5/2/04

محو تدريجي يعني با آسمان و با ستاره هايش تا صبح بيدار بماني
زل بزني به موجود فرضي و مخاطب خيالي!
در سياره اي با فاصله بعيد ميليون نوري
صبح كهآفتاب بزند آسمان روشن ميشود
به اين ميگويند محو تدريجي!
.....
آن با ها در با ستاره و با آسمان حرف همراهي است
آن تا هم حرف فاصله است
.....همه حرف اضافه هستند.....
مثل به مثل در مثل كه ....
مثل اما مثل اگر ...مثل كاش....

4/28/04

چرا هر سه تا بچه گربه اي كه به فاصله يك سال آورديم خونه اسمشون ملوس بود؟
چرا ملوس ها باغچه خونه قديمي رو اونقدر دوست داشتند؟
.....مثل من ......
ملوس ها هر سه ته همون باغچه گم شدند
.....هيچكس حرف من رو باور نكرد.....
تا مدتها چشمهاي براقشون توي تاريكي از ته باغچه به من نگاه ميكردند
براي آب دادن به باغچه داوطلب بودم
براي حرف زدن با چشمهايي كه راضي به برگشتن نميشدند
.....
.....چشمها هم حرف هاي من رو باور نميكردند......

4/25/04

نور مزاحم!.....
سالها ميشود كه همديگر را نديده بوديم
من پير شده ام
ديروز آنقدر تنها بودم كه در يك اغتشاش بزرگ شركت كردم
با زدن يك گاز اشك آور بالاخره طلسم شكسته شد و بغض چندين ساله ام به خوبي و خوشي تركيد....راحت شدم
پليس ضد شورش كه دستگيرم كرد هنوز گريه ام بند نيامده بود
.....حالا هم كه اينجا هستم.....
روبروي تو ....و تو خودت رو انداختي روي صورت من تا اعتراف كنم
......
حالا تو تعريف كن
قرار بود همكار شمع بشي چطور سر از اتاق شكنجه در اوردي؟
اعتراف كن لعنتي

4/22/04

اينهايي كه اينجا گريه ميكنند خدا را قبول ندارند
آنهايي كه آنجا گريه ميكنند خدا را قبول دارند
آنها يي كه به اون اولي ها دلداري ميدهند پيامبران را باور ندارند
آن گروهي كه دومي ها را تيمار ميكنند به پيامبران عشق ميورزند
آن نوازندگان مارش عزا به وجود فرشتگان ايمان ندارند
آن دسته كه براي عزا داران آب و شربت ميبرند فرشته ها را ميتوانند ببينند!
آن گروهي كه در افق ديده ميشوند گيج شده بودند
براي اينكه مراسم به هم نريزد گفتم بروند كمي هوا بخورند
.....
من هم با اجازه ميروم هوا بخورم

4/18/04

آهاي با تو هستم........
اون بافتني سرنوشت منه كه مي بافي
از اون كشباف هاي طولاني و فشرده خسته شدم
اين يكي زير يكي رو هاي ساده تو كلافه ام كرده
گرما نمي خواهم.....زمستان آينده هرچه مي شود.... بشود!
......طرح بزن.....اگر كسي چيزي پرسيد بگوسرنوشتش از كلاف كلافگي هاي خودش بافته شد
......
يك ژوته سر بنداز
دو تا زير سه تا رو....دوتا كور...سه تا اضافه ........

4/16/04

كاش تيمسار سر به هوا بود
اونوقت حباب هاي دوقلو ها رو كه از طبقه دوم ول ميشدند تو آسمون ميديد
كاش تيمسار جدي بودن رو يادش ميرفت ميذاشت دنبال حباب ها
به هر حباب كه ميرسيد با كله طاسش به اون هد ميزد
......
من شك ندارم دوقلو ها ريسه ميرفتند
تيمسار سر به هوا نيست....سرش به كار خودش گرمه
دوقلو ها آخرش يه روز سطل كف رو ميريزند رو سر اين تيمسار بي اعتنا!
......
تيمسار همسايه ساكت و متفكر و نا اميديه
.....ولي دليل نميشه كه هيچوقت آسمون و حباب هاي رنگي رها شده توي اون رو نبينه......

4/14/04

صله رحم ويا.....ربل متهم ميكند
دختر ميرزا شفيع و تيمسار و بيگانه وننه حاجي و عمو بمونعلي جمع شدن خونه ربل اينا!
ربل انتقاد ميكند.....از تقليد
ربل تعريف ميكند .....از سادگي و حس نوستالژي
ربل متهم ميكند.....به نبوغ!!!!
.......
ربل شرمنده ميكند.....ربل شوخي ميكند

4/11/04

نور مزاحم!.....بهتر نيست بگردي دنبال يك شغل آبرومند تر!؟
زدن چشم هاي مردم هم شد كار؟
صبر كن ببينم!...اول از همه بايد لاغر بشي
بايد آروم بشي.....وقتي كه ميتابي بايد پخش نشي
كنار سايه ها و توي تاريكي نگهباني دادن براي بدنسازي خيلي خوبه.
ببين ميتوني از يك شمع خواهش كني بهت كار بده؟
.......
با شعله هاي لرزان اون ميتوني روي صورت مردم برقصي
فقط يادت باشه با صاحب كارت (هرشمعي ميخواد باشه)طرح دوستي نريزي
.....اون رفتنيه!.....

4/8/04

قرار است از زندگي من فيلم ساخته شود
صحبت هاي اوليه شده.....قرار است فيلم پر فروشي باشد
قرار شده تماشاگران ميخكوب شوند
هرچه گفتند زير بار نرفتم كه صحنه هاي خطرناك را بدل بازي كند
با بدلم رفيق شدم.....قرار شد در فيلم خودم بازي كنم و در زندگي او......
در حالي كه من در فيلم از دره سقوط ميكنم
او به ايكس ميگويد كه من از او متنفر هستم
او به ميم ثابت ميكند تقصير من نيست كه من همان آدم سابق نيستم(اثبات اين قضيه بسيار مشكل است)
او به سين ميگويد كه من هم مثل خودش بعضي از حرفهام دروغ بوده
قرار شد در فيلم من را به يك درخت ببندند و آتيش بزنند به شرط اينكه او به جاي من در بحران سي سالگي دست و پا بزند
.......
بدل خوبي است....به او گفتم اگر اراده كند مثل من بازيگر بزرگي خواهد شد!

4/5/04

عمو زنجير باف؟؟!!
زنجير منو بافتي ؟....من لازمش دارم ها!
اون چي بود پشت كوه انداختي؟....فكر كردم زنجير منه!
......
زنجيرمن آماده شد پشت كوه نندازش
يك مقدار معقول باش.....مگه آزار داري؟!
تو ناسلامتي ريش سفيد اين كوهستان هستي!
آخه تا كي مردم بايد از دست تو زنجيرهاشون رو از پشت كوه بردارن؟
همون ديوونه اول كه زنجيرش رو انداختي پشت كوه نبايد بهت ميخنديد!
هرچند كه همه مورخ ها به ديوونه اول حق دادند
.......
.....كارت واقعا خنده دار بوده.....

4/1/04

سقف هاي كوتاه معماري زيبايي دارند
طراحان بسياري اتاق هايي را با سقف كوتاه طراحي ميكنند
.......حتي اگر شده زير شيرواني.....
ميخواهم بگويم روزهايي هست كه من اتاق زير شيرواني را با هيچ تالاردلبازي عوض نميكنم
روزهايي هست كه من آسمون كوتاه ابري رو با هيچ آبي بلند و پر نوري عوض نميكنم
........ روزهايي هست كه من دل گرفته خودم رو و تو رو با هيچ شادي تصنعي حال به هم زني عوض نميكنم
........
اين روزها هستند....فرار نكنم بهتر است.....محكم باشم بهتر است
اين روزها وجود دارند......
.......ديگران هر چه ميخواهند بگويند.........

3/26/04

از اون حالت كه خارج شدي .....همونطور معصومانه كه ريسه بري ،وقتي مونده كه از خنده اشكت در بياد....مي پيچي تو كوچه علي چپ!
يه كوچه بن بست معروفه
تازه كارها ته اين كوچه رو به ديوار اشك ميريزن
ولي چون كوچه علي چپه كسي اونا رو نمي بينه!
ولي از من ميشنوي اين كوچه جون ميده براي نفس تازه كردن
......
اونجا كه نفس تازه كردي باز برميگردي تو همون حالت
تو اون حالت هيچوقت ريسه نرو .....بزن بيرون
بريز بيرون

3/22/04

رديفي؟
و من ياد رديف دراز مورچه هاي خانه قديمي مي افتم
وقتي يك خط سياه جرياني از مورچه بود كه همگي هم رديف بودند
فقط كافي بود با انگشت جايي از خط سياه رو لمس كنم
رديف سياه مورچه ها از خط خارج ميشدند
........
نه من رديف نيستم
يكي از خدايان بازيگوش مسير زندگي ام را لمس كرده
......از خط خارج شده ام ......خوبم ...آزادم....ولي رديف نيستم
و زير نگاه خداي بازيگوشي هستم .....
نگاهم ميكند ...وقتي با شتاب صف را رها ميكنم!

3/19/04

نوروز مباركباد

3/17/04

.....خانه خمار خانه تكاني است
از بوهاي تند پاك كننده ها هنوز گيج است
و من حتي به احتمال مسموم شدن پنجره ها توسط شيشه شور هاي شيميايي جديد هم فكر كرده ام
خميازه ميكشد.....مريض تميزي را ميماند كه برق ميزند
.....
ميدانم خانه پر خواهد شد.....از صداي شاد بچه ها
واز صداي خواهر ها و خواهر زاده ها
و من ميدانم كه دوقلو ها در بسته اتاق من را خواهند گشود
.....و با خنده و ذوق دايي خود را از خواب بيدار ميكنند و البته فرار ميكنند
ميدانم كه بازي باز و بسته كردن در اتاق هم قسمتي از بازيگوشي نوروز آنهاست
مثل روز روشن است كه بعد از ماهي قرمز سفره هفت سين نوبت من است كه حضور پر صداي دوقلو ها رو حس كنم
و بيچاره ماهي قرمز كه اولين بار است دوقلو ميبند....كمي گيج شده!
و من ميدانم كه خانه ديگر خود را به مريضي نخواهد زد
عيد است .... خانه نازش خريدار ندارد.....آن چشمهاي خمار را باز كند بهتر است
بخندد بهتر است...طبيعي تر است
آماده ايد ميخواهم عكس بگيرم
خانه اخمهايش را باز كند .....خوب است .....اين لحظه هم ثبت شد

3/15/04

برف يعني بچگي
برف يعني بازيگوشي
دستاي سرخ و دماغاي يخ كرده
برف يعني آش رشته هاي ننه حاجي
....
ننه حاجي مرده
برف يعني خاطره

3/13/04

ننه حاجي از مجري هاي مردتلويزيون رو ميگرفت
ولي ساعت پنج عصر هرروز با ما برنامه كودك نگاه ميكرد
به عشق يگانه!...نتيجه دردونه اش....كه چون سايه مادر بالا سرش نبود حق داشت لوس و ننر باشد
توي كارتون ها يه شخصيت رو انتخاب ميكرد و ميگفت اين يگانك منه!
از سندباد گرفته تا ....هاچ زنبور عسل
ديدن كارتون با ننه حاجي ذوق زده كه با هر كلوز آپ هاچ و....به هيجان مي اومد و قربون صدقه يگانك اش ميرفت!
.......
يگانه توي انگليس هرچي مبارزه كرد فايده نداشت و سرطان كار خودش رو كرد
كسي به ننه حاجي چيزي نگفت....او هم چيزي نپرسيد
.......
ولي هنوز كارتون نگاه ميكرد...ساكت آروم وغمگين

3/10/04

ديگه حتي نميذاري دستات رو توي دستام بگيرم!
.....ولي خودت ميدوني من توي اين عشق نا كام گناهي نداشتم.......
توي داستان اول كه من يك كشيش معتقد بودم و تو يك راهبه تارك دنيابودي.
من از لحاظ اعتقادي نميتونستم با تو ماجرايي داشته باشم
توي داستان دوم هم كه من يك پيرمرد افسرده بودم و تو پرستار مهرباني بودي كه غذا دهانم مي گذاشتي.
....گفتنش سخته ولي ناتوان تر از اون بودم كه بتونم......
توي داستان بعدي هم كه خودت من رو به دنيا آوردي
.......
اين بار هم كه قراره جفتمون مرد خلق بشيم
راست ميگي دست همديگر رو نگيريم بهتره
.......
برامون حرف در ميارن!

3/7/04

قسمتي از داستان كوتاه دختر ميرزا شفيع و يا .....نوشته اي عجيب به مناسبت روز زن
........
........
دخترميرزا شفيع در گوشش ميگويد كه براي استحمام بايد از اين پله ها پايين برود.
براي اولين بار بعد از ورودش به آن خانه عجيب به دختر نگاه ميكند.دلش ميلرزد شايد تاثير موهاي دختر بود.موهايي سياه و صاف كه راز آميزي چشمهايش را دو صد چندان ميكرد.
از پله ها پايين ميرود .پير مرد در روشنايي تند بالاي پله ها رفتنش را نظاره ميكند و دختر در كنار او ايستاده است.
كورمال كورمال شير آب و يك كاسه سنگين مسي را كه براي ريختن آب بود پيدا كرد
......
در تونلي كه زير بياباني قديمي است او به روي خودش آب ميريزد. خود را زير شن ها و ماسه هايي تصور ميكند كه سالهاست به همان شكل بوده اند و خواهند بود.
به آرامي اشك ميريزد ......آن تونل و آن بيابان داغ كابوس سالهاي اخير زندگي اوهستند.
به سختي سرش را زير شير كوتاه آب ميگيرد .جريان آب با اشكهايش به هم مي آميزند و صداي آب توي سرش باصداي آب در كوچه باغهاي محمدآباد يكي ميشود.
...آرام ميشود...

3/3/04

خرس هاي ماماني از خواب زمستوني بيدار بشيد
و از البرز سرازير بشيد
اين همه انسان براي بلعيده شدن تدارك ديده شده
مگه اون شكم هاي گرسنه كوچولوي شما براي اين همه نعمت قار و قور نميكنند؟
من كه ميدونم شما ها اونجا هستيد
پس چرا خودتون رو پنهان ميكنيد؟
........
تنبلهاي وحشي ميخواهيم امسال عيد رو تو شكمهاي گرم و نرم شما به تفكر در چرخه حيات بپردازيم
ما زيادي زياد شديم....رحم كنيد!
به خاطر اكو سيستم هم كه شده هجوم بياريد

2/26/04

باغچه رو آخر شب كه آب ميدادم خوابم اونقدر سبك ميشد كه نگو
بوي خيسي باغچه اونقدر مستم ميكرد كه نگو
.......
اون پسره كه تو چله تابستون نصفه هاي شب بيخواب شده منم!
رفته تو بالكن و داره ماه رو تماشا ميكنه
به آينده فكر ميكنه يعني به الان من
...... و من به گذشته فكر ميكنم يعني الان اون
.......
بد شد نميخواستم با بچگيم چشم تو چشم بشم

2/22/04

همه چيز قر و قاطي شده
توي يك مهموني قر بابا كرم اومده بود تو كمر من
وسطاي قر بودم كه يادم اومد راه نفس كشيدنم بند اومده
يه بغض كه از بزرگي ميخوره مال فيلي چيزي بايد باشه چند روزه نشسته توي گلوي من
......سايز بغضه براي گلوي من بزرگه......
مثل روز روشنه كه اين بغض بايد مال يه فيل نارنجي تنها باشه
اشك هام رو نميدونم تو چشم كي جمع ميشه؟!
.......
قانون عمل و عكس العمل ميگه اشكاي من جمع ميشه تو چشماي بابا كرم!

2/19/04

.....شرق را آزاد كنيد......
اين خواسته فرمانرواي كوچكي است كه بر ملك دلش حكومت ميكند
و اين دل سالهاست كه كوچكتر ميشود.....آنقدر كوچك كه اين فرمانروا به احساس دلتنگي گرفتار شده
و عنقريب در اقليم كوچكش خفه خواهد شد
دل اين فرمانروا از كوچكي دلخسته روزنامه اي شده بود
ومن هر صبوح اين فرمانرواي دلشكسته رو با اين روزنامه دلخوش ميكردم
......
و شما معشوق كاغذي فرمانرواي بي زبون من رو از او گرفته ايد
اين فرمانروا از وقتي اين خبر را شنيده دل آشوبه بدي گرفته
و كارهايي ميكند كه در شأن يك فرمانروا نيست.
......
ولي يادتان باشد هر چه باشد او يك فرمانرواست
به شما اخطار ميكنم با دلش راه بياييد......

2/16/04

عمو بمونعلي توي مسافرت هاي خارج از كشور معذب ميشد
بارها با خودش فكر كرده بود كاش دختر پاره تنش رو به اون پسره زاغول توي سوئد نداده بود
ولي چاره چيه؟.....دخترش عاشق شده بود
.....
شب اول كه توي خونه دخترش به رختخواب رفت دلش شور عجيبي ميزد
نميدونست جن هاي سوئد هم مثل ايران ميان به خوابش يا نه؟!
چشماش كه گرم شد مثل هميشه جن ها ريختن دورش
شلوغ شد ....فقط مي فهميد كه جن ها از بودنش راضي نيستن
عمو بمونعلي شده بود معضل بزرگ جامعه جن هاي مقيم سوئد!
.....
تقصير عمو بمونعلي نبود كه هركجاي دنيا خوابش ميبرد ميرفت توي عالم جن هاي همون منطقه
اين داماد سوئدي خواب رو از چشم عمو بمونعلي گرفت
.....عمو اگه خوابش ميبرد به جاي هواپيما با جن هاي عصباني برميگشت ايران......

2/12/04

روز پر نوري است
صبر هم اينجاست
صبر را ريشخند ميكنند كه اگر تمام شوي چه؟
صبر آرام است و ميخندد
ميخواهند صبر را برقصانند
صبر ميرقصد .....متين و آرام
رقص زيبايي كه من را هم آرام ميكند
......
هيچ كاسه صبري لبريز نميشود
اين قول را كاسه ها بعد از رقص زيباي صبر به من داده اند
.....
دمشان گرم!

2/6/04

عجيب شده ام
ويك جيرجيرك نميدانم از كجا باخبر شده
كه من عجيب شده ام
خانه اش رو توي يك باغ بزرگ......زن حامله اش .....و بچه هايش را ول كرده و پاي پياده به ديدن من شتافته!
......
شبها توي اتاق تاريك من جير جير ميكند
انگار اينجا چمن باشد.....ماه باشد.....درخت باشد....آب باشد
با همان شور وشوق جير جير ميكند
......
يك جيرجيرك با من عجيب شده است.....!

2/3/04

هار شدن هاي بچگي من هميشه به اسارت توي دستهاي ننه حاجي ختم ميشد
.....سيب پوست ميكند .....قصه ميگفت.....تا آروم بشم
ننه حاجي خيلي زود فهميد كه من قصه جن ها وروح ها و دنيا هاي ناشناخته رو به قصه كربلا ترجيح ميدم
مخصوصا قصه صغري خانوم رو كه غشي بود
......
توي حياط خونه قلهك بودم كه صغري خانوم اومد خونه ما
پشت درخت گردو قايم شدم.....قصه نبود....راست بود
صغري غش كرد!
بيشتر از اينكه بترسم گيج شده بودم
پشت درخت گردو دنيا ها رو مي شمردم:
دنياي جن ها....دنياي خواب ....دنياي تو فضا.....دنياي مرگ.....دنياي غش!
.......
دنياي غش به نظرم بي شيله پيله تر از بقيه باشه!

1/28/04

تيمسار سالها پيش اين نامه را مچاله توي يك خاكريز پيدا كرد:
....
اينجايي كه من هستم تو نيستي
به من ياد داده اند كه نترسم.....كه وقتي تير خوردم چگونه مبارزه كنم
به من گفته اند كه يك سرباز بي رحم باشم
به من گفته اند خشك و رسمي باشم و دستورات را بي چون و چرا اطاعت كنم
اينجا به من راز و رمز قوي بودن را آموزش ميدهند
.....اينجايي كه من هستم دنيا واقعي تر است

......
فقط خدا كند وقتي برميگردم تو من را بشناسي

1/23/04

نگران نباش
چرا ياد نميگيري؟ .....نگران قيد حالت است از نگريستن
پس چشمهايت را ببند.....سرت را بالا بگير و آسمان را به ياد بياور
در آن آبي كه ميگويند خدايي در آن زندگي ميكند همه چيز هست
از اتفاق .....تا اميد
آن پيرزن مهربان هم كه كنار خدا پر حرفي ميكند مادر بزرگ من است
....براي خدا هم از قسمت حرف ميزند!!!!!!
.....
.....
حالا چشمهايت را باز كن

1/18/04

همه از رفتن سايه نوشتن
...ولي من نتونستم و نخواستم....!
ولي چون دوقلو ها رو دوست داره اين نوشته رو تقديم ميكنم بهش
سايه اگه حتي ديگه دوقلو ها هم تو وبلاگ من شاد نيستن تقصيره توست!
تقصير تو و رفتنت!
.......
معلمشون ميگه اين دوقلو ها شيطون هستن
خواهرم ميگه ولي شما حق نداشتيد گوش اون رو بكشيد
.....
برادرش همه چيز رو با آب و تاب تعريف ميكنه
و اون يكي ساكت فقط گوش ميده
.....دنيا اون رو تنبيه كرده
يه دنياي بزرگتر با يه آدم بزرگتر از شيطنت اون انتقام گرفته
...... چون توي صف حرف زده!
.......
چونه اش رو بلند ميكنم.....به اين اميد كه بغضش بتركه و همه چيز رو فراموش كنه
ولي توي صورتم همون خنده بازيگوشانه هميشگي رو تحويل ميده
.......
...... با چشمهايي كه خيس تر و گرفته تر از هميشه هستن

1/14/04

از بريده جرايد خوانده ام كه قلب در سمت چپ است چون در سمت چپ بدن يون هاي كلسيم بيشتر است
.....
شما را نميدانم ولي من قلب گدا دوست ندارم
قلبي كه يون هاي كلسيم را گدايي ميكند
....قلبي كه به جاي احساس ...به جاي عشق ورزيدن
به جاي شعر ....و به جاي شعور
افتاده است دنبال يون هاي كلسيم !
.....
من يقين دارم قلب عاشق هاي بزرگ دنيا سمت راست بدنشان است
.....
قلب هايي كه به چشمك يون هاي كلسيم بي اعتنا ميمانند
.......تا روزي كه مي ايستند!

1/11/04

روز برفي هفت سال پيش است من اميد دارم
به او ميگويم :ميخوام حرفاي اميدوار كننده بزنم اگر بشه حتي به چاخان!
.....ميخندد ....من هم!
......
هشت سال پيش است پر از شعف وخوشي هستم
توي سالن بسكتبال دانشگاه ميون دوستان ديوانه تر از خودم اونقدر فرياد ميزنم و روي بشكه ميكوبم كه صدايم ميگيرد
خفه هم بشوم مهم نيست....مهم همراهي با يك سر خوشي ديوانه واراست!
دود آتيشي كه آخر بازي توي بشكه با چوب هاي درختان روشن كرديم همه رو به سرفه انداخته
....خفه هم بشوند مهم نيست...مهم اينه كه تيم ما باخت
.....
امروز است....برفي هم نيست.....ولي به سرم زده حرفاي اميدوار كننده بزنم
اگر بشه حتي حتي به چاخان!...اگر لازم باشه آتيش هم به پا ميكنم

1/6/04

يكي بود يكي نبود
.....
(همون اول سر اينكه كي باشه كي نباشه دعوا شد....آخرش قرار شد دهقون و دختر ميرزا شفيع باشند و بيگانه و تيمسار نباشند!)
اول داستان عوض شد
.....
دوتا بود دوتا نبود
غير از خدا هيچكس نبود
(باز دعوا شد. تيمسار ميگه همه بايد نباشند.....ميگه وگرنه داستان پارادوكسيكال ميشه )
اول داستان عوض شد
.....
چهار تا نبود چهار تا نبود
غير از خدا هيچكس نبود

.....
كاغذ و قلم رو جمع كنيد.....بازيگرها از روي صحنه بيان پايين
دوربين ها رو خاموش كنيد.....چراغها رو خاموش كنيد....درها رو ببنديد....خونسرد باشيد...شلوغ نكنيد
كسي چيزي جا نذاره....ديگه بر نميگرديم......
......
صفحه اول نوشته هيچكس نبود!

1/3/04

خيام رو خيلي ها باور نميكنن
اما من در انتهاي يك آب انبار قديمي كوزه اي را ديدم كه زماني آدم سر شناسي بوده
......حدود هزار پله را كه از آب انبار قديمي پايين بروي كنار پله ها دست چپ چند كوزه نگاهت ميكنند
شايد تو او را نشناسي ولي اگر مثل من بدوني ثروت مردي وقف كودكاني شده كه در راه اين آب انبار كوزه اشان ميشكسته حتما او را به خاطر خواهي آورد
......
حتي اگر ديگر نه آبي در آب انبار باشد.....
....و نه كودك بازيگوشي در آرزوي كوزه
...ميبيني حداقل يك نفر هست كه كوزه شده است
.......
....يك آدم مهربان و البته كمي قديمي!

12/30/03

يك لرزه زمين و آسمون رو آوار كرد روي سرش
و يك پس لرزه كمي از اين آوار رو جابجا....
تاكمي نفس كشيدنش عادي بشه
......اونقدر عادي كه داره به آخرين وسوسه هاش فكر ميكنه
....مثل مسيح كه همين ديشب به تولدش فكر كرده بود
......
از اون همه فرياد بيحاصل كه براي كمك كشيده بود خسته شده بود
....و از اين وضع رقت انگيز خودش خجالت ميكشيد
به خودش دلداري ميداد كه شباهت هايي با مسيح روي صليب پيدا كرده
هرچند كه زير اين آوار به زمين دوخته شده است
.....
و مثل مسيح به آخرين وسوسه خيلي فكر ميكند
.....
اگر اين همه تنها نبود شايد نجات پيدا ميكرد......
پيدايش كردند!.....تنها و .....بي جان!

12/26/03

چند نازنين ديگردر خواب آرام هفت سالگي اش بايد آوار را روي تن كوچكش به خاك ببرد؟
چند فاجعه ديگر بايد ما را تكان دهد؟
چند بار ديگه طبيعت بايد خفتمان دهد؟
ايراني گري مان چند بار ديگر با يك زلزله 6 ريشتري در كنار ارگ پر شكوه بايد تحقير شود؟
......
نازنين شايد در جسمي ديگر به اين دنيا بازگردد
برايش دعا ميكنم .......
شايد يك چشم بادامي و يك ژن ژاپني كمكش كند
برايش دعا ميكنم .......
برايش دعا ميكنم كه ديگر در ايران به دنيا نيايد
.....
.....جاي خوبي نيست
......

12/24/03

اين خود گويي هاي بلند پدر بزرگ كه شايد از سنگيني گوش هايش بود و شايد از آلزايمر و شايد از تنهايي روز هاي آخر عمر.....هرچه نداشت يك حسن بزرگ داشت كه من دانستم روح يك شاطر به اتاق پدر بزرگ من رفت و آمد دارد
......
او با شاطر خاطرات گذشته را و جواني را مرور مي كرد
و من تقريبا مطمئن هستم كه پدر بزرگ من عاشق دختري بوده به جمال ماه
....
ومن تقريبا مطمئن هستم كه دختر عاشق جوانك شاطري بوده
.....ومثل همه پايان هاي ديگر دختر با شاطري وصلت كرده كه چندان هم عاشق نبوده!.....
.....
ومن مانده ام كه اين عشق چه قدرت عجيبي دارد
قدرتي كه نه پيري ميشناسد.....نه پايان ميشناسد و نه ....آلزايمر!

12/21/03

شب يلداست.....
......بايد حواسم رو جمع كنم تا از بزرگتر ها چيز ياد بگيرم
......ديگه نه ننه حاجي مونده نه مامان بزرگ نه باباحاجي نه بابا بزرگ.....
عيب نداره يه كاريش ميكنم.....اگه آدميزاد نبودم اين حرفا هم نبود
ميشدم يه توله ببر كه تا شكار رو ياد ميگيره خونواده رو ترك ميكنه
ميشدم يه جوجه عقاب كه پرواز رو ياد ميگيره و لونه رو ترك ميكنه
.....
اين آدميزادي همش درد سره
همش گرفتاريه.....هندونه بخر...آجيل بخر......
.....
اين آدميزادي همش خاطره است

12/17/03

من برخلاف اغلب مردم هيچ پري كوچك غمگيني را نمي شناسم!
اما پيرزن چروكيده اي را مي شناسم كه در يوسف آباد بساط دارد
.....
سرما صورت پير او را سرخ نمي كند
(بارها با خودم فكر كرده ام فقط صورت هاي جوان سرخ ميشوند....البته هنوز اين نظريه را اثبات نكرده ام)
.....
در بساطش فقط ليف حمام دارد
و ترحم را با خشمي ترسناك پاسخ ميدهد
...فقط اجازه داري ليف بخري......
......
من بيشتر از دو ليف احتياج ندارم ولي شما......!
وقتي بي تفاوت از كنار او عبور ميكنيد!
فكر ميكنم.......
.......يا اهل ليف و صابون نيستيد
.....يا پيرزن كوچك غمگين را نديده ايد!.....

12/13/03

سه چهار سالي ميشه زندگي سر شوخي رو با من باز كرده
راستش پشيمونم كه گذاشتم روش به روم باز بشه
وقت شناس نيست.....حاليش نيست كه من با خيلي ها رودر بايستي دارم
هزار بار بهش گفتم من ميدونم تو چلي بقيه كه نميدونن!
....
تازگي ها ديگه شورش رو درآورده
ديگه حتي اگه يه روز ناغافل يه شهاب سنگ هم بخوره توي سرم تعجب نميكنم
....
هي ميخوام به لوس بازي هاش نخندم ....نميشه!

12/10/03

ماه هاي اول با كسي صحبت نكرد
چي بايد ميگفت؟!...كه ماه هاست نيمه هاي شب با نوازش مهربان يك غريبه نامريي كه با موهاش بازي ميكنه از خواب بيدار ميشه؟!!!...
شما بوديد بهش نمي خنديديد؟
.....
بعد از چند ماه بي خوابي دل رو به دريا زد و با يكي از دوستانش موضوع رو در ميان گذاشت
به يك متخصص احضار ارواح معرفيش كرد
...ولي فايده نداشت.....
رفت پيش يه روانپزشك....ماه ها تحت درمان بود
و در آخر با يك قرص خواب آورمخصوص ازدست مزاحم نيمه هاي شب نجات پيدا كرد
.........
چند ماهي است كه دلش براي غريبه نامريي و دستهاي مهربانش تنگ شده
....ولي افسوس.......
.....كاش دستهاي نامريي بلد نبودند قهر كنند.....
هنوز هم نيمه هاي شب بي خواب ميشود ولي نه از نوازش دست هاي غريبه ونامريي......
.....كاش نترسيده بود!

12/7/03

حيف كه با ما مشورت نميكنن!.....
اگر به دهقون بود صداي شلپ شلپ رو ميذاشت براي گريه
..چيه ميگن يارو هاي هاي گريه كرد ......(دل آدم ميگيره)..
.....
اگر به بيگانه بود صداي چك چك رو ميذاشت جاي تيك تاك كه هم موذي تره و هم وقتي زمان تند ميگذره صداي لحظه ها مثل صداي بارون ميشه
.....
اگر به تيمسار بود صداي سكوت رو بيشتر ميكرد.
البته بيشتر اينجا يعني بلندتر!
.......
اگر به دوقلو ها بود كه اين همه صداي هيحان انگيز تو دنيا وجود داره
از پيتكو پيتكو بگير تا هو هو چي چي
......ميشه دنيا رو كر كرد
فقط بايد پشتكار داشت و همينجور يه بند اين صدا ها رو تكرار كرد!

12/5/03

يك روز صداي بارون هست يك روز نيست
يك روز جواني هست يك روز نيست
يك روز توي دلت شادي هست يك روز نيست
............غم هست يك روز نيست
......
يك روز ترس ازدست دادن هست......
(شعرم رو خراب كردي ترس لعنتي)
.....
ترس تو خداي معرفتي...هميشه هستي.....تو مرخصي نميري؟
شعر من به درگ مرخصي هاي خودت حروم ميشه!

12/3/03

تب كرده ام و نفس هايم داغ شده است
بيشتر از هميشه در تب درونگرا ميشوم
.....
شايد اين گرماي درون , من را به درونم علاقه مند كرده است
لحظه به لحظه تبم اوج ميگيرد
و من در هذيان هاي خودم از تب خفيفي مثل تب عشق شروع ميكنم تا.....
.......
......تا الان كه براي هر آتشي هيزم مناسبي شده ام
تب خوبي است جاي همه شما خاليست!

11/29/03

در يك فيلم آپارات من دنبال چند تا جوجه مي دوم
در اين فيلم من يك ساله هستم
شايد من آخرين كودك يك ساله اي بودم كه در يك فيلم آپارات دنبال جوجه ها ميدويد
از روزي كه اين فيلم رو به ويدئو تبديل كردند
.....همه نوستالژي دنبال جوجه ها دويدن از بين رفت
.....
اگر ميدونستم روزي قرار است من وجوجه ها سر ازويدئو در بياوريم
هيچوقت اونجوري دل به كار نميدادم

11/26/03

اين روزها هيچ خبري نيست.....
اگر عمو بمونعلي بود ميگفتم كه ماجراي دزديده شدن هاي شبانه اش رو تعريف كنه
جن ها عمو بمونعلي رو شبها با خودشون ميبردن عروسي خوداشون
حتي جن ها قرار بوده يه دختر از خوداشون براش نامزد كنن
عمو بمونعلي دروغگو نبود!....
هميشه آخر حرفاش هم ميگفت اينايي رو كه گفتم نبايد ميگفتم
امشب جن ها تلافي اش رو سرم در ميارن!
......
هرچي قسم بلدم ميخورم كه داستان رو براي كسي تعريف نميكنم
ولي عمو بمونعلي فرداش مي اومد ميگفت:
جنا گفتن نامزد بي نامزد!

11/24/03

از اون كلاغ هاي بدهكاري بود .....كه حرف رو عوض ميكنن
كه چك هاشون بر ميگرده......كه خيلي مفلوكن
از اون كلاغ هاي سياهي كه دل آدم براشون نميسوزه
.......
از همون كلاغ هايي كه وسط حرف زدن يه دفعه سكوت ميكنن
خشكت ميزنه....بهت ميگه همه عمر آرزو داشته عقاب باشه
بالهاش رو باز كنه و با آسمون يكي بشه
كه اينجوري مسخره بال بال نزنه
كه مثل عقاب با وقار باشه......
.....
از همون كلاغ هايي كه سرشون رو بلند نمي كنن تا تو اشكشون رو نبيني

11/21/03

نميدونم اين ژن از كجا تو نسل دختر هاي باباحاجي خدا بيامرزافتاد
عمه عشرت كه جوونمرگ شد دوتا دختر داشت...ثريا وسيما
ننه حاجي دو تا دختر رو بزرگ كرد
ثريا بيست سالگي رو نديد ولي سيما تا بيست و شش سالگي مبارزه كرد
سيما كه رفت يگانه هنوز پنج سالش بود
همبازي ما بود.....روزي كه گفتن اون هم سرطان داره يه روز مثل همه روزهاي ديگه بود
كيلومتر ها دور تر از ايران يگانه ميخواست زنده بمونه
وما ميشنيديم كه داره مبارزه ميكنه......شيمي درماني و.....
يگانه هم بيست سالگي رو نديد
......
از نسل دختر هاي بابا حاجي كسي باقي نمونده
و مرگ چند سالي ميشه شكار هاي خودش رو از دختران زيباي بابا حاجي متوقف كرده.
..........دختراني كه اسمهاي زيبا وبا مسمايي داشتن!........

11/17/03

نفس آخر
تقصيره هيچكس نيست كه من نميتونم نفس بكشم
اگه خودت رو مقصر بدوني نه من نه تو
شد نفس بكشم ميكشم اگر هم نشد فداي سرت
......
داري گريه ميكني؟!
......
گريه نكن كشيدم.....اينا هاش
من خسته ام خودت رنگش كن...اشكات رو هم پاك كن

11/15/03

تيمسار وقتي ميخواست شناسنامه دخترش رو بگيره يادش ميره كه اسم دخترش چي بود
نه كه دوستش نداشته باشه......نه كه از به دنيا اومدنش هيجان نداشته باشه
ولي هر تولدي تيمسار رو از خواب و خوراك مينداخت
اين تولد رو كه خودش مرتكب شده بود.....ديگه بدتر
تنها اسم توي ذهنش گلنار بود
گلنار اسم خر بابا حاجي بود
(اين موضوع رو كسي نمي دونه)
.......
زود قضاوت نكنيد.... باباحاجي واقعا گلنار رو دوست داشت

11/12/03

ديروز آه كشيدم
شايد باورت نشه ولي عذاب كشيدم
ميدونستم خوشحال ميشي وقتي ببيني درد ميكشم
نقاشي بدي نشد
...... براي اينكه حرصت رو در بيارم
عذاب رو يه رنگ صورتي شاد زدم
درد رو يه نارنجي پر رنگ زدم تا از خنده روده بر بشي
.......
آه رو رنگ نزدم !....تا همينجور بلاتكليف وسط نقاشي باقي بمونه

11/10/03

تيمسار آخرين باري كه آرزو كرد يادش نيست
بيگانه از آرزو هاش پشيمون ميشه
.....همه ميگن شايد اون چيز هايي كه بيگانه ميخواد آرزو نباشه
دهقون ميگه دختر ميرزا شفيع فقط يه آرزوي قديميه
دختر ميرزا شفيع از باختن ميترسه ....هيچوقت آرزو نميكنه
.......
دوقلو هاي خواهرم بلدند آرزو هاي كوچيكشون رو موقع خواب از روي تخت دو طبقه اشون با هم پچ پچ كنند
.......
كي گفته آرزوهاي كوچيك آرزو نيستن!؟

11/7/03

از كتاب خداحافظ گري كوپر
.......
-نميدونستم زندگي اينقدر برات مهمه
-نه ،زندگي برام مهم نيست .ولي دوست دارم بدونم كجا ميرم.اما هنوز كسي از مردن چيزي نمي دونه.مثل سرطان .هنوز درست سر از كارش در نياوردن .اينه كه بهتره صبر كنم
.......
جس سعي ميكرد جلوي خنده اش را بگيرد

11/4/03

دارم خاموش ميشم......امشب اصلا خوش نگذشت
نه درياش دريا بود.....نه ساحلش ساحل
كنده ها هم كه خيس بودن
فردا شب باز روي يه كنده ديگه به دنيا ميام
خدا كنه فردا شب بزن و برقص راه بندازن
دلم پكيد بس كه غمگين خيره شدند به شعله هام!
.....دارم خاموش ميشم.......شب به خير دريا
.......
گر گرفتم.....زبانه هام دارن ميرسن به آسمون
كي رو من نفت ريخت؟!......خدايا من امشب خسته تر از اين حرفام اين سرخپوستا رو از كجا خبر كردي؟!!!!!

10/31/03

اگر اين نوشته گنگه به خاطره اينه كه پايان يه داستان بلنده......هميشه پايان داستان ها به تنهايي گنگ ميشن
اين پايان گنگ رو تقديم ميكنم به عطاي عزيز
قبل از برگشتنم براي آخرين بار ميروم به مقبره خانوادگي ....يك بعد از ظهر جمعه......
هنوز پاييز تموم نشده بود ولي برف مي باريد.
كليد مقبره رو ندارم از لاي پنجره شكسته مقبره به قبر عمو بمونعلي نگاه ميكنم .
شايد اگر توي ايوون مقبره خاكش كرده بودند بهتر بود .
تصورعمو كنار درخت بيدي كه خودش رو روي ايوون مقبره خم كرده و علف هاي هرزي كه با سماجت از موزاييك هاي اونجا بيرون زدند كار سختي نيست
براي عمو يكي شدن با اين طبيعت از هر كاري راحت تره......
اگر عمو الان رير اين برف بود توي صداي آروم نشستن برف روي تن خسته اش خواب بيدار شدن ميديد و سنگيني برف خوابش رو عميق تر ميكرد .

10/28/03

به همون دليل مسخره كه من هر چي رو گم ميكنم توي يخچال دنبال اون ميگردم
به همون دليل مسخره........هر وقت من رو گم كردي زير تموم تخته سنگها رو با دقت بگرد
لاي تموم بوته هاي شاليزار ميرزا شفيع رو زير و رو كن
.....اونجوري با خشونت نه!..... شايد بوته شده باشم
به همون دليل مسخره اگر پيدام نكردي صداي آواز گنجشكها رو با دقت گوش كن
شايد يه گنجشك شده باشم
صداي زوزه سگها رو كه از بيابون هاي اطراف ممد آباد مياد دست كم نگير
شايد...........شايد.........سخته بگم شايد سگ شده باشم!
........
مثل الان كه سگ شدم......مثل الان كه ميخوام پاچه بگيرم!

10/25/03

با تيمسار وقتي رسيديم بالاي سرش همه چي تموم شده بود
تيمسار گفت خيلي آسون خودش رو پرت كرد پايين!
.....خيلي آسون........
ميگم شايد پرت شده باشه
تيمسار ميگه ارزش كار كسي رو پايين نيار
از اين همه بالا و پايين رفتن خسته شده بود
........
آسانسور خونه امون راحت شد.....خودش رو پرت كرد پايين
!

10/22/03

دروغ بزرگ ....مثل آبي آسمون كه آبي نيست
دروغ بزرگ....مثل آبي دريا كه آبي نيست
دروغ بزرگ....مثل قسم هاي كوچك بچگي
دروغ بزرگ.....مثل معصوميت از دست رفته
دروغ بزرگ .....مثل وقتي نميداني حقيقت چيست
دروغ بزرگ ....مثل فرشته هايي كه هيچوقت به داد من نرسيدند
.......ومثل شيطاني كه هميشه بود......

10/18/03

قرار به رفتن باشه من هزار ساله كه از اين قصه رفتم
قرار به نگفتن باشه كه من هزار ساله براي دل تو چيزي نميگم
قرار به فراموش كردن باشه كه من فراموشي رو بهت ياد دادم
قرار هامون رو با هم گذاشتيم....يادت نيست؟!
من زير قرارمون نزدم.......ولي قرار هم نميگيرم
......
بيقرار بودن .....بي قرار بودن......بي قرار بودن
بي قرار................................................................بودن
بي .......................................قرار........................ بودن

10/14/03

ذره شده بودم......يه ذره تو فرودگاه هوس ميكنه بره تو هوا
.......من تو صف ذره ها منتظر چي هستم؟
جعفر پناهي هم بغل من وايساده....اونم يه ذره شده
شونصد تا ذره بين دارن نگاهم ميكنن
چشمام رو ميبندم......الان اگر چشمام رو باز كنم تو هوام.....خسته شدم اين پايين هيچي معلوم نيست
اوني كه ميگن خيلي بزرگه خيلي عظيمه بالاخره اومد
....يه ذره بود قسم ميخورم.....من تقريبا نديدمش
ذره ذره اززمين بلند ميشم......ذره بودن به آدم حس خوب پرواز رو ميده!

10/12/03

يه سفر دو سه روزه......تو بگو ممدآباد
زيستن در كنار يه جماعت شلوغ پلوغ.....تو اسمش رو بذار استراحت
روزهاي بي خبري و سرخوشي.......تو بگو آدماي الكي خوش
برگشتن توي يه بقالي نه چندان شيك.....تو بگو سوپر ماركت
يه عكس مهربون روي روزنامه ايران.....تو بگو شيرين عبادي
يه خوشحالي بزرگ يه خبر باور نكردني......تو بگو خوابم يا بيدار؟
تو بگو چيكار كنم كه تبريكم به گوش همه برسه؟

10/8/03

علم خيلي پيشرفت كرده.....چندين سال از امروز گذشته
توي مطب دكتر نشستم.....ميگم آب دهنم رو نميتونم قورت بدم
ميگه بايد عمل بشي.....به هوش كه ميام سرم رو از تنم جدا كرده
علم پيشرفت كرده
به دكتر ميگم اينجوري بدون سر زشت نيست؟
ميگه حرف مردم رو ول كن...آب دهنت رو كه قورت ميدي چه حسي داري؟
.......
درسته بي سر و سامون شدم ولي آب دهنم رو ميتونم قورت بدم
........
از اون بهتر اينه كه ديگه كسي سر به سرم نميتونه بذاره!
الان دكتر ها دارن مشورت ميكنن ببينن سر به هواييم رو ميتوونن كاري كنن يا نه....علم خيلي پيشرفت كرده

10/5/03

توي تاريكي مطلق يه نارنجي بزرگ ميدرخشيد
اين موقع شب...بعد از يه فرار نفس گيراز زندان حوصله نوازش يه فيل نارنجي گنده رو نداشت!
.....
صداي گريه فيل دلشكسته سكوت اون شب دلگير رو پر كرده بود
......
دزد وقتي به عادت هرشب به خونه مرد زنداني برگشت.....
......اون چه رو كه ميديد نميتونست باور كنه
........
باوركردني هم نبود!!!!

10/1/03

وقتي رسيد هزار تا پاكت نامه جلوي در خونه منتظرش بودن!
كدوم آدم خري به يه زنداني حبس ابد اين همه نامه نوشته بود؟
........
اداره آب
اداره برق
مخابرات
شوراي شهر
آقا دزده
انجمن حمايت از كودكان بي سرپرست
اداره جنگلباني
باغ وحش
دزد قبلي همه چي رو برده ....نامرد
اداره ثبت اسناد
(من يه ماه اينجا خوابيدم ديگه كم كم همسايه ها شك كردن)
اداره ثبت اسناد
ماده 147
اگه تا فردا نياييد دادگاه اين خونه مال دولت ميشه!
آقاي صابخونه من يه دزدم ولي اينجا ديگه آرامش ندارم
خدافظ

9/27/03

اين سر سبز با لاخره زبون سرخ رو به باد خواهد داد
ببين كي گفتم اين نشون اينم خط
اگه آخرش اون فكراي عجيب و غريب يه روز از زبونت در نرفت
تا ديروز فقط فكرش رو ميكردي
امروز ديدم داري زمزمه ميكني
فردا ميترسم نتوني جلوي زبونت رو بگيري
......
فكر كنم آخرش بازم ننه حاجي مجبور شه فلفل دهنم كنه!
هر جور فكر ميكنم ميبينم حق داره
!

9/24/03

بي حس شدم.....اين بازي سالهاست كه بي نتيجه بوده
.....تمومش كن.....
بيست ساله كه هر شب داري اين بازي رو تكرار ميكني
اين همه وقت و انرژي براي يه بازي بي نتيجه
از هشت نه سالگي داري تلاش ميكني اون لحظه جادويي بين خواب وبيداري رو تجربه كني
و هميشه شكست خوردي
يعني خوابت برده
تازگي ها تا اون لحظه بي حس شدن رو بيدار موندي
ولي لحظه رفتن.....لحظه تموم شدن....اون چيز ديگه است..... لحظه رد شدن از مرز بيداري.......لحظه عبور
...دست نيافتني.....رازآميز

......

9/21/03

از نامه نگاري هاي پارسال دهقون و تيمسار:
......
سلام تيمسار
میخواستم بگم:
مهم نيست که که هممون ميميريم
مهم نيست که وقتی ته خط رو ميدونی فرقی نميکنه چی پيش مياد
مهم همون سوزيه که امروز صبح از لای پنجره خورد به صورت من
...دلم لرزيد...خيلی حال میده آدم دلش بلرزه ...خيلی حال ميده آدم وقتی دلش داره ميلرزه بیدار شه...وقتی داره بيدار ميشه یادش بياد که پاييز داره مياد...
تو رو خدا اين چيزا رو بفهم...
.......

9/18/03

بيا بشين اينجا(مياد مي شينه اينجا)
به حرفام با دقت گوش بده(با دقت گوش ميده)
.....
فهميدي چي ميگم(با علامت سر نشون ميده كه نفهميده)
.....
ما الان داريم وقت تلف ميكنيم(با من موافقه)
وقتاي تلف شده وقتي تلف ميشن كجا ميرن(فهميده كه زدم به جاده خاكي)
ادم هاي معمولي هم وقتي ميميرن مثل همون وقتاي تلف شده ميمونن(داره عصباني ميشه)
......
بذار يه جور ديگه توضيح بدم.....
پا ميشه ميره......خيلي فوضول بود!!!!!!!!ميخواست راز كائنات رو از زير زبونم بكشه فكر كرده بود با هالو طرفه!!!!

9/15/03

اين شبهاي طولاني رو كه داره طولاني تر هم ميشه بايد يه جوري سر كرد
تيمسار باز پيشنهاد قايموشك بازي ميده
....بازي مورد علاقه اشه!.......
دختر ميرزا شفيع باز ميره چشم ميذاره
بيگانه باز گم ميشه ....خنگه...خره!...هرچي هم بهش بگي گم شدن با قايم شدن فرق داره بازم ميره گم ميشه
دهقون باز دل تو دلش نيست كه دختر ميرزا شفيع اول اون رو پيدا كنه
......
باز دختر ميرزا شفيع ميشمره...10...9...8......
يك رو كه ميگه قلب همه ميريزه حتي قلب خودش!
آخه تيمسار اينم شد بازي!

9/11/03

منتظر ميمونه كه تقي به توقي بخوره
روي سطح آب شنا ميكنه به اين اميد كه يه روز صيد بشه
خودش رو همرنگ اطرافش نكرده تا شكارچي ها براي شكارش به زحمت نيافتند
از اينكه هر آن ممكنه توي يه دام راست راستكي كله ملق بشه دلش غنج ميره
.......
آخرين باري كه ديدمش يه شكارچي ماهر از آب گرفته بودش و يه لنگه پا آويزونش كرده بودوسط جنگل......از دور با خوشحالي برام دست تكون ميداد
.......
سرنوشتش مهم نيست ...يا ميخورنش .....يا ميبرنش باغ وحش
.......
اسمش هم مهم نيست.... صيد...شكار.....ديوونه....عاشق
فقط خدا كنه گير هركي افتاده قدرش رو بدونه

9/8/03

پاييز كه رسيد درخت گردو آخرين درختي بود كه خوابش برد.چند بار به عمو گفتم كه اونا مرده اند ولي عمو ميگفت كه اونا به خواب رفته اند.
اولين پاييزي كه هم بازي هاي توي باغچه لخت و عور وسط حياط خوابشون برد خيلي سخت گذشت .
دلم براشون تنگ ميشد ولي ديگه باهاشون حرف نمي زدم قهر كرده بودم .يك شب برفي گريه ام گرفت. از اتاقم به تراس رفتم.
منظره درختهاي خم شده زير برف و باغچه اي كه زير برف ناپديد شده بود به دلم چنگ ميزد.
هزار بار عمو بمونعلي رو لعنت كردم كه به من گفت كه اينا زنده هستند.
.......
اون شب صداي آروم نشستن برف روي تنه درخت گردو به جاي صداي نفس كشيدن باغچه گوشم رو پر كرده بود

9/5/03

من همه كارهام معموليه!
خيلي وقت بود ميخواستم يه كار خاص انجام بدم
امروز موفق شدم .....حالا ديگه ميتونم يه نفس راحت بكشم
امروز كوتاهترين داستان دنيا رو نوشتم
داستانم اينجوري شروع ميشه كه........
.........
!داستانم اينقدر كوتاهه كه هيچوقت شروع نميشه

9/2/03

از چند شب پيش دوباره خواب ديدنم شروع شده
واضح....روشن.....عجيب!
عجيب چون هيچ كدوم از اين آدمايي كه تو خواب ميبينم رو نميشناسم
توي خواب با همه اشون ميگم...مي خندم
حتي با يكيشون كه آدم محترمي به نظر ميرسيد شوخي هاي كلامي بدي كردم!
اونم خنديد......
وقتي داشت ميخنديد ميخواستم بزنم رو شونه اش و بهش بگم كه نمي شناسمش .ولي ترسيدم
يكي ديگه اشون برام خيلي درد و دل كرد بعدش هم سرش رو گذاشت رو شونه هام وهاي هاي گريه كرد
وسط گريه هاش خواستم بگم نمي شناسمش
..........ديدم فرقي نمي كنه.........

8/29/03

ميخوام بدوني كه هيچي تو چشماي من پيدا نميكني
ميخوام بدوني جز يه مردمك سياه توي يه سفيدي بيروح چيزي پيدا نميكني
ميخوام بدوني اين چشمها وظيفه اشون نگاه كردنه نه حرف زدن!
اگه ميخواي بفهمي من چي ميگم به حرفام گوش بده و چشمام رو راحت بذار
.........
(چشماي صاب مرده چيه خودتون رو باختين
نترسين بابا ....هيچي لو نميره
)
.........
خيالتون راحت شد؟!
همه چي لو رفت.....همه زحمتاي اين زبون دغلباز هدر رفت!
چشماي زبون بسته آخه چرا اينقدر خريد؟!كي ميخواهيد ياد بگيريد دروغ بگيد
از اين زبون ياد بگيريد!

8/25/03

چشمهاش رو باز ميكنه .....توي رختخواب غلت ميزنه
اگه اتفاق خاصي نيافتاده باشه امروز بايد هفت سالگيش از حافظه اش پاك شه
همونروزي كه رفت نشست تو حياط
با اون درخت گردوي تو حياط حرف زد
بعدش رفت خاك باغچه رو زير و رو كرد تا ببينه چه بلايي سر جسد جوجه مرده اش اومده........
.......بعدش رفت اون آرميچر رو از توي دل و روده ماشين بازيش در آورد
بعدش دو باره با درخت گردو كه تازگي ها هر چي دمپايي بهش ميزد گردو هاش رو ول نميكرد حرف زد
...........اگه مامانش صداش نميزد كه بره ناهار بخوره شايد با درخت گردو دعواش ميشد.......
همونروزي كه وقتي برگشت تو حياط درخت گردو توي ظهر گرم شهريورخوابش برده بود.....ولي اون خوابش نمي اومد........
..............
پاك شد!

8/21/03

من ديروز اومده بودم كافي شاپ شما
اونجا نشسته بودم ....زير اون نقاشي زشت كه رنگهاش هم خيلي تو ذوق ميزنن
ديروز يه خانمي با من بود كه از اين نقاشي خوشش اومده بود
من بهش گفتم فقط بيماراي روحي اينجور نقاشي ها رو دوست دارن
.........
قبول دارم كه حرف خوبي نزدم......
.........
اون من رو ترك كرد ...و....من موندم و حرفهاي زيادي كه ديگه به درد نخور شده بودن
راستش ديروز حرفام رو گذاشتم زير اون نقاشي و زدم بيرون
........
حالا هم پشيمونم و اومدم هم پول ميز رو حساب كنم و هم اگه بشه حرفام رو پس بگيرم!.....لازمشون دارم!

8/18/03

ببين اين منم خودخواه ترين آدمي كه تو زندگيم ديدم
اينهايي كه تو نمي بيني هزار تا خيال و آرزوي دور ودرازه كه بافتمشون براي روز مبادا
اين جاهاي خالي هم كه مي بيني شانس هاي زندگي من هستن.....ميبيني چقدر جاشون خاليه!
اينا هم كه هي برق ميزنن نمي دونم چي هستن...براي خودم هم سوال بر انگيزن!
اين قسمت وجودم رو خيلي دوست دارم.....اون گوشه است مي بينيش؟
خيلي بي ادعا و سر به زير داره كارش رو مي كنه
قسمت مربوط به تنظيم قند خونمه
.......
فقط اين قسمته كه كار خودش رو خوب بلده

8/15/03

ديروز مي گفت ميخواد بره تو پنجاه هزار تا كبوتر سفيد گم بشه
از اون كبوتر ها كه تشخيص يه كبوتر از توي پنجاه هزار تا امكان نداشته باشه
مي گفت حتي تو هم نمي توني پيدام كني
منم گفتم بهتر!
.......
-ميشم يه پرنده مهاجر
-تو دلت براي اينجا تنگ ميشه
-اگه ميدونستي دلم چقدر پرواز دسته جمعي رو دوست داره
-اون لحظه كه همشون پرواز رو شروع ميكنن
-آره....آره....صداي پروازشون.....
-هميشه يه چند تايي جا ميمونن
-تو دروغ ميگي
-نه به خدا تا حالا هزار بار با چشماي خودم ديدم
-امكان نداره توي پنجاه هزار تا كبوتري جا بمونه مگر اينكه......
-بال هيچكدومشون نشكسته
-پس حتما ترسيدن
-موندن شجاعت بيشتري ميخواد
-پس حتما........
......
ميخواد بگه ديوونه ها جا ميمونن
ميخوام بگم اون كبوتر ديوونه اي كه تو پنجاه هزار تا كبوتر گم نميشه.....
........
حالا گيريم يه خورده هم ديوونه باشه!

8/11/03

يه اتفاقي وقتي هرروز تكرار ميشه خيلي عجيب نيست
ولي اينكه تو هرروز تعجب ميكني .....(...قبول كن يه كم عجيبه....)
مثل اين چايي كه هرروز صبح براي خودت ميريزي و خيره ميشي بهش
تابستونا آرزو ميكني كاش زمستون بود با بخارش صورتت رو گرم ميكردي
......
چاييت داره يخ ميكنه و تو هنوز داري فكر ميكني
به خودت كه مياي يادت رفته كه چاييت رو شيرين كردي يا نه؟!
......
اين اتفاق هرروز برات ميافته
تو رو خدا ديگه تعجب نكن!......

8/7/03

دفاعي ندارم .....اين ساختموني كه بغل من وايساده هم گناهي نداره.....آزادش كنيد!
چهل و چهار طبقه است ومن سعي كردم مهارش كنم ولي وسط هاي كار فهميدم كار بي فايده ايه!
......
قبول دارم كه مقصر هستم...
به استاد راهنمام كاري نداشته باشين
اون آدم با آبروييه....زن و بچه داره
......
من دو سال از وقتم رو در كناراين ساختمون چهل و چهار طبقه بودم
(.......ساختمون چهل و چهار طبقه گريه نكن و بذار حرفم رو تموم كنم!......)
ظهر ها توي زيرزمين نمور وخنك اين ساختمون خوابيدم
وشبها روي پشت بوم بلند وپر ستاره اش خواب ديدم
.......
من هيچ ديوار حائلي رو براي مهار خاك به اين ساختمون اضافه نميكنم
كار من نيست
زير زمين ساختمون بايد نمورباشه وبايد بشه ظهر تابستون بوي خاك رو از توي اون حس كرد
ميخواد چهل و چهار طبقه باشه يا چهل و چهار هزار طبقه!

8/1/03

صداي گريه اش رو كه ميشنوم بند دلم پاره ميشه
معصوم و مظلوم گريه ميكنه
به مادرش التماس ميكنه كه اون و داداش دوقلوش رو ببخشه
.....
از لاي در نيمه باز اتاقم اون يكي رو ميبينم كه خودش رو با خونه سازي هاش مشغول كرده
ولي تمام حواسش پيش اونهاست
.......
صداي خواهرم همه خونه رو پر كرده
هزار بار بهت گفتم مارو ببخش نه.... من رو ببخش. تو مگه چند نفري؟
داداشت بايد ياد بگيره خودش حرف خودش رو بزنه

خودش حق خودش رو بگيره
و اون باز هم توي گريه هاي آرومش ميگه
ما رو ببخش.....
اون يكي رو از لاي در نگاه ميكنم...داره فكر ميكنه شايد به حق!...
ميدونم خيلي از چيزها رو نميدونه....خيلي از چيزها رو هم نميخواد ياد بگيره
يكيش همين حرف مسخره كه همه چيز بازي نيست
بعضي چيزا رو بايد جدي بگيره!
......
ولي مگه بازي هم جدي ميشه..
داره ميخنده ...شايد به ما

7/30/03

اگه حوصله نداريد بيخود به ياس فلسفي و اينجور چيزا گير نديد شايد ويتامين هاي بدنتون ميزون نيستن ميزونشون كنيد خوب ميشيد!....
.......
اگه بيتاب و پريشون حال هستيدبه شكست عشقي و اينجور چيزا فكر نكنيد شايد خواب بدنتون كم شده .بيشتر بخوابيد خوب ميشيد......
.......
اگه از زمين وزمون براتون مصيبت ميباره به قضا وقدر و بدشانسي لعن ونفرين نفرستيد شايد قوانين آمار و احتمال رو خوب ياد نگرفتيد.آمار و احتمال رو ياد بگيريد خوب ميشيد.....
.......
اگه بازم خوب نشديد بايد بگم شما دچار ياس فلسفي شديد ناشي از شكست عشقي هستيد
البته اين مرض از هر هزار نفر يه نفر رو ميكشه كه اگر بدشانسي بياريد اون يه نفر شما خواهيد بود(متاسفانه آمار و احتمال قوي هيچ كمكي به شما نخواهد كرد!)
......
تا كار از كار نگذشته يه جوري مرضتون رو ربط بديد به عوامل بالا
از ما گفتن ديگه خود دانيد................


7/26/03

توي بارگذاري كارخونه هاي سيمان يه بار هست بهش ميگن بار غبار
مقدارش از بار برف هم بيشتره ولي براي طراحي با بار برف جمع ميشه
تيمسار اين بار غبار رو دوست نداره .....
تيمسار ميگه اگه خواستي من رو طراحي كني براي بعد از برف طراحي كن
براي وقتي كه برف غبار هام رو شسته
.......
سبك.....راحت......تميز
من نگران روزهاي برفي هستم...وقتي اين دوتا بار با هم جمع ميشن
ولي تيمسار به آب شدن برف ها فكر ميكنه
به تميز شدن غبار ها................

7/24/03

براي پيتر هاينز و همه اونايي كه اسير شدن اسير موندن و اسير مردن!!
.......
پيتر هاينز آخرين روزهاي جنگ جهاني دوم تو آسمون ممد آباد بنزينش تموم شد و قبل از سقوط هواپيماش با چتر نجات خودش رو نجات داد
ممد آبادي ها اون رو اسير كردن و توي يه دادگاه صحرايي محاكمه كردن
خدا بيامرزه با با حاجي قاضي دادگاه بود
حكم كرد:
پيتر هاينز با چتر نجات وارد ممد آباد شده و فقط با چتر نجات از ممد آباد اجازه داره خارج بشه
مثل عروس كه با لباس سفيد وارد خونه شوهر ميشه و.....
همه با حركت سر حكم عادلانه بابا حاجي رو تاييد كردن
.......
پيتر هاينز اين آلماني چشم آبي مو بور محكومه كه توي ممد آباد بمونه تا بميره
........
پيتر اوايل از خودش ميپرسيد چرا نميشه با چتر نجات نجات پيدا كرد؟

7/20/03

حالا كه شدي پرسه زنه عالم ملائك وملكوت
حالا كه با بالا بالا ها مي پري
جون من از اون بالا بارون شو رو زبون تشنه من
سيل هم شدي من رو با خودت بردي ....بردي....خيالي نيست
تا اون بالايي اين كوه ها رو يه تكوني بده
زلزله هم شدي ......شدي......خيالي نيست
اااااااااااااه ه ه ه ه ههههههههههههه بابا چته اين همه خودت رو گرفتي؟
لا اقل برو كنار بذار من يه بوق بزنم
........
رعد و برق رو شنيدين؟!!....كار من بود...

7/17/03

ميگم يه روزي كه زياد دور نيست همه كار هام رو تموم خواهم كرد
شايد بعضي از كارهام رو هم نيمه تموم بذارم....فداي سرت!
ميگم اون روز فقط كار دلم رو انجام رو ميدم...حرف دلم رو گوش ميكنم
ميگه شايد دير بشه
.........
اگه دير بشه......اگه دير بشه......اگه دير بشه.........
ميگم اگر هم دير شذ بازم فداي سرت
من اين داستان رو كه يه روز يه نفر ميزنه زير همه چي خيلي دوست دارم
خود داستان قشنگه.....حتي اگه دير بشه
حتي اگه قهرمان اين داستان من نباشم

7/14/03

ببين برات از اون خنكي تشك هاي روي پشت بوم گذاشتم تو چمدون رسيدي اونجا بذارش تو يخچال كه فاسد نشه!
.........
برات از اون برگه ها ولواشك هاي ننه حاجي هم گذاشتم ...ميدونم ترشه و تو دوست نداري ولي بذار زير زبونت كه قلبت آرومتر بزنه
.........
اون دختره بود كه ده سال ازت بزركتر بود و كلاس اول دبستان تو راه مدرسه عاشقش شدي....يادت اومد؟....آره هموني كه محل سگ بهت نميذاشت ...چپوندمش تو بقچه ات كه اونجا از تنهايي درت بياره!
اگه قلبت زيادي آروم بزنه به دردت ميخوره
...ديگه سفارش نكنم.....رسيدي اونجا زنگ بزن

7/11/03

به كروكوديل مريضم.....
يا نامه اي ديگر به منجلابي ديگر
باز اومدم به باتلاق فرو رفتن هات..... باز نبودي
ديگه چشمات هم از تو آب بيرون نبود....همون چشاي كاسه خون
گفته بودي مريضي اومده بودم عيادت
اومده بودم بپرسم دردت چيه؟....مرگت چيه؟
فكر ميكردم كروكوديل ها پوست كلفت تر از اين حرفا باشن!
از وقتي رفتي زير آب مصاحبت با يه كروكديل طناز برام شده آرزو
اين روز ها هم خيره شدم به لجنزارت .....چشم انتظار!
......
هوس كردم من هم برم زير آب.....امان از دست اين مگس هاي مزاحم

7/9/03

تو بخواب من كشيك ميدم آتيش خاموش نشه!
-فقط حواست باشه با آتيش بازي نكن
مگه دم شيره كه باهاش بازي نكنم
-با دمم ميخواي بازي كني بازي كن ولي با آتيش بازي نكن
......
خوابش برد....هوس كردم با آتيش بازي كنم
يادم رفت كه دمش تو دست منه....كاش نذاشته بود با دمش بازي كنم!
.....آتيشش زدم.......
.......
از شير دنيا ديده اي مثل او بعيد بود اجازه بده كسي با دمش بازي كنه

7/4/03

سرم گيج ميره....گيجي ملايم وخوبيه
حتي اگر علامت بيماري يا خستگي باشه بازهم دوستش دارم
چشمام رو مي بندم و به يكسالگي دهقون فكر ميكنم
به تيمسار كه بيگانه رو دوستش داشت
به دختر ميرزا شفيع كه دهقون دوستش داشت
به همه ممد آبادي ها كه اينجا رو به نامشون زدم
به خودم كه وبلاگم رو دوست داشتم
به وبلاگم كه كمكم كرد با يه غم بزرگ كنار بيام
به همه تغييرات ...به همه آشنايي ها....
خوشحالم كه به اساسنامه ام وفادار بودم
توي يكسالگي وبلاگم هنوز هم دهقون پر از زندگيه
تيمسار پر از ياده رفتنه....
بيگانه پر از سرگشتگيه و الانه كه همه اينايي رو كه دارم مي نويسم پاك كنه
دختر ميرزا شفيع هنوز هم يه اقيانوس تموم نشدنيه
...........
اينجا به نام دهقونه پس حد اقل امروز پر از زندگيه....حتي اگه من سرم گيج بره
سرگيجه كيف آور يكسالگي وبلاگم هنوز تموم نشده

7/3/03

يادمه خنده بود ....مسخرگي بود.....بحث بود....شوخي بود....
يادمه ميخواستيم هميشه با هم باشيم
يادمه ميخواستيم جمعمون جمع باشه
يادمه شيطنتم گل ميكرد.....حرف جدايي رو پيش ميكشيدم
يادمه دل نازك ترا رو ترش ميكردن و من كيف ميكردم
يادمه ميگفتم اين دوران هم تموم ميشه....وحتي خودم هم باور نمي كردم
ولي تموم شد..... اونا ديگه با هم نيستن .جمعشون جمع نيست
...دلم ميگيره .... تلخه ولي ميخوام باهاش كنار بيام
توي تموم روزايي كه اين وبلاگ رو مينوشتم آرزو داشتم اون آدما اينجا رو ببينن
اينجوري فكر ميكردم جمعشون جمع شده.....
.....
ميدونم كه نخوندن ولي من براي اونا نوشتم.....
شايد فردا اگر حوصله اي بود از يكسالگي وبلاگم نوشتم

7/1/03

اگر بگم زحمت نكشيدم دروغ گفتم.....
شما كه غريبه نيستيد حتي يه روزايي دوست داشتم انگليسي بلبل زبوني كنم و نتونستم
به خيلي ها گفتم كه استعداد يادگيري زبان رو ندارم
سر كلاس هاي زبان با خودم خيالبافي ميكنم كه تو كله ام يه عاشق سمج نشسته كه خارجي ها رو دوست نداره
يه بار شنيدم كه ميگفت زبوناي ديگه زبون بچگي ها نيست
ميگفت اونا قافيه ندارن ...به درد ادا در آوردن ميخورن
ميگفت اونا موذي ان.....زوركي ميخوان هووي يكي ديگه بشن
.......
تعصب باشه يا نباشه......استعداد داشته باشم يا نداشته باشم
اين زبون آهنگين زبون زمزمه هاي گذشته منه
زبون خاطره ها و اولين كتابهاست
زبون خواب هاي شيرين وروياهاي آينده
راستش با اين ياروهه كه تو كله ام نشسته خيلي حال ميكنم

6/29/03

اگه رفتم اونجا يادم باشه يه يخ در بهشت حسابي سفارش بدم
يادم باشه رو حرفاي دور وبرم كه من حواسم بهشون نيست اون تصنيف قديمي رو زمزمه كنم
خدا كنه يادم نره كه باز صحبت رو بكشونم به اون كارتون قديميه كه يادمون مونده
اگه باز خواستم حرفاي بي سر و ته بزنم كمكم كن كه بتونم يادشون بيارم اين حرفا رو اگه نزنيم حرفاي بي سر وته دنيا زيادي مياد
اونا هم مثل من بايد نگران سرنوشت حرفاي بي سر وته باشن.....
..........
توي دنيايي كه حرفاي جديش رو همه زدن و حرفاي بي سر وته اش زيادي مونده
.....يخ در بهشت نميشه خورد...كارتون نميشه تعريف كرد

6/26/03

اون چراغ دور كه خاموش بشه من هم ميخوابم
خوابم برد ....چراغ يادم رفت
چرا اين چراغ رو خاموش نمي كنن؟...
امشب اونقدر بيدار مي مونم تا چراغ خاموش بشه
.......
چراغ خاموش شده....چشمهاي قرمز من ديگه نور چراغ رو نمي بينه
منو چراغ دور تا صبح با هم بيدار بوديم...اون صداي آمبولانس هم بيدار بود...اومد و رفت....
نور صبح نميذاره كه من چراغ رو ببينم...ديگه ميتونم بخوابم

6/21/03

از يه جايي به بعد قصه ممد آباد ول شد....شايد چون من قصه گوي خوبي نيستم!
فقط ميدونم قرار نبود تيمسار اين همه سايه اش رو بندازه رو همه چي ...قرار نبود بيگانه تو همه حرفا خودش رو قاطي كنه
شايد تقصيره منه كه آدما رو از قصه ها بيشتر دوست دارم
شايد تقصيره دختر ميرزا شفيعه كه هر وقت خواستم قصه ممد آباد رو بگم خودش رو انداخت تو ياد من....
.....
مگه قصه ممد آباد همون قصه دختر ميرزا شفيع نيست؟...همون قصه تيمسار؟
پس چرا من فكر ميكنم درحق دهقون و ممد آبادش ظلم شده

6/18/03

مگس تسه تسه سلام
من رو ميشناسي...يه بارمن رو ديدي....توي خارطوم...
وقتي اون شتري هندونهدستم بود اومدي نشستي روي اون.......من شناختمت....توي همون نگاه اول
يادت اومد؟.......من اون آدم عجيبي هستم كه توي خارطوم شتري هندونه ميخوره!
من اون آدم عجيبي هستم كه مگساي تسه تسه رو ميشناسه
من اون آدم عجيبي هستم كه محبت مگساي تسه تسه (ناقل بيماري خواب)تو همون نگاه اول مي افته تو دلشون
به آنوفل سلام من رو برسون
.......
دلم براش تنگ شده هرچند كه هيچوقت نشناختمش

6/15/03

هنوز فرياد رو كامل نزده بود كه يادش رفت فريادش رو براي چي داره مصرف ميكنه!
يه فرياد توي حلقومش بود و داشت فكر ميكرد چه لزومي به زدن فرياد هست؟
شايد يه زلزله كه خوابش رو هر شب ميديد اون رو مجبور كرده كه فرياد بزنه!
زمين زير پاش حركتي نميكرد..... يه ترسي تو دلش بود ولي نه اونقدر كه بخواد از ترس فرياد بزنه
شايد حتي يه قلقلك شعف اون رو مجبور كرده كه از خوشحالي فرياد بزنه...(از اين فكر احمقانه خودش هم خنده اش گرفت....فكرش رو بكنيد وسط فرياد خنده اش گرفت!)
به قيافه فرياده نميخورد كه از شعف باشه....هر متخصص فريادي ميفهميد كه اين فرياد كهنه است...مثل يه خشم كهنه!
.....(ولي خوب اون كه متخصص فرياد نبود!...)
تو همين فكرا بود كه فرياد از حلقومش اومد بيرون....شايد بي دليل ترين فرياد عالم خودش رو آزاد كرده بود

6/10/03

.....براي پدرم يا نامه اي به جايي ديگر.......
......
هنوز هم فكر ميكنم كه پدر زنده است
هنوز هم فكر ميكنم در جواب بغض ناباوري ام با خنده خواهد گفت:
...خوبيش اينه كه ديگه نخواهم مرد......
حتي خاطره اش هم ميخواهد با طنازي مخصوص خود او اندوهم را تسكين بدهد
هنوز هم فكر ميكنم جايي با چشمهاي نگران نگاهم ميكند
....جايي از جنس خواب....جايي ديگر
.....
او به خواب من نيايد
خواب من اينجا زميني است
گرد هيچي...گرد پوچي بر نبود او نبينم
من همين پرواز او را دوست دارم
مي ستايم
كاش اما او مرا در خواب بيند
در عميق خواب مرگش من كمي آرام گيرم
كاش بتوانم فقط يك لحظه يك دم
.........من كنار او بميرم........

6/7/03

همه اش اون پرنده كه تو موجهاي بلند آسمون گير افتاده بود مياد جلوي چشمم
زورش به باد نمي رسيد..... كجكي پرواز ميكرد...
تو گفتي: باد اون رو كجا مي بره؟
.......
......خنده ام ماسيد
خيلي بده كه خنده آدم بماسه!
يا اون اسبه كه تو دشت شلنگ تخته مي انداخت
و تو گفتي: خيلي سر حاله
.......
.....اسبه سرحال نبود.... ديوونه بود
خنده ات ماسيد!....
حتي اون گلهايي كه از روي ديوار آجري خودشون رو ول كرده بودن تو كوچه خنده دار بودن
حتي اون سگ سياهه كه از بالاي ديوار بهمون چشمك زد.....قسم ميخورم كه خودم ديدم كه چشمك زد
.....
داري ميخندي....مهم نيست كه به چي....
بايد مواظب حرف زدنم باشم تا دوباره حرفاي بي ربط نزنم!!!

6/1/03

تيمسار ميگه:حال اين بيگانه حال اون آدميه كه ديگه صدا ها براش يه معناي دور ودراز ندارند
كه وسواسش براي شناخت آهنگ متفاوت هر صدا رو از دست داده
كه اعتقادش رو به روانشناسي صدا ها از دست داده
ديگه توي قيد وبند شناخت آدمها وقتش رو تلف نميكنه
يه روزي حوصله شخصيت پردازي داشت .....حالا نداره
توي دنياي نعره هاي درگوشي دنبال يه صداي دور ودراز رفتن خسته اش كرده
......
اين بيگانه اين روزا گوش شنيدن نداره....وقت تلف نكنيد!