر مثل يك سكوت تمام نشدني
...
اگر مراقب باشي شكسته نميشود
...
...مراقب نبودي!...شكست

6/8/04

باد مي وزيد
درخت خسته آرزو كرد
آرزوي رهايي ....ريشه كن شدن
آرزو از زمين به آسمان رفت
از پرنده هم گذشت
آخرين رمق هاي پرنده ته كشيد
...
پرنده به باد سپرده شد
شاخه ها پرنده را از باد گرفتند
درخت خسته آرزوي پرنده را برآورده كرد
آرزوي بودن بعد از طوفان
...
آرزوي درخت ماند در آسمان تا يك طوفان ديگر

6/2/04

ديگه هيچ پسر بچه اي توي اين كوچه از مدرسه تا خونه روي ديوار ها با انگشت يك امتداد خيالي رو رسم نميكنه
بايد خط روي ديوار كوچه باغها همينطور پيوسته مي ماند
اگر لازم بود تمام كوچه بن بست فرعي رو دور مي زدم
تا انگشتم از ديوار هاي كوچه كه دوستشان داشتم جدا نشوند
...
اين ديوار هاي بلند و اين نما هاي گرانيتي خاطره اي از دستان كوچك پسر بچه به ياد نمي آورند
كاش من هم خودم رو معرفي نكرده بودم
...كاش چيزي نگفته بودم...

5/30/04

خواب هايم كوتاه شده اند
خواب هايي كه در فاصله از خواب پريدن هاي پي در پي ديده ميشوند هميشه كوتاه خواهند بود
امشب با اين فكر مشغول شايد كوتاه ترين خواب جهان را ببينم
تو بگو دوست داري چه ببينم؟
...
كوتاه ترين خواب جهان خستگي ام را در نميكند و ماجرايي ندارد ولي....
...سبك و دوست داشتني است...

5/25/04

شايد اندوه يادش نباشد
دو سال پيش.... قرار مسافرت شمال
ليست مهمان هاي دعوت شده پدر :
...احمد داماد عمو ...
...حميد پسر عمو عباس...
...متولي خوش سفر است به او هم بگوييد بيايد...
...خدا كند اين دوقلو ها تا او نروز آرام تر شوند...
...البته تا اونروز سردرد من خوبه خوب شده...
...شايد اين آمپولزن مهربان را هم برديم...
...ميگذاريم 25 خرداد كه امتحان هاي شهاب تمام شده باشد...
...عليرضا به رضا (دوستت) و زنش هم بگو حتما بيايند...
...
پشت پرده هاي اشك -25خرداد-به مهمان هايي نگاه ميكنم كه او را در سفر بي بازگشت بدرقه ميكنند
...شايد اندوه يادش نباشد...

5/22/04

مورچه سياه هر روز از خانه تا شركت را روي دندانه هاي به هم فشرده طي ميكرد.
مسير ديگري وجود نداشت.
به مورچه كه روي دندانه هاي راه بالا و پايين ميرفت نگاه ميكردم.
از خانه نميشد دل كند
و شركتي كه براي يك مورچه سياه كار داشته باشد را نبايد از دست داد
فقط....
فقط كاش از اون كيف سامسونت دل ميكند.
شما نمي دونيد حركت روي يك دندانه با يك كيف سامسونت صلب يعني چي؟
....
مديران شركت مورچه را با كيف سامسونت استخدام كردند!

5/21/04

ديگر حتي يك روز هم
ديگر حتي يك ساعت هم
.....حتي يك ثانيه هم......
.....حتي !!!!!......
-تمامش كن از ثانيه كوتاهتر نداريم!
.....
اگر او هم مثل من در دهم ثانيه به ياد كسي افتاده بود
الان كه از اينجا رفته از من شنيده بود
از يادش بيرون نميروم...حتي !.....

5/17/04

پشه ها روزها كجا هستند؟
شايد جايي خوابيده باشند
و شايد به ياد نياورند شب قبل كجا بوده اند
پشه ها در روز ژست تفكر ميگيرند
براي اخلاق دل ميسوزانند و ......
.....
پشه ها شب ها كجا هستند؟!

5/12/04

كبريت ها را مي چيند.
با چوب ها مربع هاي دنباله دارميسازد
يادش نيست اگر مربع آخربسته شود خوب بود يا باز بماند
حتي يادش رفته چرا شروع كرد به ساختن مربع ها
.....
خودش را ميگذارد جاي مربع ها
چقدر خيال مربع هايي كه ساخته شده اند راحت است
و مربع آخر.....
باور نميكند كه كبريت هاي توي جعبه ته كشيدند!
.....

5/11/04

اي دل غافل كمي ازاين قلب شكسته ياد بگير
مي دانم گرفته اي ولي وقت آن رسيده كه دست از خواسته هاي بي پايانت برداري
دنيا دلبخواه نخواهد شد پس تمامش كن
يك چيز ديگر
اين هر روز هر روز به دام افتادن هم توي شخصيت اجتماعي دل ها اثر بدي دارد
قلب سرمشق خوبي است
....اسير شو....

5/6/04

مسخره نيست كه من هروقت با آسمون خيلي حال ميكنم يه گربه پايين پام خرخر ميكنه؟
ميدونم كه مسخره است. ملوس با اون پرزهاي نرم، خودش رو چسبونده به آسمون من!
آسموني كه من از پشت بوم بچگي ها قبل از خواب تماشا ميكردم هنوز هم مي افته رو تصوير هر آسموني كه زيبا و
پرستاره است
......
ملوس شبهاي تابستون پايين پاي من خرخر ميكرد
گربه ها راز موندگار شدن رو از آدمها بهتر بلدند
.....سكوت شب.... پشت بوم خنك....آسمون پرستاره
......
والبته كمي پرز نرم و خرخر محبت آميز!!

5/2/04

محو تدريجي يعني با آسمان و با ستاره هايش تا صبح بيدار بماني
زل بزني به موجود فرضي و مخاطب خيالي!
در سياره اي با فاصله بعيد ميليون نوري
صبح كهآفتاب بزند آسمان روشن ميشود
به اين ميگويند محو تدريجي!
.....
آن با ها در با ستاره و با آسمان حرف همراهي است
آن تا هم حرف فاصله است
.....همه حرف اضافه هستند.....
مثل به مثل در مثل كه ....
مثل اما مثل اگر ...مثل كاش....

4/28/04

چرا هر سه تا بچه گربه اي كه به فاصله يك سال آورديم خونه اسمشون ملوس بود؟
چرا ملوس ها باغچه خونه قديمي رو اونقدر دوست داشتند؟
.....مثل من ......
ملوس ها هر سه ته همون باغچه گم شدند
.....هيچكس حرف من رو باور نكرد.....
تا مدتها چشمهاي براقشون توي تاريكي از ته باغچه به من نگاه ميكردند
براي آب دادن به باغچه داوطلب بودم
براي حرف زدن با چشمهايي كه راضي به برگشتن نميشدند
.....
.....چشمها هم حرف هاي من رو باور نميكردند......

4/25/04

نور مزاحم!.....
سالها ميشود كه همديگر را نديده بوديم
من پير شده ام
ديروز آنقدر تنها بودم كه در يك اغتشاش بزرگ شركت كردم
با زدن يك گاز اشك آور بالاخره طلسم شكسته شد و بغض چندين ساله ام به خوبي و خوشي تركيد....راحت شدم
پليس ضد شورش كه دستگيرم كرد هنوز گريه ام بند نيامده بود
.....حالا هم كه اينجا هستم.....
روبروي تو ....و تو خودت رو انداختي روي صورت من تا اعتراف كنم
......
حالا تو تعريف كن
قرار بود همكار شمع بشي چطور سر از اتاق شكنجه در اوردي؟
اعتراف كن لعنتي

4/22/04

اينهايي كه اينجا گريه ميكنند خدا را قبول ندارند
آنهايي كه آنجا گريه ميكنند خدا را قبول دارند
آنها يي كه به اون اولي ها دلداري ميدهند پيامبران را باور ندارند
آن گروهي كه دومي ها را تيمار ميكنند به پيامبران عشق ميورزند
آن نوازندگان مارش عزا به وجود فرشتگان ايمان ندارند
آن دسته كه براي عزا داران آب و شربت ميبرند فرشته ها را ميتوانند ببينند!
آن گروهي كه در افق ديده ميشوند گيج شده بودند
براي اينكه مراسم به هم نريزد گفتم بروند كمي هوا بخورند
.....
من هم با اجازه ميروم هوا بخورم

4/18/04

آهاي با تو هستم........
اون بافتني سرنوشت منه كه مي بافي
از اون كشباف هاي طولاني و فشرده خسته شدم
اين يكي زير يكي رو هاي ساده تو كلافه ام كرده
گرما نمي خواهم.....زمستان آينده هرچه مي شود.... بشود!
......طرح بزن.....اگر كسي چيزي پرسيد بگوسرنوشتش از كلاف كلافگي هاي خودش بافته شد
......
يك ژوته سر بنداز
دو تا زير سه تا رو....دوتا كور...سه تا اضافه ........

4/16/04

كاش تيمسار سر به هوا بود
اونوقت حباب هاي دوقلو ها رو كه از طبقه دوم ول ميشدند تو آسمون ميديد
كاش تيمسار جدي بودن رو يادش ميرفت ميذاشت دنبال حباب ها
به هر حباب كه ميرسيد با كله طاسش به اون هد ميزد
......
من شك ندارم دوقلو ها ريسه ميرفتند
تيمسار سر به هوا نيست....سرش به كار خودش گرمه
دوقلو ها آخرش يه روز سطل كف رو ميريزند رو سر اين تيمسار بي اعتنا!
......
تيمسار همسايه ساكت و متفكر و نا اميديه
.....ولي دليل نميشه كه هيچوقت آسمون و حباب هاي رنگي رها شده توي اون رو نبينه......

4/14/04

صله رحم ويا.....ربل متهم ميكند
دختر ميرزا شفيع و تيمسار و بيگانه وننه حاجي و عمو بمونعلي جمع شدن خونه ربل اينا!
ربل انتقاد ميكند.....از تقليد
ربل تعريف ميكند .....از سادگي و حس نوستالژي
ربل متهم ميكند.....به نبوغ!!!!
.......
ربل شرمنده ميكند.....ربل شوخي ميكند

4/11/04

نور مزاحم!.....بهتر نيست بگردي دنبال يك شغل آبرومند تر!؟
زدن چشم هاي مردم هم شد كار؟
صبر كن ببينم!...اول از همه بايد لاغر بشي
بايد آروم بشي.....وقتي كه ميتابي بايد پخش نشي
كنار سايه ها و توي تاريكي نگهباني دادن براي بدنسازي خيلي خوبه.
ببين ميتوني از يك شمع خواهش كني بهت كار بده؟
.......
با شعله هاي لرزان اون ميتوني روي صورت مردم برقصي
فقط يادت باشه با صاحب كارت (هرشمعي ميخواد باشه)طرح دوستي نريزي
.....اون رفتنيه!.....

4/8/04

قرار است از زندگي من فيلم ساخته شود
صحبت هاي اوليه شده.....قرار است فيلم پر فروشي باشد
قرار شده تماشاگران ميخكوب شوند
هرچه گفتند زير بار نرفتم كه صحنه هاي خطرناك را بدل بازي كند
با بدلم رفيق شدم.....قرار شد در فيلم خودم بازي كنم و در زندگي او......
در حالي كه من در فيلم از دره سقوط ميكنم
او به ايكس ميگويد كه من از او متنفر هستم
او به ميم ثابت ميكند تقصير من نيست كه من همان آدم سابق نيستم(اثبات اين قضيه بسيار مشكل است)
او به سين ميگويد كه من هم مثل خودش بعضي از حرفهام دروغ بوده
قرار شد در فيلم من را به يك درخت ببندند و آتيش بزنند به شرط اينكه او به جاي من در بحران سي سالگي دست و پا بزند
.......
بدل خوبي است....به او گفتم اگر اراده كند مثل من بازيگر بزرگي خواهد شد!

4/5/04

عمو زنجير باف؟؟!!
زنجير منو بافتي ؟....من لازمش دارم ها!
اون چي بود پشت كوه انداختي؟....فكر كردم زنجير منه!
......
زنجيرمن آماده شد پشت كوه نندازش
يك مقدار معقول باش.....مگه آزار داري؟!
تو ناسلامتي ريش سفيد اين كوهستان هستي!
آخه تا كي مردم بايد از دست تو زنجيرهاشون رو از پشت كوه بردارن؟
همون ديوونه اول كه زنجيرش رو انداختي پشت كوه نبايد بهت ميخنديد!
هرچند كه همه مورخ ها به ديوونه اول حق دادند
.......
.....كارت واقعا خنده دار بوده.....

4/1/04

سقف هاي كوتاه معماري زيبايي دارند
طراحان بسياري اتاق هايي را با سقف كوتاه طراحي ميكنند
.......حتي اگر شده زير شيرواني.....
ميخواهم بگويم روزهايي هست كه من اتاق زير شيرواني را با هيچ تالاردلبازي عوض نميكنم
روزهايي هست كه من آسمون كوتاه ابري رو با هيچ آبي بلند و پر نوري عوض نميكنم
........ روزهايي هست كه من دل گرفته خودم رو و تو رو با هيچ شادي تصنعي حال به هم زني عوض نميكنم
........
اين روزها هستند....فرار نكنم بهتر است.....محكم باشم بهتر است
اين روزها وجود دارند......
.......ديگران هر چه ميخواهند بگويند.........

3/26/04

از اون حالت كه خارج شدي .....همونطور معصومانه كه ريسه بري ،وقتي مونده كه از خنده اشكت در بياد....مي پيچي تو كوچه علي چپ!
يه كوچه بن بست معروفه
تازه كارها ته اين كوچه رو به ديوار اشك ميريزن
ولي چون كوچه علي چپه كسي اونا رو نمي بينه!
ولي از من ميشنوي اين كوچه جون ميده براي نفس تازه كردن
......
اونجا كه نفس تازه كردي باز برميگردي تو همون حالت
تو اون حالت هيچوقت ريسه نرو .....بزن بيرون
بريز بيرون

3/22/04

رديفي؟
و من ياد رديف دراز مورچه هاي خانه قديمي مي افتم
وقتي يك خط سياه جرياني از مورچه بود كه همگي هم رديف بودند
فقط كافي بود با انگشت جايي از خط سياه رو لمس كنم
رديف سياه مورچه ها از خط خارج ميشدند
........
نه من رديف نيستم
يكي از خدايان بازيگوش مسير زندگي ام را لمس كرده
......از خط خارج شده ام ......خوبم ...آزادم....ولي رديف نيستم
و زير نگاه خداي بازيگوشي هستم .....
نگاهم ميكند ...وقتي با شتاب صف را رها ميكنم!

3/19/04

نوروز مباركباد

3/17/04

.....خانه خمار خانه تكاني است
از بوهاي تند پاك كننده ها هنوز گيج است
و من حتي به احتمال مسموم شدن پنجره ها توسط شيشه شور هاي شيميايي جديد هم فكر كرده ام
خميازه ميكشد.....مريض تميزي را ميماند كه برق ميزند
.....
ميدانم خانه پر خواهد شد.....از صداي شاد بچه ها
واز صداي خواهر ها و خواهر زاده ها
و من ميدانم كه دوقلو ها در بسته اتاق من را خواهند گشود
.....و با خنده و ذوق دايي خود را از خواب بيدار ميكنند و البته فرار ميكنند
ميدانم كه بازي باز و بسته كردن در اتاق هم قسمتي از بازيگوشي نوروز آنهاست
مثل روز روشن است كه بعد از ماهي قرمز سفره هفت سين نوبت من است كه حضور پر صداي دوقلو ها رو حس كنم
و بيچاره ماهي قرمز كه اولين بار است دوقلو ميبند....كمي گيج شده!
و من ميدانم كه خانه ديگر خود را به مريضي نخواهد زد
عيد است .... خانه نازش خريدار ندارد.....آن چشمهاي خمار را باز كند بهتر است
بخندد بهتر است...طبيعي تر است
آماده ايد ميخواهم عكس بگيرم
خانه اخمهايش را باز كند .....خوب است .....اين لحظه هم ثبت شد

3/15/04

برف يعني بچگي
برف يعني بازيگوشي
دستاي سرخ و دماغاي يخ كرده
برف يعني آش رشته هاي ننه حاجي
....
ننه حاجي مرده
برف يعني خاطره

3/13/04

ننه حاجي از مجري هاي مردتلويزيون رو ميگرفت
ولي ساعت پنج عصر هرروز با ما برنامه كودك نگاه ميكرد
به عشق يگانه!...نتيجه دردونه اش....كه چون سايه مادر بالا سرش نبود حق داشت لوس و ننر باشد
توي كارتون ها يه شخصيت رو انتخاب ميكرد و ميگفت اين يگانك منه!
از سندباد گرفته تا ....هاچ زنبور عسل
ديدن كارتون با ننه حاجي ذوق زده كه با هر كلوز آپ هاچ و....به هيجان مي اومد و قربون صدقه يگانك اش ميرفت!
.......
يگانه توي انگليس هرچي مبارزه كرد فايده نداشت و سرطان كار خودش رو كرد
كسي به ننه حاجي چيزي نگفت....او هم چيزي نپرسيد
.......
ولي هنوز كارتون نگاه ميكرد...ساكت آروم وغمگين

3/10/04

ديگه حتي نميذاري دستات رو توي دستام بگيرم!
.....ولي خودت ميدوني من توي اين عشق نا كام گناهي نداشتم.......
توي داستان اول كه من يك كشيش معتقد بودم و تو يك راهبه تارك دنيابودي.
من از لحاظ اعتقادي نميتونستم با تو ماجرايي داشته باشم
توي داستان دوم هم كه من يك پيرمرد افسرده بودم و تو پرستار مهرباني بودي كه غذا دهانم مي گذاشتي.
....گفتنش سخته ولي ناتوان تر از اون بودم كه بتونم......
توي داستان بعدي هم كه خودت من رو به دنيا آوردي
.......
اين بار هم كه قراره جفتمون مرد خلق بشيم
راست ميگي دست همديگر رو نگيريم بهتره
.......
برامون حرف در ميارن!

3/7/04

قسمتي از داستان كوتاه دختر ميرزا شفيع و يا .....نوشته اي عجيب به مناسبت روز زن
........
........
دخترميرزا شفيع در گوشش ميگويد كه براي استحمام بايد از اين پله ها پايين برود.
براي اولين بار بعد از ورودش به آن خانه عجيب به دختر نگاه ميكند.دلش ميلرزد شايد تاثير موهاي دختر بود.موهايي سياه و صاف كه راز آميزي چشمهايش را دو صد چندان ميكرد.
از پله ها پايين ميرود .پير مرد در روشنايي تند بالاي پله ها رفتنش را نظاره ميكند و دختر در كنار او ايستاده است.
كورمال كورمال شير آب و يك كاسه سنگين مسي را كه براي ريختن آب بود پيدا كرد
......
در تونلي كه زير بياباني قديمي است او به روي خودش آب ميريزد. خود را زير شن ها و ماسه هايي تصور ميكند كه سالهاست به همان شكل بوده اند و خواهند بود.
به آرامي اشك ميريزد ......آن تونل و آن بيابان داغ كابوس سالهاي اخير زندگي اوهستند.
به سختي سرش را زير شير كوتاه آب ميگيرد .جريان آب با اشكهايش به هم مي آميزند و صداي آب توي سرش باصداي آب در كوچه باغهاي محمدآباد يكي ميشود.
...آرام ميشود...

3/3/04

خرس هاي ماماني از خواب زمستوني بيدار بشيد
و از البرز سرازير بشيد
اين همه انسان براي بلعيده شدن تدارك ديده شده
مگه اون شكم هاي گرسنه كوچولوي شما براي اين همه نعمت قار و قور نميكنند؟
من كه ميدونم شما ها اونجا هستيد
پس چرا خودتون رو پنهان ميكنيد؟
........
تنبلهاي وحشي ميخواهيم امسال عيد رو تو شكمهاي گرم و نرم شما به تفكر در چرخه حيات بپردازيم
ما زيادي زياد شديم....رحم كنيد!
به خاطر اكو سيستم هم كه شده هجوم بياريد

2/26/04

باغچه رو آخر شب كه آب ميدادم خوابم اونقدر سبك ميشد كه نگو
بوي خيسي باغچه اونقدر مستم ميكرد كه نگو
.......
اون پسره كه تو چله تابستون نصفه هاي شب بيخواب شده منم!
رفته تو بالكن و داره ماه رو تماشا ميكنه
به آينده فكر ميكنه يعني به الان من
...... و من به گذشته فكر ميكنم يعني الان اون
.......
بد شد نميخواستم با بچگيم چشم تو چشم بشم

2/22/04

همه چيز قر و قاطي شده
توي يك مهموني قر بابا كرم اومده بود تو كمر من
وسطاي قر بودم كه يادم اومد راه نفس كشيدنم بند اومده
يه بغض كه از بزرگي ميخوره مال فيلي چيزي بايد باشه چند روزه نشسته توي گلوي من
......سايز بغضه براي گلوي من بزرگه......
مثل روز روشنه كه اين بغض بايد مال يه فيل نارنجي تنها باشه
اشك هام رو نميدونم تو چشم كي جمع ميشه؟!
.......
قانون عمل و عكس العمل ميگه اشكاي من جمع ميشه تو چشماي بابا كرم!

2/19/04

.....شرق را آزاد كنيد......
اين خواسته فرمانرواي كوچكي است كه بر ملك دلش حكومت ميكند
و اين دل سالهاست كه كوچكتر ميشود.....آنقدر كوچك كه اين فرمانروا به احساس دلتنگي گرفتار شده
و عنقريب در اقليم كوچكش خفه خواهد شد
دل اين فرمانروا از كوچكي دلخسته روزنامه اي شده بود
ومن هر صبوح اين فرمانرواي دلشكسته رو با اين روزنامه دلخوش ميكردم
......
و شما معشوق كاغذي فرمانرواي بي زبون من رو از او گرفته ايد
اين فرمانروا از وقتي اين خبر را شنيده دل آشوبه بدي گرفته
و كارهايي ميكند كه در شأن يك فرمانروا نيست.
......
ولي يادتان باشد هر چه باشد او يك فرمانرواست
به شما اخطار ميكنم با دلش راه بياييد......

2/16/04

عمو بمونعلي توي مسافرت هاي خارج از كشور معذب ميشد
بارها با خودش فكر كرده بود كاش دختر پاره تنش رو به اون پسره زاغول توي سوئد نداده بود
ولي چاره چيه؟.....دخترش عاشق شده بود
.....
شب اول كه توي خونه دخترش به رختخواب رفت دلش شور عجيبي ميزد
نميدونست جن هاي سوئد هم مثل ايران ميان به خوابش يا نه؟!
چشماش كه گرم شد مثل هميشه جن ها ريختن دورش
شلوغ شد ....فقط مي فهميد كه جن ها از بودنش راضي نيستن
عمو بمونعلي شده بود معضل بزرگ جامعه جن هاي مقيم سوئد!
.....
تقصير عمو بمونعلي نبود كه هركجاي دنيا خوابش ميبرد ميرفت توي عالم جن هاي همون منطقه
اين داماد سوئدي خواب رو از چشم عمو بمونعلي گرفت
.....عمو اگه خوابش ميبرد به جاي هواپيما با جن هاي عصباني برميگشت ايران......

2/12/04

روز پر نوري است
صبر هم اينجاست
صبر را ريشخند ميكنند كه اگر تمام شوي چه؟
صبر آرام است و ميخندد
ميخواهند صبر را برقصانند
صبر ميرقصد .....متين و آرام
رقص زيبايي كه من را هم آرام ميكند
......
هيچ كاسه صبري لبريز نميشود
اين قول را كاسه ها بعد از رقص زيباي صبر به من داده اند
.....
دمشان گرم!

2/6/04

عجيب شده ام
ويك جيرجيرك نميدانم از كجا باخبر شده
كه من عجيب شده ام
خانه اش رو توي يك باغ بزرگ......زن حامله اش .....و بچه هايش را ول كرده و پاي پياده به ديدن من شتافته!
......
شبها توي اتاق تاريك من جير جير ميكند
انگار اينجا چمن باشد.....ماه باشد.....درخت باشد....آب باشد
با همان شور وشوق جير جير ميكند
......
يك جيرجيرك با من عجيب شده است.....!